گروه: مجله
تاریخ: ۸:۵۱ :: ۱۳۹۶/۰۸/۲۴

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از جام جم آنلاین، در پرازدحامی سرپل ذهاب ، در آمد و گردید نیروهای امدادی ، در هیاهوی از جانب مردم که اکنون مُهر بازمانده از زلزله روی پیشانی شان خورده، « زندگانی » تاکنون جریان دارد؛ زندگانی مانند یک رشته باریک آب ، از بین آوارها راهش […]

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از جام جم آنلاین، در پرازدحامی سرپل ذهاب ، در آمد و گردید نیروهای امدادی ، در هیاهوی از جانب مردم که اکنون مُهر بازمانده از زلزله روی پیشانی شان خورده، « زندگانی » تاکنون جریان دارد؛ زندگانی مانند یک رشته باریک آب ، از بین آوارها راهش را پیدا کرده ، از بین محله های ویران شده، کوچه های پر از خودرو و انسان های سرگردان، سرازیر شده و دست یافته اینجا، صحیح بین چادرهای سفید رنگی که نشان یک هلال سرخ رنگ روی سینه دارند ؛ چادرهایی که در زمین تهی پشت بیمارستان شهدا کنار هم ردیف شده اند.

قصه تکراری زلزله

زیر سقف چادرهای سفید رنگی که اکنون برای خیلی ها حکم منزل را دارند، قصه زلزله چادر به چادر ، یک قصه تکراری هست، قصه یک مهمان ناخوانده که مالک منزل را آواره کرده . قصه از جانب مردم هست که دوا ندارشان را گذاشته اند ،آمده اند خارج. جرات نمی کنند دوباره برگردند، جایشان اکنون کنج منزل ها تهی هست. زلزله جای آن ها هرچند ساعت یک بار می آید، بین چهاردیواری هایشان گشت می زند، می رود.

رحمت بابایی مجروح همین زلزله هست، کنج یکی از چادرها تکیه داده به پشتی. پاهای باندپیچی شده اش را دراز کرده و توی دستش تسبیح می چرخاند. او زلزله را مطلوب یادش هست، یادش هست که جدید شام خورده بودند که زمین زیر پایشان لرزیده . که زمانی خارج دست یافته اند سقف منزل شان آوار شده پایین. رحمت یادش هست که چطور با دست تهی زنش فاطمه را از زیر آوار کشیده خارج. خانم جوانی که اکنون نزدیک او خارج چادر، لباس های شسته شده ریحانه را یکی یکی روی بند پهن می کند.

… خداراشکر که خانم و کودک ایم زنده می باشند، می دانی چند نفر تا اکنون مرده؟! زیادتر از ۳۰۰ تا انسان.»

پنج تا بچه؛ یکی کم

» رحمت خودش گرامی از دست نداده ، ولی به ما آدرس دوتا چادر آنطرف تر را می دهد؛ چادر زینب خانم را.

خانمی که دختر ۱۲ ساله اش را زلزله از او گرفته. دوتا چادر آنطرف تر از چادر رحمت، زینب خانم داخل چادر نشسته و با صدای خفه گریه می کند.

. …» آ …. .. زنان معیت اش می کنند، مینو.

زیر سقف چادر می چرخد و می رود خارج. می رود تا چادر رو به رویی.،

، کودک هایی که خارج چادر روی سنگ ریزه ها نشسته اند . سهیل با دست چنگ می زند توی سنگ ریزه ها، یک مشت پر سنگ برمی دارد ، مشتش را می گیرد بالای دهانه بطری تهی آب معدنی. همان بطری تهی هایی که جا به جا روی زمین توزیع شده اند، سنگ ها یکی یکی قل می خورند، می جریان توی بطری.»

می پرسم : به چه علت بطری ها را پر از سنگ می کنی؟ می خندد: « قصد داریم با مهدی فوتبال بزنیم، این ها می شود تیر دروازه.» می پرسم : پس توپت کو؟ به جای سهیل ، مهدی می گوید:« توپ هم پیدا می کنیم.»

یک بار برویم توی کوچه این پشت برگردیم توپ هم پیدا می کنیم.آ»

همین هست که مهدی می پرسد:« خانم می دانی چند روز دیگر تعطیل می مانیم؟!»

زندگی، همان حکایت همیشگی

» کودکان دوروز هست مدرسه نمی جریان، ذوق تعطیلی مدرسه از چشم هایشان پیداست ؛ حتی اگر تعطیلی به نرخ زلزله باشد. همین هست که مهدی می پرسد:« خانم می دانی چند روز دیگر تعطیل می مانیم؟!» بین چادرهای سفید رنگ هلال احمر، چادرهای رنگی مسافرتی هم چند تا درمیان ، قد کشیده اند روی زمین. خارج شان ولی پر از ابزار هست، ابزار هایی که هرکدام از زلزله زده ها از زیر آوار منزل هایشان کشیده اند خارج. »

»

» اینجا در سرپل ذهاب، داخل چادرهای سفید رنگی که پهلو به پهلوی هم زیر آفتاب نشسته اند به توقع، تاکنون زندگانی جریان دارد. زنان همان اموری را می کنند که توی منزل برعهده شان بود: لباس می شویند، جارو می کنند و به کودکان می رسند.

مینا مولایی / جام جم آنلاین