گروه: زنان
تاریخ: ۲:۲۲ :: ۱۳۹۶/۰۹/۱۰

او عنوان کرد: جناب بازپرس، مردی را به سبب دفاع از دختر جوانی به کشتن رسانده‌اند. و از انجایی که با دست به پسر جوانی که گوشه باغ ایستاده بود اشاره می‌کرد عنوان کرد: این آقا شاهد واقعه بوده‌ و خودش هم کمی آسیب‌دیده هست. شاهدی برای جنایت پسر جوان در گوشه باغ ایستاده بود، […]

او عنوان کرد: جناب بازپرس، مردی را به سبب دفاع از دختر جوانی به کشتن رسانده‌اند. و از انجایی که با دست به پسر جوانی که گوشه باغ ایستاده بود اشاره می‌کرد عنوان کرد: این آقا شاهد واقعه بوده‌ و خودش هم کمی آسیب‌دیده هست.

شاهدی برای جنایت

پسر جوان در گوشه باغ ایستاده بود، سراغ او رفتم و تحقیقات شروع گردید. او عنوان کرد: من و جمشید مقنی هستیم و امروز هم کارمان را زودتر تعطیل کردیم زیرا جمشید می‌خواست با خانواده اش به ضیافت برود. در کنار جاده داشتیم به طرف دهات می‌رفتیم که متوجه سه پسر و یک دختر جوان گردیدیم. از حرف‌های آن سه پسر می‌شد فهمید که برای دختر جوان نقشه‌های شومی کشیده‌اند.

او دنبال کرد: به او بیان کردم بی‌خیال گردد، بیان کردم ولشان کن، آن دختر خودش می‌خواهد که با آنان باشد و به ما ربطی ندارد، ولی جمشید دست‌بردار نبود. به جمشید بیان کردم خودت تنهایی برو و از او جدا گردیدم، ولی پس از رفتن جمشید عذاب وجدان گرفتم و به همین سبب چند دقیقه بعد به‌دنبال او رفتم.

ردی از متهمان

مردی که می‌لنگید

از مرد جوان در مورد مشخصات ظاهری قاتلان فراری پرسیدم و او عنوان کرد: راستش را بخواهید قیافه آنان به نظر افغانی یا پاکستانی می‌آمد.

پس از تحقیق از پسر جوان به بازرسی از مکان پرداختیم. در حال جست‌وجو در حوالی بودیم که تلفن معیت را پیدا نمودم. تلفنی که مربوط به یکی از عاملان جنایت بود.

تحقیق در شب

با تکمیل تحقیقات، جسد به دکتری قانونی جابه جایی داده گردید و من هم به ارزیابی شماره تلفن‌های داخل تلفن همراه پرداختم.

با ارزیابی شماره تلفن و از روی شماره‌های اوائلی آن موفق شدیم محیط منطقه‌ای آن را به‌دست آوریم.

خانم میانسالی در منزل مد نظر را برایمان باز کرد و با دیدن تلفن همراه تلفن همراه عنوان کرد این تلفن خیلی شبیه تلفن پسرم هست.

پسر جوان که آشکار بود پشت در فال‌گوش ایستاده فوری خودش را به ما رساند. تلفن همراه برای برادرم حمید هست. »

جنایت دسته جمعی

» از مرد جوان خواستم با حمید ارتباط بگیرد و او را به منزل بکشاند و نیم ساعت بعد حمید همراه یکی از دوستانش به منزل آمد. دوست مقتول که در تمام این مدت با ما بود با دیدن دو پسر جوان آنان را شناسایی کرد و عنوان کرد: خودشان می باشند و از انجایی که با انگشت حمید را نشان می‌داد، عنوان کرد: او همان پسری هست که می‌گفتم پایش می‌لنگد و آن یکی هم دوستش بود. به‌این ترتیب متهم جوان دستگیر گردید و به کشتن اعتراف کرد و عنوان کرد: امروز بهمراه دختری به نام مریم و دو نفر از دوستانم به ییلاقی در حوالی مشهد رفتیم.

به محض این‌که به باغ آمدیم جمشید سراغمان آمد و با ما درگیر گردید. به اضطرار دست به چاقو گردیدم و بهمراه دوستانم چند ضربه به جمشید زدیم. داشتیم از در باغ خارج می‌رفتیم که دوست جمشید جلوی ما را گرفت و با او نیز درگیر گردیدیم.

با اعتراف حمید؛ همدستانش نیز دستگیری گردیدند و به جنایت اعتراف کردند. یک پرونده کشتن را در مدت سه ساعت صرفا با سه سرنخ رازگشایی کرده بودیم. تلفن همراه متهم، پای لنگ و چهره متهمان. آ

ضمیمه تپش جام جم