تاریخ: ۱۲:۳۷ :: ۱۳۹۷/۰۴/۰۴
فلسفه اسلامی میراث ارسطو را توسعه داده هست

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از ایکنا؛ مهر درج کرد: زنده یاد دکتر احمد احمدی، در طول عمر علمی خود آثار بسیاری را تالیف و ترجمه کرده هست. یکی از این آثار، کتاب «بن‌لایه‌های شناخت» هست. این اثر حاصل بیشتر از دو دهه تحقیق و تعلیم فلسفه تطبیقی در مقطع دکتری از سوی زنده […]

گفت و گو با ایت الله احمد احمدی

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از ایکنا؛ مهر درج کرد: زنده یاد دکتر احمد احمدی، در طول عمر علمی خود آثار بسیاری را تالیف و ترجمه کرده هست. یکی از این آثار، کتاب «بن‌لایه‌های شناخت» هست. این اثر حاصل بیشتر از دو دهه تحقیق و تعلیم فلسفه تطبیقی در مقطع دکتری از سوی زنده یاد حجت الاسلام احمد احمدی هست. 

« «بن‌لایه‌های شناخت» در دو بخش تنظیم شده هست، بخش اول به شناخت‌شناسی می‌پردازد که در آن به مسائلی چون تشریح علم ماهیتِ تجربه، گمان بودن علم، تصدیق، ماهیت حمل و لزوم در قضایا، امّ القضایا یا اصل هوهویّت، گزاره‌ها و چگونگی معرفت‌زایی آن، ماهیت قضایای سالبه، قضیه معدوله، ساختار و ماهیت قضیه شرطیه، حهت های در قضایا، صدق، خطا، کلّی و کلّی‌سازی، ادراک عَرضِ تنها یا عَرض و جوهر یا فنومن و نومن با هم ، اتحاد عالِم و آشکار به معنای عام آن، دلالت و عقل، پرداخته شده هست. بخش دوم با عنوان هستی‌شناسی هست که در این بخش در مورد علیّت، علیّت و هستی‌شناسی، قضیة وجودی، نزاع اصالت وجود و اصالت ماهیت و جعل، بحث شده هست.

مدتی قبل مصاحبه ای با دکتر احمد احمدی، ریاست انتشارات سمت و نویسنده کتاب «بن‌لایه‌های شناخت» در خصوص شکاف و فاصله میان موضوع و ابژه و سیری که در تاریخ فلسفه داشته هست انجام دادیم که تفضیل این گفتگوی منتشر نشده را در ادامه می خوانید؛

*معنای متافیزیک و مابعدالطبیعه در میان فیلسوفان اسلامی چیست و به چه میزان وام‌دار فلسفه ارسطوست؟

قسمت اعظم فلسفه اسلامی، موضوعات مابعدالطبیعه و متافیزیک هست. فوسیس در زبان یونانی به معنای طبیعت، همین فیزیکی هست که ما امروز از آن حرف می‌گوییم. یکی از کتاب‌های ارسطو، طبیعت یا همان فوسیس هست. بعضی می‌گویند ارسطو ابتدا از طبیعت شروع نمود و پس از آن به متافیزیک پرداخت. یعنی آن کتاب را پس از کتاب طبیعت درج کرد و مابعدالطبیعه یعنی کتابی که پس از طبیعت نوشته شده هست.

در فلسفه‌های ما نیز، آنجاکه دانشجو شروع می‌کند، سمع‌الکیان هست. در حقیقت آنچه می‌بیند و می‌شنود و فلسفه نیز ابتدا از همین‌جا شروع می‌شود. یعنی ما موضوعات را از داده‌های حسی شروع می‌کنیم. داده‌های حسی که می‌گوییم همان موضوعات فوسیس ارسطو هست که عبدالرحمان بدوی آن را به عربی ترجمه و تفسیر و آن را به اسم علم الطبیعه منتشر کرده‌اند. کتابی که ارسطو پس از کتاب طبیعت نوشته هست، همان مابعدالطبیعه هست و به مسائل فوق طبیعت مثل وجود، سبب، معلول، اتحاد و کثرت می‌پردازد.

*آیا مابعد الطبیعه در میان فیلسوفان اسلامی همان مضامین فلسفه ارسطو را دارد؟

بله همان مابعدالطبیعه ارسطوست که زنده یاد شرف الدین خراسانی به فارسی هم ترجمه کرده هست. اما در فلسفه اسلامی بسیار گسترش یافته هست. زنده یاد علامه طباطبائی فرمود مسائل وجود در فلسفه یونان دویست مساله بود اما در فلسفه اسلامی به هفتصد مساله افزایش یافت. در نتیجه شروع مابعدالطبیعه از یونان بوده اما مابعدالطبیعه فارابی، ابن سینا، سهروردی و ملاصدرا کجا و مابعدالطبیعه ارسطو کجا!

زنده یاد علامه طباطبائی فرمود مسائل وجود در فلسفه یونان دویست مساله بود اما در فلسفه اسلامی به هفتصد مساله افزایش یافت

*آیا سوال از ارتباط ذهن و عین در فلسفه ارسطو هم مطرح بود؟

در نتیجه شروع مابعدالطبیعه از یونان بوده اما مابعدالطبیعه فارابی، ابن سینا، سهروردی و ملاصدرا کجا و مابعدالطبیعه ارسطو کجا!ارتباط ذهن وعین اخیراً در شناخت‌شناسی طرح شده هست. آن وقت‌ها خیلی شناخت‌شناسی را از فلسفه تفکیک نمی‌کردند. منحصرا موضوعات وجود ذهنی و وجود بیگانه مطرح می‌شد و اینکه عین چه تأثیری در ذهن دارد. مسائلی که امروز به نحو وسیع در شناخت‌شناسی  مطرح هست در آن زمان نبود. البته زنده یاد مطهری در اصول فلسفه می‌گوید: ما تا ذهن را نشناسیم فلسفه نداریم و این به معنای تقدم شناخت‌شناسی بر هستی‌شناسی هست. در کتاب «بن‌لایه‌های شناخت» همین کار را کرده‌ام. یعنی بخش اول و عمده کتاب شناخت‌شناسی هست و بخش دوم و کمتر آن هستی‌شناسی هست که البته باید تکمیل گردد.

زنده یاد مطهری در اصول فلسفه می‌گوید: ما تا ذهن را نشناسیم فلسفه نداریم و این به معنای تقدم شناخت‌شناسی بر هستی‌شناسی هست

*به نظر شما شکافی که میان موضوع و ابژه در فلسفه دکارت پدید آمد، در فلسفه ارسطو ریشه دارد؟

نمی دانم آیا ارسطو میان ذهن و عین اینقدر که در اعصار موخر بدان می‌پردازند، تفکیک قائل شده هست یا نه. معرفت‌شناسی به ویژه پس از کانت زیادتر جان گرفت. در کمال تأسف خود کانت هم آنچنان‌که باید به بحث ریشه‌های شناخت نپرداخت. برای مطالعه زیادتر در این زمینه به کتاب «بن‌لایه‌های شناخت» مراجعه کنید.

این مطلبو از دست ندید!  کاتالیست تازه ای برای تجزیه ی آمونیاک با استفاده از نانوذرات مس ساخته گردید

*به نظر شما اینکه ما در دوره‌های معاصر به این سؤال آمدیم این ترقی هست یا انحراف؟

نه انحراف نیست. این بحث بسیار با اهمیت و عمیق هست و هگل ناچار گردید ذهن و عین را یکی بگیرد و این خطاست. اینکه وجود چیست؟ عدم چیست؟ ما از اشیا بیگانه چه چیزی می‌یابیم؟ ذوات یا اعراض؟ و تعبیر کانت نومن یا فنومن؟ … اینها بحث‌هایی هست که از قبل از سقراط تاحالا مطرح بوده هست. یکی گرفتن ذهن و عین، به سبب نگاه ذهن آسان به اشیا هست که گمان می‌کند ما خود شیء را می‌یابیم.

ارسطو می‌گوید ما به کنه ذات نمی‌رسیم و این نشان می‌دهد باید ذات و اعراض را از هم تفکیک کنیم و بدانیم ارتباط اعراض با ذات چیست. ابن‌سینا تعبیر بسیار حکیمانه‌ای دارد و می‌گوید ما از اشیا منحصرا اعراض را می‌یابیم، اما حتی از حقیقت اعراض هم با خبر نیستیم. کانت در تصریح ارتباط فنومن و نومن دستخوش شده هست. فصلی دارد در این بحث که فنومن را فهم می‌کنیم اما به پشت آن که نومن هست راه نداریم. اما این سؤال هست که اگر شما فنومن را می‌شناسید، فنومن که استقلال ندارد و قائم به نومن هست و در حقیقت به این معناست که عرض قائم به جوهر هست. در نتیجه وقتی شما عرض یا فنومن را یافته‌اید، جوهر یا نومن را یافته‌اید. فنومن نمود یا عرضِ بود و جوهر هست و از خود استقلال ندارد.

ارتباط ذهن وعین اخیراً در شناخت‌شناسی طرح شده هست. منحصرا موضوعات وجود ذهنی و وجود بیگانه مطرح می‌شد و اینکه عین چه تأثیری در ذهن داردپس ما وقتی نمود را قائم به بود و جلوه نومن دانستیم و آن را یافتیم، در حقیقت وجهی، شأنی و حیثیتی از نومن را یافته‌ایم و به همان اندازه نومن را شناخته‌ایم. منحصرا موضوعات وجود ذهنی و وجود بیگانه مطرح می‌شد و اینکه عین چه تأثیری در ذهن دارد

ارتباط نمود با بود چیست؟ آیا از هم جدا هستند؟ نمود قائم به بود هست پس شما وقتی نمود را یافتی، بود را یافته‌ای. نباید گفت جوهر، آن پشت هست و ما به آن هیچ راه نداریم. اصلاً شکافی نیست؛ در نهایت شما هر چه را بیابید، حقیقت دارد.

*به نظر شما چه راه‌حلی برای پر کردن شکاف بین موضوع و ابژه می‌تواند پذیرفتنی باشد؟

منتها یک وقت می‌خواهید بگویید برای مثال شما رنگ را که می‌یابید چه می‌یابید؟ مگر غیر  از این هست که می‌گویند که اینها همه فرکانس نور هست. گرچه تعداد فرکانس باشد رنگ زرد و چه تعداد باشد رنگ بنفش و چه تعداد باشد رنگ سرخ می باشد. پس در اینکه با خارج ارتباط دارید، شکی نیست، منتها خطا آنجاست که می‌گویید که آن چیزی که من در رنگ می‌یابم، درواقع هم رنگ هست، اما بعد در می‌یابید که فرکانس نور هست.

باید بگویید این چیزی که من می‌یابم هست و در حقیقت چشم و اعصاب من آن رنگ را نشان می‌دهند. پس شما دچار سفسطه نیستید، لکن اگر بگویید رنگ همین هست، خطا کرده‌اید. می‌شود که او هم مثل من هست و ذهن و ادراک ما مشابه هست.

*بین‌الاذهانی بودن یک معرفت را چه طور می‌توان ثابت کرد؟

در اینجا باید نظریه کلی‌سازی را مطرح نمود و گفت طبق قاعده «حکم الامثال» هرچیزی را که من شیرین بیابم هر کس که مثل من باشد آن را شیرین خواهد یافت و وقتی می‌بینیم کسی مثل من عسل را می‌خورد و مثل من عکس العمل نشان می‌دهد، آشکار پس در اینجا یک اصل بنیادی و کلی‌سازی و کلی‌یابی مطرح می‌شود و آن اینکه: آن چیزی که من می‌یابم اگر دیگری با همه شرایط آن را مثل من بیابد، او هم مثل من هست. در نتیجه دریافت بین‌الاذهانی بودن معرفت به همین شکل توجیه می‌شود.

انتهای پیام