گروه: سبک زندگی
تاریخ: ۱۶:۰۵ :: ۱۳۹۶/۰۸/۲۴
لحظاتی با یک کبوتر گلگون کفن /معرفی شهید ماشالله نامجو

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از گروه استان های باشگاه خبرنگاران جوان از کرمان  ،    از کرمان  ،   ماشالله نامجو فرزند حسین در تاریخ ۴ شهریور سال ۳۸ در کرمان چشم به جهان گشود.راوی: مادر شهید حقوقی که از سپاه می‌گرفت، تمامش را هزینه مستمندان می‌کرد. همسرم کوره آجرپزی داشت، دو سه سالی را […]

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از گروه استان های باشگاه خبرنگاران جوان از کرمان  ،    از کرمان  ،   ماشالله نامجو فرزند حسین در تاریخ ۴ شهریور سال ۳۸ در کرمان چشم به جهان گشود.
راوی: مادر شهید

حقوقی که از سپاه می‌گرفت، تمامش را هزینه مستمندان می‌کرد.

همسرم کوره آجرپزی داشت، دو سه سالی را کرمان ماندیم، ماشاءاله به جهان آمد. ماشاءاله که دو ساله گردید دوباره برگشتیم باغین.
تا اینکه به مدرسه رسید و مسیری مدرسه گردید. روز‌های اول همراهیش می‌کردم، ولی زود با محدوده مأنوس گردید.
خیلی وقت‌ها به طور مثال امروز که لوازم می‌گرفت، فردا دوباره تقاضا می‌کرد، می‌گفتم: مادر روز گذشته مداد یا پاک کن یا …
به تو دادم! می‌گفت: فلانی نداشت، دادم به او. گاهی جریمه می‌شد، گاهی در مدرسه دستگیری می‌شد! پدرش می‌گفت: اگر صحیح را بخوانی و پسر مطلوبی باشی، برایت دوچرخه می‌خرم، همان لحظه می‌گفت: باشه.
همین که از هم جدا می‌شدند، ماشاءاله مسیر خودش را می‌رفت و کار خودش را می‌کرد. یکی از همکلاسی هایش مادر نداشت، خیلی به وی دقت می‌کرد.

خیلی از فقرا و متکدیان ماشاءاله را می‌شناختند.
با مسرت انقلاب زودتر از آنکه تفکر می‌کردیم به برتری رسید.
با برتری انقلاب ماشاءاله و دوستانش خودشان را وقف کرده بودند. ‌
مرخصی می‌آمد گاهی شش ماه نمی‌آمد، زنگ می‌زد، گریه می‌کردم، التماس می‌کردم می‌گفتم بیا دلم برایت تنگ شده، می‌گفت: مادر اینجا کار بسیار هست و من تجربه پیدا کرده ام نمی‌توانم کارم را ترک کنم.» ‌می‌گفتم: «عزیزم تو بعد از ۵ یا ۶ ماه دشواری کشیدن آمده ای! من این‌ها را برای تو خریده ام، برای تو صحیح کرده ام.»
» می‌گفت: «بچه‌های همسایه بخورند، گویا که من خورده ام.

لحظاتی با یک کبوتر گلگون کفن /معرفی شهید ماشالله نامجو
»حقوقی که از سپاه می‌گرفت، تمامش را هزینه مستمندان می‌کرد.

برخی وقت‌ها هم اصلاً‌حقوقش را از سپاه نمی‌گرفت و می‌گفت: هزینه کارها انقلاب و سپاه بشود خوب تر هست، زیرا اوایل سپاه پشتوانه پولی مثل اکنون نداشت. اکنون دیگر ماشاءاله در هر دو جبهه می‌جنگید، گاهی جنوب و گاهی غرب. می‌گفتم: مادر! کارهایت برعکس هست، گرما را جنوب می‌مانی و سرما را در غرب! می‌خندید و می‌گفت: مادر مگر دست خودمان است؟ هر جا ضروری باشد می‌جنگم.
عملیاتشان آغاز گردید.
از رادیو و تلویزیون خبر ها نبرد را پی می‌گرفتیم و می‌دانستیم که ماشاءاله در این عملیات به سر می برد. تلفن منزلمان به صدا در آمد، ماشاءاله خودش پشت خط بود. »

اظهار کردم پس ضروری هست تکلیف ازدواجت را روشن کنی و بعد بروی. » هر وقت می‌گفتم کارهایت را انجام بده تا مراسم عقدتان را بگیریم، می‌گفت: «اگر زنده ماندن! باشد.
»

ولی چه آمدنی، ماشاءاله رشید، دلیر و مرد من این بار خودش نیامد، با پای مصنوعیش هم نیامد، هیچ وقت ماشاءاله را آرام ندیده بودم.
خودش می‌گفت: «مادر اگر بمانم می‌میرم!» راست می‌گفت، رفت تا زنده بماند و فصلی نو را آغاز کند.

راوی خواهر شهید

لحظاتی با یک کبوتر گلگون کفن /معرفی شهید ماشالله نامجو

پدرم در عملیات فتح المبین به شهید شدن رسید. هفتم شهید شدن پدرم که برگزار گردید، مسعود اراده رفتن داشت، مادرم اظهار کرد: «مسعود جان تو دیگر تفکر رفتن را از سرت خارج کن.»
»یکی دو روزی از مراسم هفتم پدرم که گذشت عملیات آغاز گردید. به وی اظهار کردند با این پایی که تو داری و داغ پدرت، به هر حال ضروری هست مدتی بمانی!‌
مسعود بی قرار بود و ناراحت که به چه علت در عملیات حاضر بودن ندارد.» به وی اظهار کردند با این پایی که تو داری و داغ پدرت، به هر حال ضروری هست مدتی بمانی!‌می‌گفت: «شهادت پدرم داغ نیست! داغ این هست که من نتوانم خودم را به عملیات برسانم.
در شهید شدن پدرم، در انظار مردم و در مراسمات هیچ وقت گریه نکرد. ما هم که گریه می‌کردیم اهتمام می‌کرد به هر شکل و به هر سخنی و سخنی که گردید آراممان کند، ولی خودش در خلوت خیلی گریه می‌کرد. » به ما می‌گفت: «شهادت گریه ندارد، شهید شدن پدر برای ما افتخار بزرگی هست.

لحظاتی با یک کبوتر گلگون کفن /معرفی شهید ماشالله نامجو

به جز نیکی از نامجو نشنیدم و ندیدم. بنده شخصاً به صراحت بگویم خام وارد گروه اطلاعات عملیات گردیدم ولی با مشی شهید نامجو و درس‌های اقدامی وی ، پخته گردیدم و درس‌های فراوانی آموختم. شالوده کلیدی شخصیتمان وقتی ریخته گردید که در کنار شهید نامجو بودیم، بچه‌ها را خلاق و توانمند و مدیر تربیت کرد، از انجایی که فردی برای تربیت و تعلیم نرفته بود، رفته بودیم در کنار هم کار کنیم.

ما نیروی تحت امر بودیم، کاری به ما سپرده می‌شد انجام می‌دادیم قسمتی از شب را بیدار بودیم، کمین بودیم یا کار دیگری می‌کردیم، گاهی وقت ها توان بلند شدن برای نماز صبح را نداشتیم، وقت نماز خواب می‌ماندیم
شهید نامجو از کسانی بود که نماز شبش ترک نمی‌شد.

لحظاتی با یک کبوتر گلگون کفن /معرفی شهید ماشالله نامجو

راوی: محمود دارابی، همرزم شهید

از ایمان و تقوایش خیلی سخن می‌شود ولی شنیدن کی بود مثل دیدن!

از ایمان و تقوایش خیلی سخن می‌شود ولی شنیدن کی بود مثل دیدن!در منطقه مهاباد مشغول عملیات بودیم، ابتدای عملیات شهید نامجو نبود، گویا از بوکان می‌آمده، وقتی که به مهاباد می‌رسد متوجه می‌شود که نیرو‌ها درگیرند.
خیلی‌ها نمی‌دانستیم که نامجو در عملیات بوده، بعد از عملیات خبر دادند که نامجو در این عملیات به شهید شدن دست یافته که خبر واقعاً تأسف بار و پر وزنی بود. آ آقای نامجو بعد از آزادسازی مهاباد هم مدتی مهاباد ماند و کارش را دنبال کرد.
با آغاز نبرد به جنوب آمد و طبق تجربه‌ای که داشت کار شناسایی و اطلاعات عملیات را به عهده گرفت.

باید با شهید نامجو دوستی و رفاقتی برقرار می‌کردی، تا بفهمی تقوا و ایمان و مرامی که از نامجو می‌گویند، یعنی چه! گاهی دیر دوستی اش را آغاز و ابراز می‌کرد، ولی همینکه دوست می‌شد دیگر در رفاقت سنگ تمام بود.
و نامجوی مظلوم در حالی در تنهایی و غربت به شهید شدن رسید که خود از پایه گذاران و مسیر اندازان اطلاعات لشکر ثاراله بود. جایش خیلی خالیست و جای امثال نامجو خیلی خالیست.

راوی: جواد رزم حسینی

لحظاتی با یک کبوتر گلگون کفن /معرفی شهید ماشالله نامجو

عاشق سپاه بود.
تمام وقتش را وقف سپاه کرده بود. حتی شب‌ها را هم غالباً در سپاه بود، کمتر شبی به خانه می‌رفت. شب‌ها در سپاه برنامه عبادت و تهجد و دعا و مناجات داشتند، البته هر وقت که فراغت داشت به چه علت که سپاه از همان ابتدای تشکیل، کار و فعالیت ۲۴ ساعته داشت.

راوی: حمید اسماعیلی، همرزم شهید

هر فردی جرأت نمی‌کرد وارد گردد ولی وی بدون بیم و واهمه وارد می‌شد.
حوالی سپاه درگیری اتفاق افتاد، بچه‌های سپاه رفتند پشت بام سپاه سنگر گرفتند و تیراندازی می‌کردند. برخی از بچه‌های سپاه دو خشاب هم تهی کرده بودند. من از وی پرسیدم که آقای نامجو این تمام تیراندازی گردید، به چه علت خشاب‌های تو دست نخورده است؟
ولی شهید نامجو وقتی پایین آمد حتی یک تیر هم از خشابش تهی نکرده بود. من از وی پرسیدم که آقای نامجو این تمام تیراندازی گردید، به چه علت خشاب‌های تو دست نخورده است؟با هم به مأموریت کردستان رفتیم. شجاعتش زبانزد بود ولی هیچ وقت خودش را مطرح نمی‌کرد. ۱۴ آ بچه‌ها تمام اظهار آمادگی کردند ولی همان ۱۴ نفر انتخاب گردیدند من جمله شهیدان نامجو و حمید شفیعی.
آقای نامجو را به عنوان سرگروه یا فرمانده گروه انتخاب کردیم و مسیر افتادند. تمام روی نامجو حساب می‌کردند.
بارزترین خصوصیت نامجو کم سخنی، جسارت و خنده رویی اش بود. خنده رویی هم نه به این معنی که همواره بخندد لکن لبخند رضایت مندی از وضعی که در آن قرار می‌گرفت
هر کاری که پیش می‌آمد و ضروری بود انجام می‌داد و از انجام هیچ کاری رویگردان نبود.
خنده رویی هم نه به این معنی که همواره بخندد لکن لبخند رضایت مندی از وضعی که در آن قرار می‌گرفترشادت‌های شهید نامجو ماندنی هست. صبح بعد از عملیات هم که تاکنون هوا گرگ و میش بود و صحیح روشن نشده بود، اول با شهید نامجو تصمیم گرفتیم جنازه شهدایمان را از میدان عملیات جمع کنیم، چون می‌دانستیم به محض روشن شدن آفتاب سر و کله بعثی‌ها پیدا و منطقه را آتش می‌پوشد و دیگر جنازه‌ای پیدا نخواهد گردید. یک وانت نیسان انداختیم جلو با آقای نامجو و دو سه نفر دیگر پشت سرش می‌دویدیم و جنازه‌ها را می‌انداختیم بالای نیسان.
گفتن از ماشاءاله نامجو ساده هست ولی شناخت واقعیت شخصیت نامجو از عهده این کلمات و خاطرات ساخته نیست.

عملیات آغاز گردید. نامجو خداحافظی کرد و با چهار نفر از بچه‌های تخریب سیر کرد. به فاصله وقتی کوتاهی گردان رزم هم پشت سر نامجو مسیر افتاد. فاصله نیرو‌ها با نامجو حدود سیصد متر بود. یعنی این قدر نامجو جلوتر از گردان سیر می‌کرد که کانون و معبر گذر نیرو‌ها را مشخص کند. خبری از نامجو نشد.
بعد از ربع ساعت نامجو آمد.» » اظهار کردیم چه ضروری هست کرد؟ ضروری هست تفکری کنیم.»‌
آ
این شهید دلاور در ۱۲ تیرسال ۶۳ به شهید شدن رسید
روحش شاد یادش عزیز وراهش پر رهرو باد