تاریخ: ۱۰:۴۶ :: ۱۳۹۷/۱۰/۱۸
دماوند؛ تو مشت درشت روزگاری

روزنامه همشهری – لیلا باقری: نه تهران که همه ناز ایران به دماوند زیباست که دامن سنگین را در شمال ایران پهن کرده و نه تاج که عروس زیبای ایران هست. دماوند، یکی از قله‌های سلسله جبال البرز و البته مرتفع‌ترین قله ایران هست. کوهنوردان زیادی دوست دارند پس از مدتی درنوردیدن کوه‌ها، پایشان را […]

روزنامه همشهری – لیلا باقری: نه تهران که همه ناز ایران به دماوند زیباست که دامن سنگین را در شمال ایران پهن کرده و نه تاج که عروس زیبای ایران هست. دماوند، یکی از قله‌های سلسله جبال البرز و البته مرتفع‌ترین قله ایران هست. کوهنوردان زیادی دوست دارند پس از مدتی درنوردیدن کوه‌ها، پایشان را از آبشاریخی در مسیر قله دماوند بالاتر بگذارند و برسند به نوک قله که گوگرد از دهانه‌اش بیرون می‌زند و دو تا بز راه گم کرده و یخ‌زده‌ هم به دیواره قله چسبیده اند.

تو مشت درشت روزگاری

بعد برای دقیقه هایی به البرز و دماوند اساطیری ببینند که از مرموزترین و جذاب‌ترین کوه‌های ایران می باشند؛ جایی که می‌گویند آرش از بالای آن برای مشخص‌کردن مرز ایران پهناور تیر انداخت و تیر تا مرز افغانستان آسمان را شکافت؛ جایی که ضحاک در بند، و روزگاری می‌گفتند این بخار گوگردی نفس ضحاک اژدهاست… دماوند و البرز قصه فراوان دارند. با ما همراه شوید برای خواندن و مرور برخی از این قصه‌ها که لابه‌لای ماجراهای اساطیری هست و در البرز و دماوند می‌گذرد.

اولین کوه دنیا

اول از همه برویم سراغ باورهایی که ایرانیان در مورد کوه داشته‌اند؛ کوهی که در نگاه اول استواری را به یاد همه ما می‌آورد. حسن ذوالفقاری در مجموعه «باورهای عامیانه مردم ایران» دراین‌باره می‌نویسد: «نمادگرایی کوه از جهت ارتفاع به نمادگرایی آسمان و ماورا نزدیک می‌شود و از آن جهت که محل اقامت اولیای الهی هست، با نمادگرایی ظهور مشترک هست. از طرف دیگر کوه مفاهیم استواری، تغییرناپذیری و گاه حتی خلوص را متبادر می‌کند. به زعم سومریان، کوه توده اولیه نامتمایز و مرکز و محور دنیا و جایگاه خدایان است».

کوه در نگاه گذشتگان جایی بود که می‌شد به آسمان رسید. پیدایش آن هم داستان و ماجرایی جالب داشت. در این میان البرز شنیدنی‌ترین داستان پیدایش را دارد. از آنجا که مام ملت‌ها گمان می‌کنند که اولین اتفاقات در سرزمین آنان افتاده هست، در «شناخت اساطیر ایران» نوشته جان هینلز داستان پیدایش البرز هم اینطور آمده هست؛ «ایرانیان باستان جهان را گرد و هموار مثل بشقابی گمان می‌کردند. درنظر آنان آسمان فضایی بی‌پایان نبود لکن جوهری سخت مثل صخره‌ای از الماس بود که جهان را مثل پوسته‌ای دربر گرفته بود. زمین در حالت کلیدی و دست‌نخورده خود هموار بود، نه دره‌ای داشت و نه کوهی و خورشید و ‌ماه و اختران بالای زمین بی‌حرکت در وسط آسمان قرار داشتند. اما این آرامش با ورود «شر» یا همان اهریمن در عالم شکسته گردید که آسمان را شکست و به آن داخل گردید، به آب فرو گردید و پس از آن به میان زمین تاخت و آن را به لرزه درآورد و در اثر آن کوه‌ها از زمین بیرون آمدند.

تو مشت درشت روزگاری

کوه کلیدی، کوه البرز بود که ۸۰۰سال طول کشید تا از زمین بیرون آمد. ۲۰۰ ۲۰۰سال طول کشید تا به «ستاره پایه» رسید. ۲۰۰ ۲۰۰سال بعد به «ماه پایه» و ۲۰۰سال بعد به «خورشید پایه» رسید. ستاره پایه، ‌ماه پایه و خورشید پایه اسم طبقات متفاوت آسمان هست. ۲۰۰ ۲۰۰سال دیگر هم طول کشید تا به منتها‌الیه آسمان رسید. بدین ترتیب این کوه میان کیهان کشیده شده، درحالی‌که ته آن به آسمان در جایی که جهان را احاطه کرده، دست یافته هست. ریشه‌های این کوه کیهانی در زمین پراکنده شده‌اند و آن را به هم‌پیوسته نگه می‌دارند و از این ریشه‌ها همه کوه‌های دیگر سربرمی‌آوردند. در وسط زمین کوه «تیره» که قله البرز هست، قرار دارد و از آنجا تا به عرش، پل «چینوَد» کشیده شده که روان‌ها پس از فوت، در سفر خود به سوی بهشت یا دوزخ باید از آن بگذرند. ستیغ «آرِزور» بر لبه کوه البرز، دروازه دوزخ هست که در آنجا دیوان به گفت‌وگو مشغول می باشند.»

»آن ضحاک مار بر دوش…

از داستان چگونگی پیدایش البرز و البته تاثیر آن در پیدایش تمدن ایران‌زمین بگذریم و برسیم به قصه‌هایی دیگر. به طور مثال اینکه در عجایب‌المخلوقات و غرایب‌الموجودات در مورد بلندترین قله البرز نوشته هست: «دماوند کوهی مرتفع هست در حدود ری، برف از سر آن تهی نمی‌شود. بر آن کوه هیچ‌چیزی نمی‌روید و حیوانی روی آن نمی‌رود چون نه آبی دارد و نه گیاهی. از صد‌فرسنگ سر کوه پیداست. از زیر این کوه آبی ناخوش روان می‌شود و همیشه هم باد می‌آید.» » بعد هم به نقل داستان سرشناس در بند‌شدن ضحاک ‌ماردوش، در این کوه می‌پردازد: «می‌‌گویند ضحاک، مَلکی ظلم کننده بود. همیشه گوشت آدمی به خورد مارانی می‌داد که از روی دوش او برآمده بودند. آفریدگار، فریدون را بر او مسلط کرد. ضحاک را گرفت و به سلسله کوهی در اصفهان بست. ضحاک این کوه را به سحر کشید و با خود برد.

تو مشت درشت روزگاری

فریدون از پس او برآمد و به کوه دماوند بردش و در چاهی انداخت و آن روز که ضحاک را در چاه محبوس کرد، نیمه مهرماه بود و آن روز را مهرگان می‌گویند». البته در مراجع دیگر توضیحات بیشتری هم آمده هست، به طور مثال اینکه اهریمن شکل آشپزی ظاهر گردید تا برای ضحاک خوراک تهیه کند. بعد روزی بر شانه‌های ضحاک بوسه زد و از جای بوسه‌ها مار رویید. ضحاک باید روزانه آدمی را می‌کشت و مغزش را به خورد ماران می‌داد. تا اینکه فریدون توانست وی را مغلوب کند و در دماوند به بند بکشد و محبوس کند. هنوز هم کهنسالان بومی‌ اطراف دماوند اعتقاد دارند که شب‌ها صدای فغان ضحاک در کوه بلند هست.

روزگار زال و سیمرغ بر بام البرز

داستان خواندنی دیگر که سرمنشأ قصه‌های زیادی شده هست، واقعه ی زال هست. در روایت شاهنامه آمده هست که سام، مالک فرزندی می‌شود که هرچند زیباست اما تفاوت چشمگیری با دیگر فرزندان او دارد؛ نوزادی با موهایی تماما سپید که به همین سبب زال خوانده می‌شود؛ به‌معنای پیر و سپیدمو. سام و اطرافیان این مبحث را به فال بد می‌گیرند و برای دور کردن شومی آن از خود، نوزاد را در دامنه کوه البرز رها می‌کنند. بالای کوه اسطوره‌ای البرز، پرنده‌ای اسطوره‌ای با جوجه‌هایش زندگی می‌کند که سیمرغ اسم دارد. این پرنده که اسمش در اوستا به‌صورت «سَئِن» و در فارسی میانه یا همان پهلوی «سین مُرو» یعنی مرغ سین آمده هست، در تاریخ روایی ایران و بعدها در ادبیات به‌ویژه ادبیات عرفانی نقشی با اهمیت پیدا می‌کند. سیمرغ با پیدا کردن زال شیرخوار، وی را به منقار می‌گیرد و به آشیانه خود می‌برد و همراه با جوجه‌های خود بزرگ می‌کند. اما سام درنهایت از کاری که با نوزاد خودش کرده پشیمان می‌شود.

تو مشت درشت روزگاری

سال‌ها بعد او که دیگر فرزندی به‌دست نیاورده، شبی در خواب از زنده‌بودن و نیز محل حفظ فرزندش آگاه می‌شود و به کوه البرز می‌رود. سیمرغ، زال را به چنگال می‌گیرد و برای سام می‌آورد و سام با پیدا کردن فرزندش بسیار خرسند می‌شود. سیمرغ وقت دادن زال به سام ۳ پر به وی می‌دهد و می‌گوید به وقت احتیاج آن را آتش بزند تا بی‌درنگ به یاری‌اش بیاید.

آرش کمانگیر ما

تاریخ اساطیر ایران روایت دیگری هم آمیخته با البرز دارد؛ روایتی از سلسله جنگ‌های بی‌پایان بین ایران و توران که روزگاری البته یک سرزمین واحد بودند. اما بین این رشته جنگ‌ها، یک‌بار افراسیاب پادشاه توران سپاه ایران را به عقب می‌راند و بخش‌هایی از سرزمین ایران را اشغال می‌کند. این وضع زمان زیادی ادامه پیدا می‌کند و کار برای هر دو سپاه سخت می‌شود. درنهایت پادشاهان دو کشور تصمیم به انتهاء جنگ می‌گیرند و برای تعیین مرز بین دو کشور، ایرانیان پیشنهاد می‌کنند که از سپاه ایران کسی از فراز کوه البرز یا طبرستان تیری پرت کند و جای فرود آمدن آن مرز دو کشور شناخته گردد. آرش با تیری ویژه بالای البرز می‌ایستد. با تیر و کمانی ویژه بالای البرز رفت و تیری زد که از طلوع صبح تا غروب آفتاب آسمان را شکافت و در جایی در مرز ایران و افغانستان امروزی فرود آمد.

تو مشت درشت روزگاری

اما اکنون دیگر خبری از اسطوره‌ها و پهلوانان نیست اما دماوند همیشه عزیز و زیباست و چه توصیفی و حس و حالی زیبا‌تر از حس فریدون جنیدی، ایران‌شناس و شاهنامه‌پژوه برای حسن‌ختام این نوشته که وقتی پروفسوری به وی در سال‌های جنگ گفت بیا به دانشگاهی در ایتالیا و تعلیم کن، اظهار کرد که نمی‌تواند و باید اینجا بماند تا از مادر پیرش پرستاری کند. پروفسور به وی اصرار می‌کند که مادرت را هم بیاور. استاد جنیدی می‌گوید مادرش نمی‌تواند حرکت کند. باز که اصرار می‌کند، به پنجره‌ای که دماوند از آن پیدا بوده، اشاره می‌کند و می‌گوید: «چین دامن مادر من را ببین… دماوند سر به آسمان افراشته و به آسمان‌ها نگاه می‌کند… با ‌ماه و ستاره سخن می‌زند. ..».

البرز؛منشأ پیدایش تمدن ایران‌زمین

در «تاریخ اساطیر ایران» نوشته عسکر بهرامی هم در مورد بلندای ایران، به‌ویژه کوه البرز، می‌خوانیم و نقشی که در راستای پیدایش تمدن ایرانی داشته‌اند. بهرامی می‌نویسد که در میانه جغرافیای مرتفع ایران، ۲ رشته کوه بلند و وسیع البرز و زاگرس حالتی شبیه به هشت خوابیده دارند؛ هشتی که نوک آن به سمت شمال‌غربی هست و میان دو‌شاخه‌اش، یعنی رشته ‌کوه البرز در شمال و رشته ‌کوه زاگرس در جنوب، دشت مرکزی ایران قرار دارد. دشت مرکزی زیر فشارهای زمین‌ساختی، شکستگی‌های زیادی داشته هست. ازجمله این شکستگی‌ها و برجستگی‌ها، رشته‌کوه‌هایی با جهت شمالی- جنوبی در ناحیه شرق ایران هست که از شمال کرمان تا طبس امتداد یافته هست. در شمال، دشت حاصلخیز باریکی با عرض متوسط ۵۰کیلومتر، میان رشته‌کوه البرز و ساحل خزر قرار دارد. از زاگرس هم به سوی دریاهای جنوب اندک‌اندک ارتفاع زمین کاهش می‌یابد؛ در همین ناحیه بود که تقریبا در ۱۵۰سال پیش کشف حوزه‌های بزرگ نفتی، ایران را پس از یک دوره طولانی خاموشی و فراموشی، دیگربار محور توجه جهان و از این‌رو مهد وقایع بسیار ساخت.

این مطلبو از دست ندید!  عکس/ طبیعتی زیبا در خرم آباد

تو مشت درشت روزگاری

اینها را درج کردیم که بگوییم این تنوع جغرافیایی از کوه و دشت و جنگل و کویر، تا مراجع معدنی و کانی و نفت و… نتیجه تغییرات چندمیلیون‌ساله زمین‌شناختی بوده و همه و همه موجب شده هست تا این سرزمین را محور پیدایش اتفاقات گوناگون و خاستگاه پدیده‌های زیادی کند که اثرگذاری مستقیمی بر تاریخ تمدن جهان دارد؛ از کشف انواع کانسارها و سنگ‌های معدنی مثل مس و آهن و سرب و روی گرفته تا فلزات و سنگ‌های قیمتی مثل طلا و نقره و فیروزه که مردمان ساکن بخش‌های مرتفع ایران را در روزگارانی کهن وارد عصر تمدن کرد و بعد امکان پرورش گیاهانی چون گندم و جو و برنج و دام‌هایی مثل گاو و گوسفند و بز و ماکیان و اسب و چارپایان دیگر، زمینه را برای افزایش جمعیت این نقطه به دنبال داشت. همه این عاملان هم به نوبه ‌خود در شکل‌گیری جایگاه ها تمدنی و شهرها، تغییرات فرهنگی و دیگر چیزهایی اثرگذاری زیادی گذاشت که زمینه را برای ورود به عصر تاریخی مهیا کرد.

یادداشتی در مورد مبدأ ما، زمین: احترام به دماوند، احترام به طبیعت ایران هست

بهناز محرم‌زاده، زنی با روحیه و طبیعت‌دوست هست که از سال ۱۳۸۲ درگیر مریضی ‌ام اس گردید اما با رفتن به طبیعت مریضی را مغلوب کرد و از کوه، به‌ویژه کوه دماوند انرژی گرفت. او با این مریضی می‌دود، دوچرخه‌سواری می‌کند، کوه می‌رود و… و طبیعت آن‌قدر در زندگی او تاثیرگذار هست که حتی پیوند زناشویی خود را روی قله دماوند بسته هست. او برای ما از دماوند و طبیعت نوشته هست و تأثیری که بر روح و روان ما دارد؛ «طبیعت زیباست. همه‌چیز در طبیعت چشم‌نواز هست؛ از کوه و دریا گرفته تا کویر و دشت. طبیعت نه برای من که برای تمام انسان‌ها، به‌ویژه عاشق‌ترین‌شان، درمانگری بی‌نظیر هست. هرباری که در زندگی با هرنوعی از چالش رو به رو می‌شویم، کافی هست سری به طبیعت بزنیم، به طور مثال وارد باغی بشویم یا حتی‌ اگر درختی سرسبز را در کوچه‌ای نگاه کنیم و شاخه گلی را تماشا کنیم، حالمان خوب تر می‌شود. جز این، تماشای نظم در طبیعت و آرامش‌اش این نکته را هم به ما می‌گوید که نظم، یکی از عاملان با اهمیت داشتن آرامش هست و می‌توانیم این شاخص با اهمیت را به آسانی از طبیعت الهام دریافت کنیم.

کوه هم همیشه سمبل استقامت، سرسختی، شکیبایی و آرامش هست. برجسته‌ترین نمادش هم همین استواری هست و پابرجایی که از قدیم اعتقاد داشته‌اند موجب محافظت زمین هم هست؛ زمینی که روی آن با آرامش قدم می‌زنیم. کوهِ پابرجا که تاب و توان همه‌چیز را دارد؛ باران، برف، باد، تگرگ، زمین لرزه و… اما در این میان حس من به کوه دماوند، متفاوت‌تر از دیگر قله‌ها و عناصر طبیعی هست؛ دماوندی که نماد طبیعت ایران هست و اولین اثر طبیعی ایران که در لیست میراث ملی ایران به ثبت دست یافته. وقتی به آن نگاه می‌کنم، به صورت واضح حس می‌کنم با من سخن می‌زند. برای همین هربار که هوا اندکی صاف و تمیز می‌شود اولین چیزی که در شهر با چشم به‌دنبالش می‌گردم این قله هست. دماوندی که درست در البرز مرکزی قرار دارد اما قله‌ای مستقل هست؛ قله‌ای بلندتر از قله‌های اطرافش؛ آن‌قدر بلند که دیگر قله‌ها به چشم نمی‌آیند. بلند و درخشنده، مثل جواهری روی سلسله جبال البرز.

تو مشت درشت روزگاری

من از این کوه آرامش گرفته‌ام. از همان زمانی که متوجه شدم به مریضی ام‌ اس مبتلا هستم، به‌دلیل علاقه و پیوندم با طبیعت، باز به همانجا پناه بردم… به دماوند رفتم، با همه دردهایی که داشتم. با او سخن گفتم… سخن گفتم… اگر به طبیعت بروی و نیروهایش را بشناسی و روحش را فهم کنی، او خواسته‌ات را نگفته می‌فهمد… کوه تو را می‌فهمد…

تو را اجابت می‌کند؛ مثل مادری که فرزندش را اجابت می‌کند، حتی بدون اینکه او گفت وگو کند، نگفته می‌داند که چه می‌خواهد؛ رابطه ای فرای عواطف پنجگانه که ریشه در عشقی بی‌قید و شرط دارد. من هم عاشق طبیعت هستم؛ همان عشق بی‌قید و شرطی که مادر به کودکش دارد و در قبالش چیزی نمی‌خواهد و این عشق مثل طنابی در گردن تو را به سرمنشأ هستی وصل می‌کند. برای همین تو و طبیعت به روی هم آغوش باز می‌کنید و از تندرستی و زیبایی سیراب می‌شوی.

این بود که همراه با همسرم که خوب ترین پشتیبان و حمایتگر من هست تصمیم گرفتیم یکی از جاودانه‌ترین نقاط عطف زندگی‌مان را، مراسم پیوندمان را بالای این قله برگزار کنیم تا سقف بالای سرمان آسمان باشد و زمین زیر پایمان خاکی که از آن آمده‌ایم و به همان هم برمی‌گردیم؛ زمین و طبیعتی که بند ناف ما هنوز به آن وصل هست. اول از همه می‌خواستم به‌خودم ثابت نمایم که استواری، بردباری و شکیبایی را از کوه یاد گرفته‌ام… اما شعار دیگر و با اهمیت ما این بود که طبیعتی اگر نباشد ما نیز نیستیم.

کوه و درخت و آب اگر نباشد ما نیز نیستیم… . احترام به دماوند که نماد طبیعت ایران هست، احترام به طبیعت ایران هست. دلمان می‌گرفت و می‌گیرد از مردمی که پا به دشت شقایق دماوند می‌گذارند و حتی یک شاخه از آن را می‌کنند و به این طبیعت عارضه می‌زنند. دلمان می‌گرفت و می‌گیرد از افرادی که حتی آشغال تجدیدپذیر در دماوند می‌ریزند، دام را به چرای بی‌رویه می‌برند، کسانی بی‌محابا جاده می‌کشند و از کوه بی‌رویه برداشت می‌کنند و…؛ ؛ در یک کلام، دلمان می‌گرفت و می‌گیرد از افرادی که به نظم دماوند و طبیعت ایران احترام نمی‌گذارند و نمی‌دانند وقتی پا به طبیعت می‌گذارند باید همانطوری ترکش کنند که لحظه پیش از آمدن آنان بوده هست.طبیعت مادر ماست… دماوند مادر ماست… انسان که با مادرش بد تا نمی‌کند!».

البرز؛ خانه فرشته عدالت

جمعه‌ها که می‌شود، تهرانی‌های عشق طبیعت صبح زود بر طبق قرار قبلی در میدان دربند، میدان تجریش، میدان درکه، پارک جمشیدیه، ولنجک و دارآباد به جمع دوستان ملحق شده، راهی کوه‌های زیبای شمال تهران می‌شوند. عده‌ای راهی دربند و پس‌قلعه و شیرپلا، عده‌ای راهی کلکچال، عده‌ای راهی کوه‌های دارآباد، عده‌ای راهی درکه و عده‌ای راهی توچال می‌شوند. در این میان توچال بلندترین قله تهران هست و دست یافتنش از همه سخت‌تر.

همه ما اینها را از رشته کوه البرز می‌دانیم و می‌شناسیم. برخلاف گمان ما، البرز رشته‌ای هست طولانی که از قفقاز شروع می‌شود و پس از گذشتن از آذربایجان و مازندران و خراسان و افغانستان تا رشته کوه‌های هیمالیا ادامه دارد اما دماوند بلندترین نقطه آن هست. از گذشته هر قسمتش را به یک اسم می‌خواندند. اما در محدوده ری همان البرزش می‌خواندند. عده‌ای را هم اعتقاد بر این بوده که ایرانی‌ها هر کوه بلند را البرز می‌نامند. البرز در اصل «هربرز» یا «هربزیتی» بوده و به اعتقاد ایرانیان باستان، اولین کوهی هست که از زمین برخاست. فرشته عدالت در همین البرز جایگاه دارد و مهر یا خورشید از پشت آن سر برمی‌آورد. فریدون دوران طفولیت را در این البرز گذراند.

تو مشت درشت روزگاری

همان فریدون اژدهاکش که مغز پدرش آبتین طعمه ماران ضحاک گردید؛ همان فریدون که با کاوه آهنگر، در همین ری خودمان، هم پیمان گردید و در گنگ دژهوخت (اورشلیم) با سپاهیان ضحاک اهریمن به صف آرایی برخاست، عاقبت، ضحاک ماردوش را در همین دماوند خودمان در بند کرد تا جوانی و انسانیت در این مملکت بر جای بماند. ضحاک باید زنده می‌ماند تا پلیدی‌های تنش، تباهی‌گر جهان و انسان‌های جهان نشود. از این‌رو دماوند ما صبورانه و نجیبانه و برای بقای انسانیت در جهان، نماینده اهریمن جهان یعنی ضحاک را درون غاری از غارهایش در بند نگه داشته تحملش کرده و می‌کند. به اعتقاد پیشینیان این سرزمین، بخارات نشأت گرفته از مواد گوگردی دماوند، همان نفس‌ها و آه‌های ضحاک هست که به هوا برمی‌خیزد و مواد گوگردی این قله زیبا، سمومات و زهرهایی هست که از ۷۰ سوراخ و چشمه اطراف آن از سوی ضحاک بر این گنبد گیتی و دیو سپید‌پای در بند، روان و متصاعد می‌شود.

سیمرغ هم زال موی سپید خردسال را در همین البرز نشو و نما داد و آرش کمانگیر هم از بالای همین دماوند، در سیزدهمین روز از تیرماه، تیری در کمان گذاشت، هستی خود را بر آن نهاد و با حماسه‌آفرینی‌اش در این روز که جشن تیرگان یادگاری از آن روز هست، اسم ایران و ایرانی را در تاریخ جاودانه کرد.

پس هرگاه پای در راه توچال، کلکچال، پلنگ‌چال، دماوند و… می‌گذارم، سر به آسمان دارم شاید پرواز سیمرغ را، زال بر پشت، به چشم خیال بازبینم و چشم در این طبیعت زیبای مشرف بر شهر رؤیاهای تهران، روزی فرشته عدالت ساکن البرزکوه را به چشم نگاه کنم و سیر با او درددل‌ها کنم! آری هرگاه تو هم قدم در راه البرز گذاشتی به یاد داشته باش که فرشته عدالت در همین نزدیکی جایگاه دارد و روزگاری رستم‌دستان، به فرمان زال پدر، قدم در این راه گذاشت تا کیقباد را از این بلندای افراشته پایین آورد و برای بسط انسانیت در جهان، خلعت پادشاهی تنش کند.