تاریخ: ۱۱:۱۵ :: ۱۳۹۷/۰۵/۲۲
نقطه آغاز حل مسائل بنیادی ما در فلسفه و علوم انسانی هست

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از ایکنا؛ مهر درج کرد: سید حسین حسینی، عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و پژوهش ها فرهنگی از جمله اساتید به اسم، در حوزه تمدن پژوهی هست که ضمن سالها پژوهش در این خصوص به نتایجی نیز رسیده هست. در ادامه گفتگوی ما با این استاد دانشگاه را در مورد […]

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از ایکنا؛ مهر درج کرد: سید حسین حسینی، عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی و پژوهش ها فرهنگی از جمله اساتید به اسم، در حوزه تمدن پژوهی هست که ضمن سالها پژوهش در این خصوص به نتایجی نیز رسیده هست. در ادامه گفتگوی ما با این استاد دانشگاه را در مورد چگونگی حل مشکلاتمان در دوران کنونی با توجه به موضوعات تمدن اسلامی را می خوانید؛

*برای آغاز گفتگویمان خوب تر هست بفرمایید ما در زیست جهان کنونی چه طور و به چه طریقی باید مشکلات و مسائلمان را حل و فصل کنیم؟ ما در دنیای کنونی با مشکلاتی مثل ترافیک، مدیریت شهری و  یا آلودگی زیست محیطی رو به رو هستیم، آیا این مسائل را باید به ابزار متد تجربه شده و رایج در جهان حل نماییم و یا در تمدن اسلامی شیوه های حل دیگری برای حل چنین مسائلی به وجود خواهد آمد؟

در ادامه گفتگوی ما با این استاد دانشگاه را در مورد چگونگی حل مشکلاتمان در دوران کنونی با توجه به موضوعات تمدن اسلامی را می خوانید؛ پرسشی که مطرح کردید، بنظرم هم با اهمیت و هم پیچیده و دقیق هست. اولا از مسائل اولویت‌دار امروز ما هست، هم در جامعه جهانی و هم در جامعه انسانی امروز، در نتیجه از این وجه بسیار حائز توجه هست. از طرف دیگر ما برای جواب به چنین سوال هایی با لایه‌های متفاوت و بسیاری مواجه هستیم،‌ که پیچیده اند. و در ضلع سوم جواب، احتیاج به تعمق وجود دارد و جواب‌های سطحی، جواب‌های زودگذر، این‌ها پاسخ‌های درخوری برای اینچنین سوال‌ها نیستند. در نتیجه باید دقت مضاعفی کنیم در طرح و تحلیل این مسائل و قبل از این‌که به جواب‌دهی به این نوع مسائل بخواهیم بیندیشیم، زیادتر باید در طرح و تحلیل درست مساله نگاه روش‌شناختی دقیقی دارا باشیم تا بتوانیم مسیر درستی را در پژوهش حول اینچنین مسائل را ان‌شاءالله دنبال کنیم. برایان تیلور یکی از صاحبنظران الهیات محیط زیست هست. نویسنده دایره‌المعارف دین و طبیعت هم بوده؛ در حوزه مسائل بحران محیط زیست شناخته‌شده هست. اذن دهید من بحث خودم را از دیدگاه افرادی مثل تیلور آغاز کنم. این اشخاص اعتقاد دارند به یک نوع نهضت فراگیر در ادیان متفاوت جهان و جنبش‌های معنوی. از معنویت بوم‌شناختی با مفهوم الهیات خاکستری در مقابل الهیات سبز یاد می‌کنند. الهیات سبز یعنی نوع مشی دوستانه با محیط زیست. این‌ها معتقد بودند که آدم باید با محیط زیست مشی دوستانه‌ای داشته باشد و این یک تکلیف دینی هست.

در مقابل آن نظری که طبیعت را ذاتا امر مقدس و واجد اعتبار ماهوی درونی می‌دانست، این‌ها به این نوع دیدگاه‌ها تمایل داشتند. این اشخاص اعتقاد دارند ما در دنیای امروز، برای برطرف بحران محیط زیست یا باید به سمت جنبش‌های سبز و یا جنبش‌های خاکستری برویم. در حقیقت الهیات سبز، الهیات خاکستری در پشتوانه‌های معرفتی و فکری این نوع جنبش‌ها می باشند. در حقیقت در مقابل بحران محیط زیست، این تیپ پاسخ‌ها به شکلی به رویکردها و راه‌حل‌های درون‌رفت بسنده و بسنده می‌کنند. یعنی به گونه‌ای در چارچوب تمدن موجود دنبال ایجاد تغییر می‌گردند. من می‌خواهم از این نوع دیدگاه‌ها که درخصوص محیط زیست مطرح شده، استفاده کلی‌تری کنم و بحث را فراتر ببرم و بگویم که این درخصوص بحران محیط زیست منحصرا نیست، در کل بحران‌های تمدنی امروز جهان معاصر ما نمی‌توانیم به راه‌حل‌های اینچنینی، راه‌حل‌های درون‌رفتی بسنده و بسنده کنیم، چون مساله، مساله قابل توجه‌ای هست. اکنون اگر چه افرادی مثل تیلور اینچنین طرح بحث می‌کنند، در مقابلش هم دیدگاه‌های دیگری داریم. مثل به طور مثال ژاکوف اگول و امثال این‌ها که این‌ها از آن طرف بام افتاده‌اند. کلا ناامیدانه و عاجزانه، هیچگونه راه‌حل و برنامه ای عرضه نمی‌دهند.

ژاکوب الول سخن جالبی می‌زد و می‌گفت تکنولوژی امروز در نهایت همان هیولای آخرالزمانی هست که هر کسی را می‌بلعد، در دل خودش می‌خورد و هرگونه تماسی با اینچنین تکنولوژی پرسیطره به نابود شدن گریزناپذیر آدمی منتج می‌شود. بعد شما به ژاکوب الول می‌گفتید آقای ژاکوب الول، در نهایت جواب چیست، در یک چنین وضعیتی ما چکار باید بکنیم، راه‌حل چیست، چاره چیست؟ جواب این تیپ دیدگاه‌ها این بود که می‌گویند که شما باید تقوا پیشه کنید و به انتظار نزول شهر جدید غیرتکنولوژیکی باشید که ان‌شاءالله از ملکوت آسمان بیاید. ( (البته این ان‌شاءالله از من هست و بعید هست از ژاکوب الول باشد) چیزی شبیه شهر خدای آگوستین، چیزی شبیه مدینه فاضله فارابی، چیزی شبیه شهر آرمانی که در آثار اقبال دیده می‌شود.

در نتیجه نتیجه‌ای که می‌خواهم تا این‌جا بگیرم، نکته اول بحث من هست که ما در مقابل بحران‌های موجود معاصر نمی‌توانیم به راه‌حل‌های درون‌رفت بسنده کنیم. این دست راه‌حل‌ها برای ما کافی نیستند. ما باید سوی نگاهمان را به سمت راه‌حل‌ها و رویکردهای برون‌رفت ببریم. البته این سخن به معنای این نیست که ما آن‌چه که به‌عنوان راه‌حل‌های درون‌تمدنی می‌تواند قسمتی از بحران‌های ما را حل کند، را نیاوریم و به این‌ها توجه نکنیم، لکن بحث بر سر این هست که این راه‌حل‌ها، راه‌حل‌های بنیادی نخواهند بود. فکر دیگری باید کرد.

*چه فکری توان دارد مسائل کنونی مان را بجز از طریق روش معمول و تجربه شده عقل غربی حل و برطرف کند؟

در طرح چنین مسائلی ما قطعا باید از نگاه‌های جزئی‌نگر فرار کنیم و نباید چنین رویکردی دارا باشیم. بحران‌هایی مثل بحث از ترافیک که مبحث این گفتگوی ماست، این‌ها یک بخشی از در میان یک کل بحرانی هست. باید به این مساله دقت کنیم. نمی‌توانیم این مسائل را بدون توجه به سایر پدیده‌ها و سایر روابطی که سر راه بروز این نوع بحران‌ها شده، مورد توجه قرار دهیم. ارتباطات پیرامونی، ارتباطات شاملی، ارتباطات مشمول، پدیده‌های هم‌ارز، پدیده‌های در طول، تمام آن چیزی که در حول یک بحران وجود دارد، شما باید این‌ها را نگاه کنید.

در نتیجه بحران‌های اینچنینی را جدا از بحران‌های کلی‌تری مثل مشکلات محیط زیست، بحران‌های جمعیت، بحران‌های شهرنشینی، بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، نباید دید و تحلیلشان کرد. بله، البته امکان دارد اقدامات جزئی، اقدامات بومی هر کشوری، هر منطقه‌ای برای خودش به طور موقت جواب مساله را تا حدی بدهد، اما این راه‌حل کلیدی نیست؛ به این باید توجه نماییم. این‌جا در پرانتز هم یک نکته‌ای را بیان می‌کنم. البته ما در کشور خودمان همان راه‌حل موقت، همان راه‌حل‌های ابتدایی، همان راه‌حل‌هایی که کشورهای دیگر هم در چنین شرایطی این‌ها را اعمال کردند و تا حدی هم جواب گرفتند، ما در این مقدار هم پیش نرفتیم؛ نه در سطح مردم و نه مسئولین.

هنوز برای ما یک مساله آسان ننداختن آشغال در معابر هنوز مساله هست. نه سطل‌های آشغال در دسترس، پاکیزه، تمیز، بدرستی در اختیار مردم هست، نه مردم از این طرف رعایت می‌کنند. آن یکی سیگار می‌کشد، از پشت شیشه ته سیگار را به سمت خیابان پرتاب می‌کند.

*بفرمایید نقطه آغاز مواجهه ما چیست؟

می‌خواهم بگویم نقطه آغاز و راه‌حل بنیادی بنده، چیز دیگری هست. نقطه آغاز علوم انسانی هست. در آن‌جاست که ما باید دنبال یک راه‌حل بگردیم. اگر بحران‌های بنیادی راه‌حلی دارا باشند که دارند، نقطه آغاز در علوم انسانی‌پژوهی هست. باز تکرار می‌کنم؛ نه این‌که ما راه‌حل‌های موقت، رویکردهای درون‌رفت و این‌ها را به کنار بزنیم، در حالت برزخی ناچاریم به این‌ها روی بیاوریم، اما نقطه آغاز جای دیگری هست. جایی که البته زمان‌بر هست، جایی که البته پرچالش هست، یعنی مبدأ علوم انسانی‌پژوهی.

ما باید بدرستی توجه نماییم که مساله را باید بدرستی ترسیم کرد، وگرنه تحلیل مساله و راه‌حل آن را درست نمی‌توانیم تشخیص دهیم و درست نمی‌توانیم تحلیل نماییم. نکته این هست که ما امروز (منظور از ما، جهان معاصر است) در جهان معاصر در چنبره یک تمدن قالب؛ البته نه الزاما برتر، امکان دارد تمدن قالب باشد، اما تمدن برتر و تمدن مطلوب نباشد؛ جهان امروز ما در چنبره یک تمدن قالب، یعنی تمدن مادی‌گرایانه غربی دستخوش آمده هست.

این تمدن با سیطره تمام‌عیار فراملی و شما بگویید جهانی خودش، تمامی ارتباطات سیاسی، ارتباطات اجتماعی، ارتباطات اقتصادی، ارتباطات فرهنگی را در سطح جهان تحت تاثیر قرار داده هست. این چیزی نیست که کسی بخواهد آن را منکر شود. چه بپذیریم، چه نپذیریم، چه خوشمان بیاید و چه خوشمان نیاید، این اتفاق، اتفاق عصر امروز ما هست، اتفاق آدم امروز ما هست و این تمدن توانسته مقتضیات تکنولوژیکی و زیست تازه ای را بر عالم و آدم بار کند. دامنه سیطره تمدن هم به مقداری هست که فکر نکنید در محیط زیست طبیعی این سیطره پیدا کرده و آن‌جا را به چالش کشیده هست. زمانی سیطره تمدن معاصر مادی نه منحصرا بر محیط زیست طبیعی، لکن عارضه ها آن تا محیط زیست فرهنگی، محیط زیست اخلاقی، محیط زیست اقتصادی، محیط زیست اجتماعی و شاید تا آخر، همه را فرا گرفته هست. این یک امر حقیقی هست که امروز ما با آن رو به رو هستیم؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم. اکنون ما در این میانه، در چنین میدانی، در چنین چنبره‌ای از اقتضائاتی چنین گسترده، اکنون در پی به طور مثال حل مسائلی مثل ترافیک می‌گردیم، حل مشکلات دیگری می‌گردیم یا بحران‌های دیگری مثل فقر، اعتیاد، سرانه به طور مثال مطالعه کتاب تا آخر.

*حالا چه باید کرد؟

من نکته‌ام این هست که با توجه به تحلیل ولادت و رشد، یعنی ریشه‌یابی ولادت و رشد آن‌چه که در ساختار تمدن غربی امروز اتفاق افتاده، این نکته سوم من هست. ما سه فاز را می‌توانیم پشت سر بگذاریم. نمی‌گویم باید، می‌گویم می‌توانیم پشت سر بگذرانیم، چون در امورات آدم ما باید جبری نداریم. بنظرم این سه فاز اگر اتفاق افتد، امکان دارد مسیر ما را برای تحلیل این مساله به سمت راه‌حل تا حدی روشن کند. سه تا اتفاق باید بیفتد، سه کار باید انجام گیرد، سه نوع تغییر نگاه باید انجام گیرد. در حقیقت یک راه‌حل سه‌مرحله‌ای هست. اول تغییر نوع نگاه، دوم مبدل نگاه کلی، نگاه فلسفی به علم و سوم مبدل علم به تکنولوژی. فاز اول، فاز حوزه فلسفه‌ورزی و فلسفه‌پژوهی هست. فاز دوم، فاز دنیای علم و علم‌پژوهی هست و فاز سوم، فاز تغییر و دگرگونی در حوزه فناوری و تکنولوژی هست. اکنون من اهتمام می‌کنم به کلیاتی از این مسائل اشاره کنم؛ جای تفسیرش این‌جا نیست.

این مطلبو از دست ندید!  به چه سبب شناخت الهی مشروط به شناخت «حجّت الهی» در زمین است؟ +معرفی راه های شناخت پروردگار

منظورم از فاز اول، تغییر نوع نگاه به عالم و آدم هست. نوع تغییر پارادایم‌ها. چیزی که کوهن از آن تعبیر به انقلاب پارادایمی می‌کرد. نوع جهان‌بینی و نظام فکری بشر امروز باید عوض شود. از کجا به کجا؟ باید از انسان‌گرایی، از مادی‌گرایی محض، به سمت خدامحوری و نگاه جامع به آدم عوض شود. آن چیزی که ما اعتقاد داریم در انسان‌گرایی اسلامی هست، در انسان‌شناسی اسلامی هست. نگاه به آدم به طور یک جامع، به طور یک هویت جسمانی و روحانی، یک هویت مادی و معنوی، یک هویتی که از روح و از نفس و از جسم هر دو متشکل؛ ماده و مفهوم با هم توأمان می باشند؛ با آن عکس نظام‌مندی که به نظر ما اسلام از آدم می‌دهد. این فاز، فاز فلسفه‌ورزی هست، فاز حوزه‌های اندیشمندان فلسفی هست. با تغییر پارادایم‌ها، با طرح نظریه‌های فلسفی جدید، با نقد مکاتب معاصر.

*تمدن مورد بحث شما با چه مبنایی و چه طور آغاز می شود؟

می‌خواهم شما را توجه بدهم به این‌که باید دقت کنید که تمدن قالب امروز از یکسری آبشخورهای فلسفی بهره برده و می‌برد و تا این سرمنشأها، تا این سرریشه‌ها، تا این سرشاخه‌ها تغییر نکند، ما چه طور می‌توانیم امید به تغییر در علم، تغییر در تکنولوژی، تغییر در تمدن امروز دارا باشیم؟ این امید، امید واهی هست به عقیده من، چون تمدن امروز، تمدن غلبه اندیشه‌های فلسفی و فکری هست، تمدن امروز، تمدن تکنولوژی هست، تمدن علمی هست، تمدن غلبه یک پارادایم‌های کلی فکری هست. این هست که تمدن امروز را تمدن غالب کرده هست. تا این سرمنشأها دچار تغییر و دگرگونی نکرده، چه طور ما می‌توانیم امید به حل بحران‌های بشر امروز دارا باشیم؟ این نوع اندیشه‌ها را در استوانه‌ها، در اسطوره‌های تمدنی می‌توانیم دنبال کنیم. در افکار افرادی مثل بیکن، افرادی مثل دکارت، کانت، هگل و امثال این‌ها. وقتی فرانسیس بیکن انگلیسی از سیطره آدم بر طبیعت برای خوشبختی بشر سخن می‌زد؛ پارادوکس سلطه‌گری با سعادت‌طلبی از این‌جا آغاز گردید. ریشه‌های پارادوکسی تمدن امروز را باید اینجاها ادامه داد، ریشه‌های فکری بحران را باید اینجاها ادامه داد و تا این ریشه‌های فکری تغییر نکند و درست نشود و به مرز طبیعی خودش برنگردد، گفت وگو از حل بحران، گفت وگو منطقی‌ای نیست. تا این‌ها برنگردد به سرشاخه‌های طبیعی خودش، مساله حل نمی‌شود. یا نگاه کنید مثل دکارت، دکارت فرانسوی.

زمانی که از دوگانه‌انگاری نفس و بدن سخن می‌زد، وقتی از تمایز جوهر اندیشه و جوهر ممتد سخن می‌گفت، تمایز بین ذهن و بدن. پارادوکس‌ها از این‌جا آغاز می‌شود. پارادوکس نحوه تاثیر نفس مجرد و بدن بر روی یکدیگر. یا وقتی جلوتر، کانت آلمانی از تمایز جهان حقیقی قابل مشاهده، از جهانی ایده‌های غیرتجربی سخن گفت، آن هم بر مبنای مدل سه‌وجهی باور صادق و موجه. کانت گفت که هرگونه معرفتی بیرون از تجربه منتفی هست. ریشه‌ها را اینجاها باید ادامه داد، نظام‌های فلسفی اینجاها شکل گرفت، این‌ها سرمنشأ تمدن امروز می باشند.

یا وقتی هگل آلمانی طبق منطق دیالکتیکی خودش از تقابل تز و آنتی تز و سنتز سخن گفت. هگل از صیرورت گفت وگو می‌کرد، از شدن، آن هم بر مدار مبدل هستی به نیستی. گفت وگو از نوعی آمیزش بودن و نبودن می‌کرد، برای این‌که بگوید مفهوم جدید خودش، مفهوم صیرورت، مفهوم شدن درست هست.

در نتیجه من می‌خواهم نتیجه بگیرم این دست مبانی فلسفی کلی، این نوع پارادایم‌ها، این نوع نظام‌های فکری فلسفی قالب و کلی، این‌ها مبنای شکل‌گیری تمدن معاصر امروز ما شده‌اند. تمدن مادی‌مسلک، تمدن یکجانبه‌نگر، تمدنی که با طبیعت طبیعی از سویی مشکل دارد و از طرف دیگر با طبیعت انسانی سازگار نیست. این تمدن نه با طبیعت آدم سازگار هست و نه با طبیعت طبیعی که در کره زمین خداوند برای ما خلق کرده؛ هر دو را به چالش کشیده، هر دو را به نابود شدن کشانده هست. این موجود دست‌پرورده آدم نه با طبیعت خودش و نه طبیعت، هیچ کدام، سر هماهنگی ندارد.

آیا این سخن به این معناست که امکان وجود تمدن دیگری در عالم نداریم؟ نه، علاوه بر این نتیجه‌ای ما نمی‌توانیم دریافت کنیم. این فاز اول. فاز دوم هم فاز مبدل نگاه‌های فلسفی به علم هست. یعنی توجه نماییم به این‌که ایجاد، کشف یا تولید دانش متناسب با پارادایم‌های جدید. ما به یک علاوه بر این چیزی احتیاج داریم و من فکر می‌کنم مبحث علم دینی همین جا مطرح می‌شود و مبحث علم دینی اینجاهاست، در یک چنین مواقفی هست که اهمیت پیدا می‌کند به عقیده من. علم دینی، ریشه علمی حل بحران‌های تمدنی امروز ما هست. علمی برآمده از نظام فکری دینی و طبق پارادایمی غیر از پارادایم‌های فکری مسلط معاصر. این می‌شود علم دینی و می‌تواند مبنای حل بحران‌های ما باشد که دایره‌اش البته بسیار گسترده هست. و فاز سوم، فاز مبدل علم به تکنولوژی هست. در حوزه فناوری، در حوزه تکنولوژی این اتفاق می‌تواند بیفتد؛ تکنولوژی متناسب با دانش دینی. این تغییر در تکنولوژی هم چیز غریبی به نظر نمی‌رسد، به علت این‌که تاریخ بشر گواه بر آن هست. تغییر علم به تغییر تکنولوژی منتج شده، تغییر تکنولوژی می‌تواند به تغییر علم منتج شود. به هر ترتیب ما نمی‌توانیم نسبت تکنولوژی با علوم انسانی را نفی کنیم و منکر شویم. البته این مراحل الزاما لازم نیست قطعا به طور خطی انجام گیرد، نسبت عِلّی و معلولی با یکدیگر ندارد، می‌تواند به طور چرخشی هم باشد که اکنون بحث نسبت مراحل با هم هست.

اما نکته چهارم و نکته آخر، ناظر به جامعه علمی خودمان هست و وضع امروز جامعه علمی خودمان و ناظر به قلمروهای علمی علوم انسانی امروز ما هست. با تلقی‌ای که امروز ما در جامعه از علوم انسانی داریم. من اینطوری نتیجه می‌گیرم از این بحث که ما به ایجاد بنیادهای فکری احتیاج داریم، به‌خصوص در حوزه علوم انسانی، به‌ویژه در فلسفه، به‌ویژه در کلام. نقطه آغاز به عقیده من حوزه و دانشگاه هست و نقطه آغاز، فلسفه هست، پژوهش ها فلسفی هست، جایگاه ها پژوهشی فلسفی ما می باشند، اندیشمندان فلسفی ما می باشند، اندیشمندان فلسفی‌ای که توجه و سیطره به موضوعات متدولوژی دارند، توجه و سیطره به مسائل روش‌شناسی دارند؛ نقطه آغاز اینجاها هست. اما جایگاه ها علمی ما نیز از یکسو باید همکاری علمی نقادانه با همدیگر دارا باشند، یعنی هماهنگ با همدیگر باشند. روی این همکاری علمی نقادانه من در نظر دارم، یعنی هم در عین حالی که با همدیگر همکاری علمی می‌کنند، هم‌افزا می باشند، در عین حال یکدیگر را نقد کنند، تحمل نقد کنند، نقد علمی کنند. نه از هم جدا باشند، با هم همکاری دارا باشند، از طرف دیگر همکاری‌شان به معنای نفی تمایزات و اختلافات هم نباشد، نفی تمایزات تفاوت‌ها نباشد؛

نه از هم جدا باشند، با هم همکاری دارا باشند، از طرف دیگر همکاری‌شان به معنای نفی تمایزات و اختلافات هم نباشد، نفی تمایزات تفاوت‌ها نباشد؛همدیگر را نفی کنند، به آداب نقد علمی پایبند باشند، آداب علمی‌اش، آداب اخلاقی‌اش، دیدگاه‌ها و مکاتب نظری همدیگر را به طور جد مورد انتقاد قرار دهند. این از یکسو، از سویی دیگر البته باید به این نکته توجه نماییم که باید جایگاه ها علمی ما با دولت و حاکمیت هم هم‌افزایی دارا باشند، وگرنه کار همدیگر را خنثی می‌کنند؛ یک وضع پیش می‌آید که دولت حاکمیت از یکسو جایگاه ها علمی و علوم انسانی را به چالش می‌کشد، از یکسو این جایگاه ها هم با همدیگر دچار اختلاف می‌شوند. خب در یک چنین شرایطی شما انتظار اندیشه علمی جدید، انتظار حل بحران‌های جدید را اصلا نمی‌شود داشت. در نتیجه در عین حالی که جایگاه ها علمی باید با همدیگر همکاری نقادانه دارا باشند، از طرف دیگر با دولت حاکمیت هم باید هم‌افزایی دارا باشند.

برای یک چنین امری ما اتاق‌های فکری لازم داریم. امکان دارد اتاق‌های فکر هم باشند، باید فعال باشند تا جایگاه ها علمی ما را به اتحاد برسانند. من در جای خودش در مورد اتحاد درج کردم و توضیح دادم. اتحاد نه به معنای یکی‌شدن، نه به معنای یکسانی، اتحاد به معنای هماهنگی در عین تکثر هست، یعنی در عین حالی که تفاوت‌ها و تمایزها را بین جایگاه ها دیدگاه‌ها می‌پذیریم، ان‌شاءالله در جهت هم داشته باشد و این امکان دارد. در نهایت ما آدم هستیم، افکارمان با هم شبیه هست، در عین حال با هم متفاوت هست. می‌توانیم به اتحاد برسیم، اتحاد یعنی این، یعنی هماهنگی در عین تکثر. ما محتاج چنین اتحاد فکری‌ای هستیم؛ در طرح و تغییر مسائل مهمی اینچنین. این‌که هر مرکزی در هر جای کشور برای خودش کار کند، بدون سازماندهی، بدون برنامه‌ریزی جامع، قطعا ما را به نتیجه نمی‌رساند.

انتهای پیام