تاریخ: ۱:۳۱ :: ۱۳۹۶/۱۰/۲۳
شهید حاج احمد کاظمی

داستان از آنجایی آغاز می گردد که در روزگاری که خیلی هم دور نیست کشور ما دچار مشکلاتی بود. روزگاری که استخوان های ایران زیر چکمه های طواغیت در حال خرد شدن بود. آن روز خیلی ها بودند، خیلی ها مثل استاد و مصدق و مثل آیت الله بروجردی و برخی هم مثل پادشاه و […]

داستان از آنجایی آغاز می گردد که در روزگاری که خیلی هم دور نیست کشور ما دچار مشکلاتی بود. روزگاری که استخوان های ایران زیر چکمه های طواغیت در حال خرد شدن بود. آن روز خیلی ها بودند، خیلی ها مثل استاد و مصدق و مثل آیت الله بروجردی و برخی هم مثل پادشاه و شعبان بی مخ و زیادی مثل سربازان فردای ایران اسلامی.

روزگار دشواری بود داشتیم پیشرفته می‌شدیم سر به زیر بودیم و سرافکنده، نفتمان را می‌فروختیم و استقلالمان را، به عزتمان چوب حراج زده بودیم تا در تراز دنیای پیشرفته پیشرفت کنیم، اما این پیشرفت از نوع کاریکاتوری‌اش بود، مرفهین بی درد در کنار حلبی آباد های تهران و شهرنو در کنار نگاه‌های مردم رنجور و درد کشیده و متحیر از این ظرفیت اشرافیت و اسراف در کشور.

زمان زیادی بود سربازان عزت ایران می‌جنگیدند از استاد و نواب  تا سربازان خمینی که در آن زمان در گهواره داشتند حوصله جنگ می‌آموختند تا روزگار موعود جان‌ها را بر بر طبق اخلاص در راه انقلاب بگذارند.

فرزندان خمینی از همان کودکی طعم فقر را چشیده بودند تا بتوانند تا انتهاء خط با خمینی هم قسم بمانند وطعم زر و زور و تزویر عزم آنان را به ثمن بخس به یغما دوئل.

قهرمان داستان ما فرزند شهری بود که بعدها شهید حججی ها به انقلاب داد، او واقعا مرد مبارزه بود، هر کجا که نام مبارزه می‌آمد او حضور داشت، از انقلاب در نجف آباد تا جنوب لبنان و کردستان و خرمشهر.

  او ابتدا باید با نماد سلطنت و اشرافیت می‌جنگید، روزهای انقلاب درشهر نجف آباد به وظیفه خود عمل کرد، او نه تنها خمینی را خوب شناخت که توانست به مردم دیارش نیز خوب بشناساند. او برای آگاهی مردم با خیانت پهلوی سرشاخ گردید، الحمدلله این بازی با ضربه فنی خائنین خاتمه یافت و دستان فرزندان خمینی کبیر به آسمان عزت بلند گردید و سجده شکر برتری را در کنار جای تهی شهدا به انجام رساندند، تازه داشتند در هوای آزادی مزه پرواز را حس می‌کردند که ماموریت‌ها آغاز گردید، چون که سرباز خمینی بودن با همیشه در صحنه بودن مفهوم می‌شد.

در دی‌ماه ۱۳۵۸ همراه با یک گروه چند نفری با مسیولیت محمد منتظری جهت اعزام به جنوب لبنان، ابتدا وارد سوریه گردید. او در پادگان حموریه در اطراف دمشق یک دوره آموزشی جنگ‌های نامنظم را به مدت ۴۵ روز زیر نظر سازمان الفتح پیمود و پس از ان به جنوب لبنان اعزام و در کتیبه‌های نظامی اطراف بیروت که ذی ربط به سازمان الفتح بود، مستقر گردید. او چند ماه در آنجا ماند و وقتی که وجود تجزیه طلبان انقلاب و کشور را با خطر مواجه می‌کرد دل از لبنان کند و به کردستان رفت. او از نخستین افرادی بود که به عضویت سپاه پاسدارن درآمد و لباس پاسداری از انقلاب را برای ادامه سربازی بر تن کرد. او دوران جوانی خود را با لذت حضور در جبهه های دوئل سپری کرد، از کردستان گرفته تا جای جای جبهه های جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِـمت هایی چون دو سال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، شش سال فرماندهی لشکر ۸ نجف، یکسال فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین(ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت.

با آغاز جنگ ایران و عراق، با یک گروه ۵۰ نفره در جبهه‌های آبادان حضور یافت و مبارزه را با عراق آغاز کرد. در انتهاء جنگ، این گروه ۵۰ نفره به یکی از لشکرهای قوی و با اهمیت سپاه (لشکر زرهی ۸ نجف اشرف) به فرماندهی خودش مبدل گردید.

 

در جریان عملیات بیت‌المقدس، او در حالی که فرماندهی تیپ نجف اشرف را به عهده داشت، با گذر از رودخانه کارون در نیمه‌های شب و بانفوذ به عمق بیست کیلومتری خط دشمن، خود را به جاده استراتژیک اهواز- خرمشهر رساند و بین نیروهای جبهه خودی و جبهه دشمن نبردی تن به تن رخ داد. او با تثبیت جاده آسفالت حمله های بعدی خود را به سمت خرمشهر آغاز کرد.

نخستین فرماندهی بود که خبر آزادسازی خرمشهر را در خرداد ماه ۱۳۶۱ از طریق بیسیم اینچنین مخابره کرد: «خداوند خرمشهر را آزاد کرد».

الحق والانصاف مردانه پای انقلاب ایستاد و مبارزه کرد خیلی ها که روزگاری دوشادوش هم افتخار سربازی خمینی را داشتند دیگر در کنار او نبودند، آنان به صف «عند ربهم یرزقون» پیوسته بودند. دوری از دوستان شهیدش وی را سخت می‌ آزرد، دلش نشان از آسمان ابری بی پایانی داشت که تعداد اندکی از یارانش مانده بودند و غم تنهایی سخت عذابش می‌داد و پهنه این آسمان را چون قفسی تنگ برایش می ساخت اما قرارشان ماندن تا آخرین نفس بود، اکنون باید بار بر زمین مانده شهدا را هم او یاران غریبش بر دوش می‌کشیدند و یک تنه غصه انقلاب خمینی را می‌خوردند، جنگ تمام شده بود و او بی نصیب از فیض شهید شدن دل خون بود. دیده اش بارانی ولی عزم اش موجب می گردید پا به رکاب انقلاب بماند و بجنگد و در لباس سپاه خدمت کند. اول در نیروی هوایی سپاه معجزه کرد پس از ۵ سال به نیروی زمینی سپاه رفت سه بار از دست ولی امر مسلمانان نشان فتح گرفت اما همیشه از غم تنهایی فغان پر سوز داشت، همیشه می‌گفت دعا کنید شهید شدن نصیب ما نیز بشود.

این مطلبو از دست ندید!  راهنمای عزیمت به ۳ شهر دیدنی ایران برای تعطیلات پاییز

  مردم بم وی را خوب به یاد دارند مرد روزهای سخت بم، با واقع شدن زمین لرزه در آن دیار در سال ۱۳۸۲، با آماده‌سازی فرودگاه بم، ناوگان نیروی هوایی سپاه را برای رهایی مردم بم بسیج کرد.

همه از او تشریح کرده اند در تاریخِ رشادت‌های دفاع مقدس چون خورشید می‌ماند به صورتی که صیاد شیرازی وی را الگوی خود می‌داند، احمد سوداگر در خاطرات خود در کتاب «جاده‌های سربی» می‌‌نویسد: «کاری که احمد کاظمی در والفجر ۸ کرد خارج از توان یک آدم معمولی هست.»

محسن رضایی معتقد هست:

«»«ما در واقع چهار لشکر داشتیم که اینها هنگامی هرجا وارد می‌‌شدند، هیچ خطی در برابر شان قدرت مقاومت نداشت، حاج همت و لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله (ص)، حسین خرازی و لشکر ۱۴ امام حسین (ع) ،مهدی باکری و لشکر ۳۱ عاشورا و لشکر ۸ نجف که در هر کجا وارد می‌‌شدند بدون استثنا با موفقیت همراه بود.»

مهدی کلیشادی نیز می‌‌گوید:

«»«اگر تا شب پیش از عملیات خودش مطمئن نمی‌شد که این معبری که برای عملیات باید از آن بگذرند پاک شده‌است یا نه دست به کاری نمی‌زد. حقوق زیر دست برایش خیلی با اهمیت بود. »

 

»حالا دیگر همت، باکری، زین الدین، متوسلیان، خرازی، باقری و فرمانده بت شکن خمینی کبیر دیگر نبودند اما این فرسوده سرباز ولایت بود و کارها را به درنهایت می‌رسانید. او روزانه دلش زیادتر تنگ یاران می‌شد. ایستاده بود در مرز عزت و قدم هایش امنیت را به ارمغان می‌آورد سرش مملو از تاکتیک و طرح بود برای امنیت این مرز و بوم اما دلش تنگ بود در تنهایی و نگاهش به دهان ولی.

  اما دیگر زمانش فرارسیده بود، الوعده وفا. خدا سر قولش ماند و دو مرتبه گلچین کرد از میان آسمانیان. او که در آسمان ایران چون خورشیدی بود برای گرمی زیادتر محفل شهدا رفت و ایران در عزای سرباز میهن ماند. و مردمی از سقوط  که از آسمان گله ها داشتند و طیاره هایی که دل ها خون گردیدند. آسمان به آسمانیان نزدیک تر بود او در در خلال خدمت در یک سقوط هواپیمای داسو فالکن ۲۰ در ۱۹ دی سال ۱۳۸۴ در نزدیکی ارومیه شهید شد.

رهبر معظم انقلاب هنگام حضور بر جنازه شهید کاظمی:

««چشم‌هایش پُرِ از اشک گردید…

دو هفته قبل شهید کاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یکى این‌که دعا کنید من روسفید بشوم، دوم این‌که دعا کنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف هست بمیرید؛ شماها که این روزگارهاى با اهمیت را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه‌تان باید شهید شوید؛ ولیکن اکنون زود هست و هنوز کشور و نظام به شما نیاز دارد. بعد گفتم آن روزى که خبر شهید شدن صیاد را به من دادند، من اظهار کردم صیاد، شایسته‌ى شهید شدن بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشم‌هاى شهید کاظمى پُرِ اشک گردید، گفت: ان‌شاءاللَّه خبر من را هم به‌تان بدهند!

وقتى این جمله را گفتم، چشم‌هاى شهید کاظمى پُرِ اشک گردید، گفت: ان‌شاءاللَّه خبر من را هم به‌تان بدهند!فاصله‌ى بین فوت و زندگى، فاصله‌ى بسیار کوتاهى هست؛ یک لحظه هست. همه خدا را ملاقات مى‌کنند؛ هر کسى یک طور؛ بعضى‌ها واقعاً روسفید خدا را ملاقات مى‌کنند، که احمد کاظمى و این برادرهای حتماً از این قبیل بودند؛ اینها زحمت کشیده بودند.

ما باید سعى‌مان این باشد که روسفید خدا را ملاقات کنیم؛ چون از اکنون تا یک لحظه‌ى دیگر، اصلاً نمى‌دانیم که ما از این مرز گذر خواهیم کرد یا نه؛ ممکن است همین یک ساعت دیگر یا یک روز دیگر نوبتِ به ما برسد که از این مرز گذر کنیم. از خدا بخواهیم که فوت ما مرگى باشد که خود آن فوت هم ان‌شاءاللَّه مایه‌ى روسفیدى ما باشد.»

فرازی از وصیت نامه شهید احمد کاظمی

«»«راستی چه بگویم، سینه‌ام از دوری دوستان سفر کرده از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا تو مساعدت کن. چه کنم منحصرا و منحصرا به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا خود می‌دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را باید تحمل کنم. ای خدای کریم، ای خدای عزیز و ای رحیم و کریم، تو مساعدت کن به جمع دوستان شهیدم ملحق شوم.»

پایگاه بصیرت

انتهای متن/