گروه: مجله
تاریخ: ۸:۵۲ :: ۱۳۹۶/۰۸/۳۰
مغازه کتابفروشی پدرم سنگر بود +عکس

خبرگزاری تسنیم: مهدی زین‌الدین در ۱۸ مهر ۱۳۳۸ در تهران به جهان آمد. در آن روزها، این آدم وارسته، از سمت رژیم طاغوت به شهر خرم‌آباد تبعید شده بود. کمی بعد، پدر مهدی که از فعالان سیاسی و دینی بود، از طریق ایادی رژیم دستگیر و به شهر سقز در استان کردستان تبعید گردید. مهدی، […]

خبرگزاری تسنیم: مهدی زین‌الدین در ۱۸ مهر ۱۳۳۸ در تهران به جهان آمد.

در آن روزها، این آدم وارسته، از سمت رژیم طاغوت به شهر خرم‌آباد تبعید شده بود. کمی بعد، پدر مهدی که از فعالان سیاسی و دینی بود، از طریق ایادی رژیم دستگیر و به شهر سقز در استان کردستان تبعید گردید. مهدی، در همین ایام که پدرش در تبعید بود، در کنکور سراسری شرکت نمود و رده چهارم رشته دکتری دانشگاه شیراز را به دست آورد,، اما انصراف داد و در مغازه کتابفروشی پدرش مشغول به کار گردید.

مغازه کتابفروشی پدرم سنگر بود

او در مورد دلیل انصراف از دانشگاه گفت: «مغازه پدرم سنگر هست و رژیم پهلوی با تبعید پدرم می‌خواهد سنگر محکم او تهی بماند,، اما من نمی‌گذارم». آ آبان ماه ۱۳۵۷ بود که پدر مهدی را این بار به اقلید فارس تبعید کردند.

روز‌های شکل‌گیری انقلاب اسلامی بود و پدر مهدی از مجال بکارگیری کرد و به اصفهان گریخت. از آن‌جا به شهر شهر قم رفت و شهر قم را برای سکونت برگزید. مهدی هم به‌همراه خانواده، به پدر ملحق گردید، از این به بعد، فصل تازهی از زندگانی مهدی شروع گردید. سکونت در شهر شهر قم که محور مقابله با رژیم بود، مجالی برای او به وجود آورد که خود را برای مقابله جدی‌تر مهیا سازد.

پدرش در مورد فعالیت‌های مبارزاتی مهدی می‌گوید: «ما عکس‌هایی را که در اصفهان چاپ کرده بودند، به شهر قم می‌آوردیم و وظیفه آقا مهدی این بود که آن‌ها را در بازار و سطح شهر توزیع کند. انقلاب اسلامی بسیار زود به برتری رسید و مهدی مرحله تازهی از زندگی‌اش را شروع کرد.

ابتدا در بخش پذیرش سپاه شهر قم مشغول گردید و پس از مدتی، به‌عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه شهر قم انتخاب گردید.

بدین ترتیب مهدی زین‌الدین به‌عنوان مسئول شناسایی یگان‌ها انتخاب گردید و پس از آن به‌عنوان مسئول اطلاعات عملیات جبهه غرب دزفول و پس از آن مسئول اطلاعات محور‌های سوسنگرد انتخاب گردید.

او می‌گفت: ” اگر نبرد همه گردد و من شهید نشوم، هر کجا که نبرد حق بر علیه باطل باشد، به آنجا می‌روم تا شهید شوم”».

روز‌های آخر مهدی حال و هوای دیگری داشت. پدرش می‌گوید: «روز جمعه، آقا مهدی از یکی از شهر‌ها ارتباط گرفت و با مادرش سخن کرد.

مجید (برادر کوچک آقا مهدی که با هم به شهید شدن رسیدند) هم بعد از مدتی زنگ زد و با مادرش سخن کرد.

۲۷ آ در صحبت‌های آقا مهدی چیز تعجب آوری نگاه کردم که خبر از خداحافظی آخر می‌داد».