گروه: بلیط
تاریخ: ۱۲:۵۴ :: ۱۳۹۶/۱۱/۲۸
کارخانه ای که منحصرا اشخاص دارای سوء پیشینه را استخدام می کند

قابل باور نیست؛ او آجر به شکم بسته، از علف‌های پارک کنار خانه تغذیه کرده، زجردیده، گرسنگی کشیده و فقر را با پوست و استخوان چشیده. تا این‌جا کار علیرضا نبی با برخی هموطنان‌مان تجربه‌ای مشترک دارد؛ هموطنانی که گاهی می‌بینیم‌شان در همین شهر سر در زباله‌ها فرو برده‌اند و دنبال لقمه‌ای نان می باشند. […]

قابل باور نیست؛ او آجر به شکم بسته، از علف‌های پارک کنار خانه تغذیه کرده، زجردیده، گرسنگی کشیده و فقر را با پوست و استخوان چشیده. تا این‌جا کار علیرضا نبی با برخی هموطنان‌مان تجربه‌ای مشترک دارد؛ هموطنانی که گاهی می‌بینیم‌شان در همین شهر سر در زباله‌ها فرو برده‌اند و دنبال لقمه‌ای نان می باشند.

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از عصرایران، ، شهروند درج کرد: اما زندگی علیرضا نبی تغییر می‌کند، به دانشگاه می‌رود، تحصیلات عالی را ادامه می‌دهد و به جایی می‌رسد که می‌تواند دست هموطنانش را بگیرد. اما این کمک و نیکوکاری آن‌قدر خلاقانه هست که هر خواننده و شنونده‌ای را به حیرت وامی‌دارد. علیرضا نبی پس از احداث کارخانه‌ای، تنها شرط ورود کارگران را محدود می‌کند به این‌که پیشینه دارا باشند! درواقع منحصرا کسانی را به کار می‌گیرد که قبل از این پیشینه داشته‌اند، درد و بدبختی را کشیده‌اند و هیچ جای دیگر به آنان اعتماد نکرده‌اند!

علیرضا نبی پس از احداث کارخانه‌ای، تنها شرط ورود کارگران را محدود می‌کند به این‌که پیشینه دارا باشند! درواقع منحصرا کسانی را به کار می‌گیرد که قبل از این پیشینه داشته‌اند، درد و بدبختی را کشیده‌اند و هیچ جای دیگر به آنان اعتماد نکرده‌اند!من در سفرم به مشهد با موجی از انرژی و خیر و نیکی که این مرد بزرگ به راه انداخته، همراه گردیدم. در سفری که موجب و بانی آن آقای رضا کیانیان، بازیگر سینما و تئاتر و تلویزیون بود. او طی بازدید از این کارخانه برای کارگران و کارمندان سخنرانی کرد، از این کارخانه بازدید داشت و من هم دست به کار گردیدم تا از طریق گفت‌وگوهای متفاوت در این صفحه بتوانم قسمتی از کار زیبای دکتر نبی را منعکس کنم. برای همین گفت‌وگویی با دکتر علیرضا نبی انجام دادم و چند تن از کارگران کارخانه که شنیدن توصیف زندگی عجیب هر کدام از آنان حکایتی غریب هست؛ حکایتی غم‌انگیز که البته به انتهایی خوش رسیده هست.

 

 

* * آقای دکتر لطفا خودتان را برای خوانندگان ما معرفی کنید.

علیرضا نبی هستم. نام پدرم ایوب هست. ما خانواده‌‌ای فقیر در حاشیه مشهد بودیم که ملزم به کوچ گردیدیم.

* به‌خاطر فقر؟

همه‌ چیز به فقر شدیدمان برمی‌گشت و همین گردید که به مشهد رسیدیم. شاید برای بعضی‌ها این‌که می‌گویم «آجر به شکم می‌بستیم» شبیه قصه به‌ نظر بیاید یا داستان، ولی برای من اینطور نیست! عین حقیقت بود.

 *خانواده پرجمعیتی بودید؟

بله. هشت نفر بودیم. مادرم وقت‌هایی که پس از دو سه روز دیگر امیدی برای مهیا کردن شام نداشت، ما را می‌برد دور میدانی به نام «عدل پهلوی» و می‌گفت برخی از علف‌های دور این میدان خوردنی می باشند! درواقع بچه‌هایش را می‌برد به چه سبب! برای این‌که شب از زور گرسنگی توی آن اتاق ١٢متری بیتابی نکنند. منظورم این هست که من فقر و دشواری را می‌شناسم و علتی هم که وارد این عرصه گردیدم، همین بود. به علت این‌که می‌دانم درد یک فقیر چیست. می‌دانم فقیر چگونه می‌تواند خرسند گردد و چه چیزهایی احتیاج دارد و چه کارهایی به وی کمک می‌کند.

 *اینها به چه سالی برمی گردد؟ چه سنی؟

هفت سالم بود، بچه مدرسه‌ای بودم. سال ٥٥، ظهر که از مدرسه می‌آمدم؛ آن موقع فاصله طبقاتی فراوان بود. روزنامه هم منحصرا کیهان و اطلاعات داشتیم. یک خیری ١٠ تومان به ما سرمایه داده بود (اسکناس ١٠‌تومنی قرمز رنگ).

* ١٠‌تومان آن زمان چقدر می‌شد؟

آنقدری بود که مادرم با آن ١٠ تا روزنامه می‌خرید. وقتی من از مدرسه می‌آمدم، می‌رفتیم سر چهارراه لشکر که به خیابان ارگ مشهد که سینماهای مشهد در آن قرار داشت، مشرف بود و من می‌رفتم لابه‌لای خودرو‌ها روزنامه می‌فروختم. خاطرم هست روزنامه‌ها از من بزرگتر بودند و روزنامه‌ها را که می‌گرفتم، خودم پشت روزنامه‌ها گم می‌شدم. من در همان دوران کودکی ورشکستگی را مکررا و مکررا تجربه کردم! روزنامه‌ها گاهی به فروش نمی‌رفت و ما در عمل ورشکست می‌شدیم. یعنی ١٠ تا روزنامه دست من می‌ماند و دیگر کسی آنان را نمی‌خرید و ما دیگر سرمایه‌مان را از دست داده بودیم آن شب!

یعنی ١٠ تا روزنامه دست من می‌ماند و دیگر کسی آنان را نمی‌خرید و ما دیگر سرمایه‌مان را از دست داده بودیم آن شب!تمام اهتمام من و مادرم که در تمام مدتی که روزنامه‌ می‌فروختم کنار دیوار می‌نشست تا روزنامه‌ها را به فروش برسانم این بود که ما باید این روزنامه‌ها را به فروش برسانیم به دو دلیل: یکی این‌که شب برای بچه‌ها چیزی نداشتیم، دوم این‌که در غیراین‌صورت ورشکست می‌شدیم و برای فردا سرمایه‌ای نداشتیم. من مکررا ثروتمندشدن و بردن در یک پروژه را تجربه کردم و مکررا هم ورشکستگی را، یعنی وقتی ١٠ تا روزنامه را می‌فروختیم دانه‌ای ١٥ ریال، من احساس می‌کردم یک قرارداد نفتی ١٥‌میلیارد دلاری را برده‌ام. وقتی روزنامه‌های‌مان را نمی‌خریدند، احساس ورشکستگی می‌کردم. یعنی وقتی با مادرم دونفری تا خانه گریه می‌کردیم، من طعم ورشکستگی را تجربه کردم.

* مادرتان سواد خواندن و نوشتن داشت؟ یعنی همان روزنامه‌ها را نگاهی می‌انداخت یا این‌که بخواهد بخواند؟

نه ولی جالب این هست با این‌که خواندن و نوشتن نمی‌دانست، اما سواد اجتماعی بالایی داشت. می‌دانید که سواد دو نوع هست: سواد اجتماعی و آکادمیک. مرا مجبور می‌کرد تمام روزنامه‌ها را بخوانم. طفلک نمی‌دانست همه روزنامه‌ها نظیر هم هست، فکر می‌کرد ١٠ تا که می باشند، ١٠جلد هست! در نتیجه من دو راه زیادتر نداشتم یا همه روزنامه‌ها را به فروش برسانم یا همه روزنامه‌ها را بخوانم!

* چرا می‌گفت باید روزنامه‌ها را بخوانید؟

طفلک نمی‌دانست همه روزنامه‌ها نظیر هم هست، فکر می‌کرد ١٠ تا که می باشند، ١٠جلد هست! در نتیجه من دو راه زیادتر نداشتم یا همه روزنامه‌ها را به فروش برسانم یا همه روزنامه‌ها را بخوانم! من آن زمان نمی‌دانستم که این زن به ظاهر بی‌سواد دارد مرا به خواندن و نوشتن تمرین می‌دهد، چون پس از مدتی من کلاس دوم یا سوم که بودم گفت بنویس، اظهار کردم چه بنویسم؟ اظهار کرد نظیر همین‌هایی که این‌جا نوشته‌اند، تو هم بنویس! گفتم خب اینها که چاپ نمی‌کنند. گفت تو بنویس من می‌روم گریه می‌کنم، چاپ می‌کنند. بعد رفته بود نمایندگی اطلاعات که انشای بچه مرا چاپ کنید.

عنوان کرده بودند مادر، این سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی نیست که ما چاپ کنیم، ببر کیهان بچه‌ها چاپ می‌کنند و مادرم رفت کیهان بچه‌ها و با گریه و زاری برای نخستین‌بار مقاله مرا چاپ کرد. این‌که امروز مدیر مسئول نشریه دعوا می‌کند که به چه سبب مقاله‌هایت دیر به دست ما می‌رسد، عصاره کوشش آن روز مادرم هست که آن روز مرا مجبور کرد بخوانم و بنویسم.

من بیزینس را اینجوری یاد گرفتم. آن روزها وقتی سرمایه‌مان را از دست می‌دادیم، باید می‌رفتم واکس می‌زدم تا یک ماه، تا سودش بشود ١٠تومان، لکن دو مرتبه بتوانیم ١٠ تا روزنامه بخریم. واکسی بودم، روزنامه می‌فروختم، ولی زیبا‌ترین کاری که به آن افتخار می‌کنم فروختن بلیت فیلم «شعله» توی بازار سیاه بود! من شب می‌رفتم با پتو جلوی سینما آریا می‌خوابیدم تا صبح بلیت فیلم «شعله» را  پنج تومان می‌خریدم و ١٠‌تومان می‌فروختم. ‌ ‌سال ٥٦ بود. همیشه در آرزوی این بودم که بتوانم بروم و فیلم «شعله» را نگاه کنم. صد تا بلیت «شعله» معامله کردم، ولی موفق به دیدن این فیلم در سینما نشدم تا بعدها که این فیلم‌های سوپرهشت آمد و من توانستم یک دستگاه پروژکتور کرایه کنم و این فیلم را نگاه کنم.

 * *این درواقع پیشینه آشنایی شما با فقر هست؛ چیزی که با گوشت و پوست آن را حس کردید...

خواستم بگویم این کاری که امروز دستاویز گفت‌وگوی ما شده، ریشه در همان زمانی داشت که من روزنامه می‌فروختم. به جای غذا، چمن می‌خوردم و آجر‌هایی را که مادرم به شکم بچه‌هایش می‌بست، یادم هست. من اگر امروز به‌عنوان خیر در حوزه کارآفرینی این‌جا هستم، چون آن زمان می‌فهمیدم وقتی خیری چند تا نان به ما کمک می‌کرد، چقدر عالی بود! ولی با واژه پلو آشنا هستم، چون سالی یک بار می‌شد که پلو بخوریم.

یا این‌که سایز کفش سه شماره بزرگتر باشد تا بتواند سه چهار‌سال دیگر پوشیده گردد! این چیزی هست که وقتی من امروز با افرادی که به این شیوه زندگی می‌کنند، گفت وگو می‌کنم، درک‌شان می‌کنم، می‌فهمم و باورشان می‌کنم؛ از باور هم زیادتر. وقتی طرف می‌آید می‌گوید من دو شب هست که چیزی نخورده‌ام، می‌گویم می‌فهمم. چون برای خودم پیش آمده که سه شب چیزی نخوریم.  *حسرت چه چیزی زیادتر در آن زمان در دل‌تان بود؟ منظورم همین خوراکی‌های مرسوم هست.

 * من شیرینی خیلی دوست دارم.

آدم‌های راست مغز، به علت گلوکز شیرینی که برای مغز مفید هست، شیرینی فراوان می‌خورند؛ بالعکس چپ مغز‌ها که به ترشی و تلخی مایل‌ترند. من آن روزهای کودکی در هشت، نه سالگی همه آرزویم این بود که یک کیلو شیرینی بخرم؛ شیرنی نان‌خامه‌ای که در مشهد به «نارنجک» سرشناس بود. همه آرزوی من این بود که یک کیلو نان خامه‌ای بخرم و بنشینم و همه این یک کیلو را بخورم. من الان بچه‌هایم (کسانی را که این‌جا کار می‌کنند) را می‌فهمم.  *ولی مادرتان هم شخصیت عجیب و جالبی داشته.

این مطلبو از دست ندید!  واقعه ی خانه تجملی و گران نرخ بازیگر پیش از انقلاب در نیاوران!

 * راستش من در سایه این مادری که سواد اجتماعی‌اش از معادل آکادمیکش بالاتر بود، عقده‌ای بار نیامدم...

بخشش را یاد گرفتم. یک روز عصر که روزنامه‌ها را به فروش رسیده بودیم و خرسند از این‌که امشب شام داریم به خانه برمی‌گشتیم ، یک روز برفی سرد ‌سال٥٧ بود. مادرم تمام پول‌های‌مان را داد به آن خانم کولی که کنار خیابان نشسته بود و بچه‌اش را شیر می‌داد و بچه‌های دیگرش کنارش توی برف بودند. من مات و مبهوت مانده بودم که وای! هم سودمان و هم سرمایه‌مان رفت! بعد متوجه گردیدم که این یعنی بخشش. بخشش یعنی صددرصد آنچه را که داری بتوانی ببخشی، بتوانی از آن بگذری. نمی‌شود که در کمد را باز کنیم و لباس‌های مندرسی را که تنگ‌مان شده و نمی‌پوشیم، ببخشیم. بخشش یعنی همان چیزی را که دوستش دارید ببخشید. مادرم بخشش را به من یاد داد، کوشش را به من یاد داد، به فکر دیگران‌بودن را به من یاد داد. مفید بودن را به من یاد داد و هر آنچه یاد داشت تا ١٩ سالگی به من یاد داد. من وقتی در ١٩سالگی با خانواده‌ای متمایز با خانواده‌ خودمان آشنا گردیدم، نگاه کردم در خانواده ما همه می‌دوند تا گرسنه نمانند، بلااستثنا!  *از پدرتان نگفتید. من وقتی در ١٩سالگی با خانواده‌ای متمایز با خانواده‌ خودمان آشنا گردیدم، نگاه کردم در خانواده ما همه می‌دوند تا گرسنه نمانند، بلااستثنا!

 * آن زمان چه کاری می‌کرد؟ پدر بود، ولی نقشی در این داستان نداشت. آن زمان چه کاری می‌کرد؟

پدری نبود که دردی را از ما دارو کند و تازه دردی هم اضافه می‌کرد. دو تا از برادرها هم معتاد شده و از دست رفته بودند. ولی مادر شاید بتوانم بگویم که منحصرا مرا به دندان کشید و گفت اگر نتوانستم هشت تای‌شان را رهایی بدهم، این یکی را رهایی می‌دهم و فکر می‌کنم تمام انرژی‌اش را روی تربیت من گذاشت و مرا نظیر خودش تربیت کرد.  *گفتید در برهه‌ای وارد یک خانواده دیگر شدید.

 * منظورتان چه زمانی هست و چه خانواده‌ای؟ نوزده سالگی. منظورتان چه زمانی هست و چه خانواده‌ای؟

نوزده سالگی بود که ازدواج کردم و وارد خانواده‌ای گردیدم تماما فرهنگی و اهل کرمانشاه. کتاب، شعر و مطالعه برای‌شان اعتبار بود. دیگر برای‌شان با اهمیت نبود من چی دارم، چی ندارم؛ به طور مثال خودرو دارم یا ندارم. چیزی که مطرح بود این بود که من خیلی استعداد دارم؛ می‌گفتند تو چقدر شعر خوب محافظت می‌کنی، چقدر تو خوب می‌نویسی، چقدر قلم تو خوب هست، چقدر تو عالی هستی، چقدر تو فوق‌العاده‌ای و یک مادر دیگر (مادر همسر) که خدا به من داد، سازنده شخصیت فرهنگی‌ام گردید. البته الان هر دو به رحمت خدا رفته‌اند. همه به من می‌گویند تو دو شخصیت داری؛ یکی شخصیت مدیریتی و بیزینسی و یکی شخصیت فرهنگی. من موفقیت در کار مشاوره را وامدار مادر همسرم می‌دانم که شخص وی به اقتضای شغل‌شان با آن سروکار داشتند. در نهایت پس از گرفتن این داشته‌ها از دو مادر به این فکر افتادم که علی رغم این داشته‌ها چگونه می‌توانم مفید باشم؟ هیچ‌وقت وضعیت مالی‌ام خوب نبود. در نهایت پس از گرفتن این داشته‌ها از دو مادر به این فکر افتادم که علی رغم این داشته‌ها چگونه می‌توانم مفید باشم؟

 *در این دوره‌ای که دارید صحبتش را می‌کنید، وضعیت مالی‌تان چگونه بود؟

همیشه هشتم گروی نهم بود. منحصرا نکته‌ای که این وسط وجود دارد این بود که من خیلی سخت کار می‌کردم؛ خیلی سخت! هیچ‌وقت هم ناامید نشدم که نمی‌شود. هم درس می‌خواندم، هم کار می‌کردم، هم درس می‌دادم و هم نقاشی می‌کردم. به طور میانگین ١٥ساعت کار سخت و اجرایی می‌کردم. برای همین الان سخت‌ترین روزهای عمرم، روزهای تعطیل هست، چون اصلا از این‌که بخوابم، بلند شوم و تلویزیون نگاه کنم، خوشم نمی‌آید. این بود که چکیده رسیدم سر این‌که اکنون چه کار کنم. ١٧سالگی اولین کارگاه تولیدی خودم را زدم؛ چاپ پارچه. ١٧ من به نقش و چاپ روی پارچه سفید خیلی علاقه داشتم.

 *قبل از ازدواج‌تان بود؟

به نقاشی هم خیلی علاقه داشتم. وقتی می‌دیدم یک پارچه سفیدی روی این میز پهن می‌شود و پس از یک روز مبدل به یک طاقه مملو از گل و بهار و بلبل و شکوفه‌های سیب می‌شود، لذت می‌بردم. خسته نمی‌شدم. ولی دیگر مجبور بودم تعطیل کنم و بروم والا روزها پای آن میزم می‌خوابیدم و فردایش بلند می‌شدم. اینطور گردید که کم‌کم کارمان توسعه پیدا نمود. اولین چاپ پارچه‌ای بود که در مشهد احداث گردید. به بچه‌هایی که وارد این کار می‌شدند، کار یاد می‌دادیم. الان توی این شغل در مشهد ٤٠کارگاه چاپ پارچه داریم که از اولی تا آخری همه شاگرد خودم بوده‌اند؛ کار‌هایی در سطح اقدامات آلمانی. به مقداری درکارهای‌شان پیشرفت کرده‌اند که دیگر من کارهای‌شان را نمی‌شناسم. وقتی عکس اقدامات خودم را برایم می‌فرستند می‌گویم: این اصل کار هست یا چاپ گشته؟ یکی از اینها کار استاد فرشچیان را چاپ کرد و تیشرت زد و به آسیای میانه صادر نمود. برایم خیلی زیبا بود که ما توانستیم یک کار هنری را چنان مبدل به عکس کنیم که باید دست می‌زدید تا نگاه کنید واقعا برجستگی دارد؛ گواش هست یا عکس؟ به مقداری این کار را زیبا درآورده بودند که آن‌جا مخصوصا در تاجیکستان، بسیار استقبال گردید و وی الان یکی از صادرکنندگان بزرگ هست که کار سنتی هم انجام می‌دهد. دکترای اقتصاد با گرایش مراجع انسانی دارم.  *سوال دیگر این‌که آن روزی که ما رسیدیم کارخانه شما از دو کارخانه دیگر هم سخن زدید. بله، نگاه کنید این مجموعه‌ها باید حلقه‌هایش به هم وصل باشد.

* ببخشید وسط گفت و گو این را می‌پرسم؛ الان مدرک تحصیلی شما چیست؟

در اقتصاد کار با اهمیت هست.

 * اگر ابتر ایجاد کنید، نمی‌تواند سوددهی داشته باشد.

پس یکی‌اش باید کالا تأمین کند، یکی دیگر تولید و دیگری آن را بفروشد؛ ما به این می‌گوییم چرخه تولید! مشکلات واحد صنعتی در کشور ما این هست که این چرخه تولید در آنان ناقص هست. به طور مثال آمده این لیوان را تولید می‌کند، می‌گوییم چه کسی مواد اولیه‌ات را تولید می‌کند؟ می‌گوید مواد اولیه را از شرکت می‌خرم. می‌گوییم چه کسی تولیداتت را می‌فروشد؟ می‌گوید می‌روم التماس می‌کنم شرکت پخش برایم توزیع کند! خب این توجیه اقتصادی ندارد. ما باید چرخه تشریح کنیم. ما یک واحدی را کرایه کردیم که یک جای کوچکی در همین مشهد بود؛ جایی که پیشتر کارگاه بود. با ١٥ نفر کارمان را آغاز کردیم. من می‌دانستم که نیروهای آسیب‌دیده بسیار بهره‌وری‌شان از نیروهای تحصیلکرده زیادتر هست. به گونه ای دقیق، این یک نظریه بود. آن زمان من داشتم درس می‌خواندم، ولی می‌دانستم چون خودم از این قشر بلند گردیدم، آسیب‌های اینها را می‌شناسم. وقتی از در وارد می‌شوند، من می‌فهمم چه مسأله‌ای دارند.

 *یعنی شما از همان اوائل کار با نیروهای آسیب‌دیده آغاز کردید؟

من با معتاد زندگی کرده‌ام؛ زندگی! برادران خودم همین مشکل را داشتند؛ ترک‌شان دادم. من با پدری که عارضه جنسی داشت، زندگی کردم. من با پدری که صبح، ظهر و شب مادرم را سه وعده کتک می‌زد، زندگی کردم. پس کسی که از این در می‌آید تو از قالب آسیب‌هایی که من با آن بزرگ شده‌ام، خارج نیست؛ یا شوهرش کتکش زده، یا شوهرش معتاد هست، یا بهر صورت یکی از این بزه‌ها را دارد. من در کلکسیون اینها بزرگ شده‌ام، در نتیجه اینها را می‌فهمم. ضمنا هم می‌فهمم وقتی می‌گویم این راهکار شماست و می‌رود اجرا نمی‌کند، دستاویز می‌گیرد یا نه! می‌دانم که چطوری کمکش کنم. این یک نظریه بود.

هیچ استاد دانشگاهی نمی‌توانست این نظریه را بدهد؛ به علت این‌که وی را با سرویس برده‌اند و با سرویس آورده‌اند؛ غذایش و چارتش آماده بوده و. درحالی‌که من مجبور بودم توی کلاس یا چاشت بغل دستی‌ام را کش بروم که دو روز غذا نخورده بودم یا یک کاری بکنم که الان زبانم از گفتنش قاصر هست. کاری که منحصرا شکمم سیر بشود که منحصرا بتوانم نگاه کنم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود... تو را به خدا این را بنویسید که اگر خواستید به کسی کمک کنید، پنهانی کمک کنید که آبروی‌شان محافظت گردد... ما یک بند کفش داشتیم که دو تا برادر نوبتی از آن استفاده می‌کردیم.

در مجموع می‌خواهم بگویم من خیلی چیزها نگاه کردم و برای همین هست که این نظریه را اعتقاد داشتم... اکنون هم به جایی رسیده‌ایم که می‌بینید از همین اشخاص آسیب‌دیده استفاده می‌کنیم و به موفقیت رسیده‌ایم.