تاریخ: ۱۶:۳۱ :: ۱۳۹۶/۰۲/۱۰
مفاهیم دفاع مقدس برای جوانان به خوبی بازگو نشده است/ سخت ترین بخش کارم رساندن خبر شهادت بود

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛  به نقل از راه ساجده، مریم میر فخرایی، متولد ۳۸، دارای تحصیلات دیپلم ریاضی و بازنشسته ی سپاه پاسداران است. میرفخرایی در گفتگو با راه ساجده گفت: همزمان با پیروزی انقلاب درسال ۵۷ دیپلمم را در رشته ریاضی گرفتم و آن روزها […]

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛  به نقل از راه ساجده، مریم میر فخرایی، متولد ۳۸، دارای تحصیلات دیپلم ریاضی و بازنشسته ی سپاه پاسداران است.

میرفخرایی در گفتگو با راه ساجده گفت: همزمان با پیروزی انقلاب درسال ۵۷ دیپلمم را در رشته ریاضی گرفتم و آن روزها پا به پای مردم در برنامه های پیروزی انقلاب شرکت داشتم و در متن جامعه بودم.

در سال ۵۹ در جهاد سازندگی کارم را آغاز و حدود ۳ سال، در بخش های بهداشت و سلامت و بخش فرهنگی مشغول به فعالیت بودم.

همزمان با حضور در بخش بهداشت و سلامت، آموزش های کامل کمک های اولیه را دیدم و مسئولیت ما در جهاد در آن روزها این بود که به خانه های مردم سر بزنیم و داروهایی که نیاز ندارند و تاریخ انقضا دارند را به داروخانه ی جهاد بیاوریم و بسته بندی کنیم هم برای اعزام به جبهه و هم برای افرادی که در جایی دیگر دارو را پیدا نکرده اند، زیرا آن روزها به خاطر شرایط جنگ دارو کم بود و کشور تحریم داشت.

اولین ماموریتم همراه اکیپ های پزشکی به روستاهای محروم استان رفتیم و به مدت یک ماه  که روزانه در یک روستا بودیم به مردم آن جا خدمت رسانی می کردیم. ماموریت دیگری که در سال ۵۹ بود، اعزام به مناطق زلزله زده ی بافت کرمان، به مدت یک ماه به همراه تیم بهداشت برای کمک به مردم آن منطقه بود.

 

 همسرم یک پاسدار بود و ۲۰ روز بعد از ازدواجمان به جبهه رفت
 

در سال ۶۰ زمانی که در داروخانه مشغول نسخه خوانی بودم همسرم برای تهیه نسخه ای به داروخانه آمده بودند و من را در آن جا دیدند و بعدش با پیگیری از طرف خانواده اش و آشنایی بیشتر با هم ازدواج کردیم. همسرم یک پاسدار بود و ۲۰ روز بعد از ازدواجمان به جبهه رفت.

در نماز جمعه حاج آقا مهمان نواز که امام جماعت بودند اعلام کردند، یک تیم از بانوان بهداری به مناطق جنگی می روند و من و خانم رنجبریان که دوست صمیمی بودیم برای اعزام کلی پیگیری کردیم و به سرپرستی خانم منصور خانی اعزام شدیم.

 

 

تیم ما که شامل ۶بهیار و ۳ جهادگر از بجنورد بود، در بیمارستان جندی شاپور اهواز مستقر شدیم، ما با توجه به اینکه در بخش کمک های اولیه آموزش دیده بودیم در همین بخش هم فعالیت می کردیم .

روزی که عراق پاتک زد مجروحان زیادی به بیمارستان آورده شد، طوری که تخت ها گنجایش نداشت و برانکاردها را در سالن بیمارستان قرار دادیم، کار تیمی بود، خون و خاک و هوای گرم وضعیت را سخت تر می کرد، پزشکی بود که به خاطر بالابودن تعداد مجروحین ۴۸ ساعت کامل را در اتاق عمل بود و نماز و غذا را هم در آن اتاق می ماند.

در آن لحظه فقط به فکر نجات افراد بودیم، دو مجروح بودن که بر پیشانی آن ها نوشته شده بود اسیرعراقی، که به آن ها هم خدمت رسانی کردم که یکی گفت خواهر من این ها کلی از نیروهای ما را شهید کردند، باز به آن ها رسیدگی می کنید، گفتم حیطه ی ماموریت ما قرار گرفتند مهم نیست دوست باشد یا دشمن الان سلامتی شان مهم است.

تقریبا یک ماه در بیمارستان مشغول به فعالیت بودیم که بعد از آزاد سازی خرمشهر به بجنورد برگشتیم.

 

همسرم خبر نداشت که منطقه جنگی اعزام شده ام!

آن زمان ها خبری از تلفن و روابط سریع نبود در منزل پدری هم تلفن نداشتیم همسرم ۲۰ روز بعد از عقد به جبهه رفته بود و من بعد از او اعزام شدم و او خبری نداشت که من به منطقه جنگی رفتم تا اینکه به محل کارم در جهاد زنگ زده بود و پیگیر شده بود و بعد از  پیگیری شماره خوابگاه ما در اهواز را پیدا کرده بود.

همسرم در یکی از نقاهت گاه های اهواز به دلیل جراحت بستری شده بود و وقتی متوجه شدم خودم را به او رساندم.

همسرم از سال ۶۰ تا ۷۱ در جبهه ها مشغول خدمت بود.

تا خرداد ۶۲ در جهاد مشغول به فعالیت بودم که باردار شدم و به دلیل اینکه همسرم نبود و من فرزند کوچک داشتم به مدت دو سال تا سال ۶۴ در منزل بودم ، در موقع هر دو زایمان اولم همسرم در کنارم نبود و در آخرین زایمان هم برای مرخصی بجنورد حضور داشتند، سه فرزند که شامل دو دختر و یک پسر از ثمرات زندگی من و همسرم است.

در سال ۶۴ به همراه خانم رنجبریان در تاریخ ۵ تیر ۶۴ که اعلام کردند برای سپاه پاسداران به نیروی خانم نیازمند هستند و ما برای حضور ثبت نام کردیم و بعد از انجام گزینش پذیرفته شدیم. آن زمان که آقایان در جبهه ها بودند نیاز بود که کسانی باشند تا از خانواده های آن دیدن کنند، که این بخش تعاون در سپاه نام داشت. با توجه به اینکه پاسداران باید ویژگی خاصی داشته باشند خانواده ها بزرگترین همراهانی بودند که در آن روزها مردهایشان را حمایت می کردند.

 

 

من هم شاغل بودم، هم فرزند کوچک داشتم هم همسرم در جبهه بود و بار زندگی را تنهایی به دوش می کشیدم. وظیفه ی ما در بخش تعاون سر زدن به خانواده های رزمندگان و پیگیری از احوالات آن ها وکمبود هایشان بود. در این میان رساندن خبرهای شهادت به خانواده ها سخت ترین قسمت کارمان بود. از طرفی همسرم در جبهه بود و دائما اضطراب همراه من بود. همیشه موقع خداحافظی استرس داشتم که دفعه آخری است که او را می بینم.

همسایه ای داشتیم که تازه ازدواج کرده بود و خانمش باردار بود که همسرش به همراه همسرم به جبهه رفته بود و از شوهرم شنیدم که شهید شده است آن روزها دائما از من خبر می گرفت و آن زمان بود که آرزو می کردم کاش همسر من هم شهید شده بود که من شرمنده این خانم نشوم و پاسخی برای آن ها داشته باشم.

بعد از سال ۶۸ در قسمت فرهنگی بسیج  در بخش سازماندهی نیروها مشغول به فعالیت شدم.

از دیگر خاطرات سخت آن روزها:

خانه ما آن زمان در مکانی بود که تنها یکی دو همسایه داشتیم و بقیه مکان ها زمین های خالی بود به همین خاطر من شب ها که شوهرم در جبهه بود و تنها در خانه به همراه سه فرزند کوچک ترس عجیبی همراه داشتم که در زمان یکی از مرخصی هایی که همسرم آمده بود، گفتم: من شب ها نمیتوانم از ترس بخوابم در جواب گفت: ما برای اسلام می جنگیم خداوند شما را فراموش نمی کند و حافظ شما و بچه هاست این از ضعف در ایمان شماست و آن جا احساس شرمندگی کردم و از آن به بعد خودم او را برای رفتن به جبهه آماده می کردم.

خاطره ای از ایثار خانواده ها و رزمندگان:

برای سرکشی به منزل خانواده حسن شاه محمدی( که در همان سال ها شهید شد) رفته بودیم، که همسر شاه محمدی به همراه خواهر در یک کوچه مشغول به سکونت بودند که پسر خواهرش هم به جبهه رفته بود و شهید شده بود در این بین حسن شاه محمدی به مرخصی آمده بود ولی به خانه نمی رفت، که زخمی برای دل خواهر خانمش باشد. دیدن این از خود گذشتگی ها و ایثار ها آن روزها دل و جرات بیشتری به من می داد و از خودمان شرمنده می شدیم.

امام حسین جانش را برای دفاع از اسلام فدا کردند و هر جایی که اسلام در خطر است باید جان داد، وظیفه ی اصلی سپاه حفاظت از اسلام و دستاورده های انقلاب است.

 

مفاهیم دفاع مقدس برای جوانان به خوبی بازگو نشده است

ولی ای کاش آن  روزها هم مثل الان ابزار ارتباطات بود تا همه زیبایی های آن روزها را ثبت می کردیم و می توانستیم به فرزندانمان به خوبی منتقل کنیم، جوانان ما اگر به راه دیگری می روند به خاطر این است که آن روز ها به خوبی برایشان بازگو نشده است و نتوانستند خوب درک کنند.

درد دلی با همسران شهدا: خداوند به ما لطف و نظر کرد، به ما که در این زمان باشیم ما می توانیم چیزهای را که را در لفظ و زبان ادعا کردیم به یقین برسانیم.

 

 

همه ی انسان ها به دنیا می آیند تا آزمایش شوند، همه ی همسران شهدا، ایثارگران، جانبازان، خداوند این ها را دوست داشته است این ها کسانی بودند به حضرت زهرا (س) و زینب کبری اقتدا کردند و با صبوری و سختی کشیدن در نبود همسرشان به ندای حضرت زهرا لبیک گفتند و راهشان را ادامه دادند.

همسرم در سال ۷۱ از جبهه و به ماموریت یک ساله به تهران رفت، من و بچه ها دیگر تحمل دوری را نداشتیم به همراه او رفتیم و بعد از برگشت سه ماه در بجنورد بودیم و به مدت سه سال به بیرجند از آنجا ۶ سال به مشهد و در سال ۸۱ به بجنورد برگشتیم و من مجدد در بجنورد کارم را در بخش تعاون ادامه دادم، در سال ۸۴ تقاضای بازنشستگی کردم.

هم اکنون یک سال است در ستاد عتبات عالیات استان مشغول به فعالیت هستم و خوشبختانه در این یک سال توانستیم از ۱ میلیارد تومانی که هزینه به خراسان شمالی واگذرا شده بود، ۴۲۰ میلیون تومان به همراه ۳۸۰ گرم طلا که جمعا ۴۶۶ میلیون تومان را در بخش بانوان بود را جمع آوری کردیم.

نصیحت مریم میرفخرایی به جوان ها: از اهل بیت جدا نشوید، در همه ی کار ها متوسل به ائمه شوی و باور داشته باشید که آن ها ناظر به اعمال ما هستند.