تاریخ: ۱۱:۵۴ :: ۱۳۹۷/۰۳/۰۲

احمد مسجدجامعی به‌نظر می‌رسد جهان ایرانی که فرا زبانی، فرا دینی و فرا قومی و فرا مذهبی هست، در شاهنامه که تجلیگاه زیادی از روایت‌های ملی ایران هست، شرح می‌شود. در این مقال اندک سعی‌ام برآن هست که به روایت خرد در جهان ایرانی، البته آن‌گونه که در شاهنامه و از زبان فردوسی بیان شده […]

احمد مسجدجامعی به‌نظر می‌رسد جهان ایرانی که فرا زبانی، فرا دینی و فرا قومی و فرا مذهبی هست، در شاهنامه که تجلیگاه زیادی از روایت‌های ملی ایران هست، شرح می‌شود. در این مقال اندک سعی‌ام برآن هست که به روایت خرد در جهان ایرانی، البته آن‌گونه که در شاهنامه و از زبان فردوسی بیان شده هست، پرداخت کنم.     در ابتدا باید گفت به چه سبب شاهنامه و فردوسی؟ اولین سبب این هست که زیادی از اندیشمندان و پژوهشگران استمرار حیات فرهنگ ایرانی با محوریت زبان فارسی را با شاهنامه فردوسی در پیوند می‌دانند. به‌عنوان نمونه زنده‌یاد عنایت‌الله رضا که شخصیتی علمی و سیاسی هست و نام او با تاریخ ایران به ویژه تاریخ معاصر ما پیوند خورده هست، می‌گفت که رادیوی آلمان، گفت‌و‌گویی میان وی و یک استاد دانشگاه قاهره در مورد فرهنگ و تمدن ترتیب داد. در آنجا در هنگام گفت‌و‌گو، دکتر رضا از استاد مصری سؤال کرد: چه رخدادی افتاد که پس از فتح مصر به دست اعراب، رابطه این فرهنگ با سابقه خود به‌کلی قطع گردید و مصر با آن‌همه سابقه تمدنی دچار گسست تاریخی گردید اما در ایران این گونه رخدادی نیفتاد؟ آن استاد مصری جواب می‌دهد، در کمال تأسف ما شخصیتی چون فردوسی نداشتیم.
کسی در شکوه، غنا و عظمت تمدن مصر پایین ترین شکی ندارد، اما ما شاهدیم که مصر امروز با مصر باستان پیوند کمی دارد و شاید مهم‌ترین سبب این گسست آن هست که مصریان درنهایت زبان خودشان را کاملاً کنار گذاشتند. به باور من، فردوسی خودش به اهمیت کاری که در محافظت هویت ایرانی از طریق زبان فارسی کرده آگاهی کامل داشته هست. در این خصوص نمی‌خواهم صرفاً به بیت معروف فردوسی که می‌گوید «عجم زنده کردم بدین پارسی»، اشاره کنم. علل این آگاهی در جریان بحث روشن خواهد گردید.
گرچه فردوسی با شاهنامه بنیانی را گذاشت که آینده زبان و شعر فارسی را تحت اثرگذاری قرار داد، اما مسأله زبان تنها نام، فعل و سخن نیست. زبان معادل اندیشه هست، پس عمقی هم دارد. آنچه می‌خواهم به آن پرداخت کنم، آن اندیشه و خردمندی ایرانی هست که از شاهنامه مستفاد می‌شود. آن نوع نگاه به عالم و آدم که در زندگی آدم ایده آل فردوسی و در شاهنامه به چشم می‌خورد.
حوزه‌ای که در مورد آن سخن می‌گوییم محدود به مرزهای ایران امروز نیست. در حقیقت این روایت، تنها روایت ایران جغرافیایی نیست، لکن به ایران فرهنگی تعلق دارد؛ ایرانی که بخارا، سمرقند، تاجیکستان و بنگال و از سین‌کیانگ چین تا شبه جزیره بالکان را در برمی‌گیرد. در بعضی از این منطقه های آثاری وجود دارد که نشان می‌دهد کل این حوزه تمدنی متأثر از این نگاه و اندیشه بوده هست. به زبان دیگر می‌خواهم بگویم که شاهنامه عاملی هست که ‌حوزه فرهنگی ایران یا به عبارت دیگر سراسر ایران فرهنگی را به هم پیوند می‌دهد.
باید این نکته را نیز یادآور شوم که نوعی نگاه و نگرش در ایران وجود داشته که بستر رشد شاهنامه فردوسی شده، پرداختن به این مبحث لازم هست اما وقتی به خاستگاه فکری روایت‌های حماسی شاهنامه نگاه می‌کنیم این مورد ها جدی‌تر و عمیق‌تر به چشم می‌آید. ما یک دوره شاهنامه‌نویسی در عصر سامانی و عصر غزنوی داریم، که در آن رویکرد به نوشتن شاهنامه‌ها و جمع‌آوری داستان‌های کهن رایج شدن بسیار داشت، ولی از آن شاهنامه‌ها تقریباً چیزی باقی نمانده هست.
بعضی از آنان را فردوسی درشاهنامه خود آورده، به طور مثال ۱۰۰۰ بیت داستان زرتشت را از دقیقی طوسی در شاهنامه‌اش نقل کرده و بدین ترتیب آنان را محافظت می‌کند. از میان آن همه داستان‌های کهن، آن چیزی که در دسترس هست و در طول همه این قرن‌ها با نگاه‌ها و گرایش‌های متفاوت دو مرتبه هم باقی مانده همین شاهنامه‌ فردوسی هست. این شاهنامه برگرفته از شاهنامه ابومنصوری هست که به نثر نوشته شده و تنها مقدمه آن باقی مانده هست.
برنامه تدوین شاهنامه و داستان‌های ملی ایرانیان، برخاسته از اندیشه‌ای ایرانی – علوی هست؛ یا به عبارت کلی‌تر از جانب ایرانیان دوستدار اهل بیت بوده هست. نکته دیگری که در مورد خالق شاهنامه باید به آن توجه کرد این هست که فردوسی پیوند و گرایشی با علویان داشت که در جای مهم‌تری خود را نشان می‌دهد و آن هم اصالت دادن به خرد هست. ازسوی دیگر، فردوسی در میان ادبا و شاعران تقریباً یگانه هست، در بین شاعران بزرگ ما، هیچ‌کدام اثر خود را با نام خداوند خرد و اندیشه، شروع نکرده‌اند:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند رای (یا شاید جای) 
خداوند روزی‌ده رهنمای
ازسوی دیگر، فردوسی در میان ادبا و شاعران تقریباً یگانه هست، در بین شاعران بزرگ ما، هیچ‌کدام اثر خود را با نام خداوند خرد و اندیشه، شروع نکرده‌اند: اینجا که «خداوند نام» را می‌آورد، این برمی‌گردد به عَلَّم آدم الأَسْمَاء؛ یعنی خداوند نام را به آدم آموخت و نام مبنای شناخت و دانایی هست؛ یعنی شما اول هر پدیده‌ای را می‌شناسید و پس از آن آن را نامگذاری می‌کنید؛ کودکی که به دنیا می ­آید، شهری که ساخته می‌شود و… این نام و مسمی با هم یک نسبتی دارند. این ابیات به روشنی از علم هم گفت وگو می‌کنند. اکنون اگر در مصرع سوم نگوییم «رای» و «جای» بخوانیم دو مرتبه هم مفهوم همان هست که حافظ می‌گوید:
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد
اکنون اگر در مصرع سوم نگوییم «رای» و «جای» بخوانیم دو مرتبه هم مفهوم همان هست که حافظ می‌گوید: این‌جای، مکان هست، مکانت هست. در ادامه‌اش می‌گوید خداوند رهنمای. باز آن راهنمایی هم طبق «قاعده‌ لطف» هست یعنی دو مرتبه هم مؤید اندیشه ویژه‌ای هست که در مورد آن گفت وگو کردیم. یعنی فردوسی اعتقاد نداشته که خداوند جهان را آفرید و سرنوشت را مشخص نمود و همه چیز تمام شده هست. در این اندیشه رابطه خداوند با مخلوق دائمی هست.
از مقدمه‌ که بگذریم، باز فردوسی، سریعا در اولین بخش شاهنامه، به ستایش خرد می‌پردازد که واقعاً خواندنی هست. اولین چیزی که می‌گوید:
نخست آفرینش خرد را شناس 
نگهبان جان هست و آن «سه پاس»
اولین چیزی که می‌گوید: این «سه پاس» یعنی زبان و چشم و گوش.
  خرد از برای ایرانی
فردوسی در دیگر ابیات شاهنامه بحث خرد را ادامه می‌دهد. او حتی به بحث‌های کلامی زمان خودش هم جواب می‌دهد. خرد و خردورزی فردوسی در جان قصه‌های شاهنامه و شخصیت‌هایش بروز و ظهور یافته هست.
شرایط جغرافیای طبیعی، ایران و ایرانیان را از نظر تمدنی در موقعیت خاصی قرار می‌داد، که به آن چهارراه تمدن‌ها می‌گفتند. ایران از غرب با تمام تمدن‌های کهن مثل بابل، سومر و بعداً یونان و مصر همسایه بود و از شرق با چین و هند. آثار ایرانی را در همه این منطقه های به بسیاری می‌توان یافت، چنان که منشور کوروش را نه در ایران که در بین‌النهرین یافتند. ایران در شاهنامه، با‌وجود تفاوت‌هایی که با تاریخ رسمی دارد، یک تمدن و یک سنت شرح شده و افزون بر مرزهای جغرافیایی و سیاسی، مرزهای فرهنگی و معنوی دارد. برای بقای ایران باید خردمند بودن و خردمندانه زیستن را برگزید. فرزانگان و حکیمان و خردمندان، نمونه‌های آدم ایرانی‌اند. به همین سبب ایرانی‌ها از تمدن‌های کهن، یادگارهای خردمندانه و حکیمانه‌ای  برداشته‌اند و علم و هنر و فرهنگ را گسترش داده‌اند.
به کوشش همه دست نیکی بریم
بیا تا جهان را به بد نسپریم
وزین پس بر آن کس کنید آفرین
که از داد آباد دارد زمین
بسازید و از داد باشید شاد
تن ساده و از کین مگیرید یاد
در شاهنامه، فریدون، که فرمانروای سراسر جهان بود، بر آن می‌شود تا عالم را بین فرزندانش تقسیم کند. سه فرزند دارد: سلم، تور و ایرج. ایران به ایرج می‌رسد، اکنون به چه سبب ایران به ایرج می‌رسد؟ نگاه کنید خردورزی ایرانیان چه طور در روایت شاهنامه، بیان استعاری پیدا می‌کند. فریدون در هیبت یک اژدهای مهیب ظاهر می‌شود، سراغ فرزندش، سَلم، می‌رود، او تندرستی را برمی‌گزیند و فرار را بر قرار ترجیح می‌دهد. پدر هم به وی می‌گوید، تو سَلمی، روم برای تو. پس از آن فریدون با همین هیأت و هیبت، سراغ تور می‌رود، تور سریعا شمشیر برمی‌کشد که او را از میدان به‌‌ درکند. فریدون توران‌ زمین را به وی واگذار می‌کند، یعنی سرزمین‌های شمال و شمال شرق ایران کنونی را. آن‌گاه سراغ ایرج می‌آید، با همان هیبت، ایرج نه شمشیر می‌کشد و نه فرار می‌کند؛ به گفت‌و‌گو برمی‌خیزد و می­ گوید من چنین تباری دارم و چنین کسی هستم. تو چه کسی هستی؟ برای چه به من حمله می‌کنی؟ یعنی درحقیقت وارد فضای گفت‌و‌گو و عقلانیت می‌شود. آن‌گاه فریدون ایران را به ایرج می‌دهد. از نگاه فردوسی همه جنگ‌های عالم متاثر از این هست که در ایران یک طایفه با فرهنگ و اهل اندیشه و مدارا و خرد می باشند و با چنین نظمی این سرزمین را اداره و آباد کرده‌اند، ولی دیگران به اینها حسد می‌برند و کینه می‌ورزند و قصد تصاحب سرزمین‌شان  دارند. این رخدادهای تلخ که در تاریخ می‌افتد برخاسته از رشک بردن به عقلانیتی هست که در ایران هست. فردوسی بیشتر از آنکه نقاط قوت و ناتوانی یک کشور را در جغرافیای آن بیان کند، در شیوه مشی حکمرانان و مشی دادگرانه و آبادگرانه می‌داند. شخصیت کلیدی شاهنامه رستم هست، رستم به‌عنوان پهلوانِ پهلوانان منحصرا یک آدم نیرومند نیست، لکن خرد را هم درکنار پهلوانی و قهرمانی دارد. رستم در جاهایی که در کار و کارزار وامی‌ماند، به پدرش زال پناه می‌برد تا از خردمندی او، که پرورده سیمرغ هست، مدد گیرد. بیان کردم که ایرج مشی خردمندانه دارد، تور مشی خشونت‌طلبانه و ستیزه‌گرانه دارد و سلم هم مشی محافظه‌کارانه و موذیانه. اما رستم جزء این گروه‌ها نیست، نه اهل تندرستی جستن هست و نه خشونت‌طلب و ستیزه‌جو هست. فردوسی روایت متفاوتی از رستم به‌عنوان پهلوانِ پهلوانان دارد: مسلماً یک بخش آن توان جسمی ‌او هست. اما آن چیزی که درحقیقت به رستم کمک می‌کند، دانایی و خرد اوست، چون اگر خردش نبود در پیکار با اسفندیار از بین رفته بود.
در جاهایی نیز که عقل رستم قد نمی‌دهد، به زال پناه می‌برد. می‌دانیم که زال هم از سیمرغ می‌پرسد، که گفته می‌شود در کوه قاف ساکن هست. سیمرغ نماد خرد آسمانی هست. این سلسله مراتب را نگاه کنید. اکنون زال کیست؟ زال سفید موست و نماد عقلانیت کهنسالان باتجربه و دانش هست، نمادی که بعدها در عرفان به پیر یا بابا یا خضر مبدل می‌شود. بهره‌گیری از دانش و بینش پیر، به ویژه برای شرایط دشوار، ضروری هست.
زال پهلوان سترگی هست، گرچه در جنگ‌های کمی شرکت داشته، ولی راهنمای رستم در سخت‌ترین نبردهاست. زال پدر رستم و ‌پرورده سیمرغ هست. سیمرغ پرنده اسطوره‌ای هست که بالای کوه زندگی می‌کند. آشیانه سیمرغ به بالای ابرها دست یافته و کسی از زمینی‌ها جز دیوار آن را نمی‌دیده هست. سیمرغ پرنده‌ای قدسی هست و عالِم به رازهای عالَم که بعدها در ادبیات عرفانی نماد اتحاد وجود می‌شود. در حقیقت زال در آسمان‌ها و زیر بال‌وپر او بزرگ می‌شود و رابط آسمان و زمین هست؛ یعنی در ۱۵ سالگی زال بلوغ تازه‌ای روی می‌دهد و عقل کیهانی به کمک عقل پهلوانی‌اش می‌آید.
سروش پیک خدایان، شکل دیگری از دانایی را به مالک فره، ارائه می‌کند. به‌عنوان مثال در جایی دیگر فریدون، ضحاک را در بند می‌کشد و گرزش را بلند می‌کند که بر سر ضحاک فرو بیاورد، آنجا سروش آسمانی می‌آید و به فریدون می‌گوید که ضحاک را نکشد، لکن او را به‌بند کشد.
رستم نیز در عین حالی که عقل دارد و درعین حالی که سیمرغ هم همراهی‌اش می‌کند و در عین حالی که زال هم همراهی‌اش می‌کند، مطلق نیست. خطا هم می‌کند و چشم خردش بسته می‌شود. خود او پس از قتل سهراب خودش را نفرین می‌کند:
که رستم منم کم مماناد نام
خود او پس از قتل سهراب خودش را نفرین می‌کند: به هرحال خرد جنبه اخلاقی هم دارد که منشأ حکمت عملی و لازمه مشی و سلوک پهلوانی هست. درحقیقت حتی رستم ضعف‌هایی دارد و این را فردوسی هم به‌طور کلی می‌گوید:
بی آهو کسی نیست اندر جهان
چه در معلوم و چه اندر نهان
درحقیقت حتی رستم ضعف‌هایی دارد و این را فردوسی هم به‌طور کلی می‌گوید: اکنون به چه سبب فردوسی در بیان فضایل رسول خدا و به نقل از وی می‌گوید که من شهر علمم، نمی‌گوید من آسمان و کهکشان علمم، نمی­ گوید من کوه علمم. سبب آن عقل انسانی هست، عامل انسانی هست، یعنی عقلانیتی هست که برای ساختن شهر به‌کار می‌برد. اکنون فردوسی این شهر را با عبارت دیگری هم بیان می‌کند:
که ایران چو باغی‌ست خرم‌بهار  
دمیده بسی لاله‌ کامکار
   آدم ایرانی و طبیعت
اکنون فردوسی این شهر را با عبارت دیگری هم بیان می‌کند: از دیگر وجوه خردورزی شاهنامه علاوه بر این می‌توانیم به رابطه ای اشاره کنیم که میان آدم ایرانی و طبیعت برقرار می‌کند؛ یعنی به‌ علت خردورزی هست که نوعی رابطه ناگسستنی میان آدم و طبیعت در شاهنامه می‌بینیم؛ آدم و طبیعت مکمل هم می باشند. در بعضی از دیدگاه‌ها آدم عالم صغیر و طبیعت عالم کبیر هست یا برعکس، ولی به هرحال این دو به یکدیگر پیوسته‌اند. اگر به این صورت نگاه کنید، به نکات خیلی جالبی می‌رسید. در اسطوره‌های ایرانی آفرینش، آدم را‌ از مشی و مشیانه، از گیاه ریواس آفریده‌اند و مثل گیاه، ریشه در خاک دارد. اما فردوسی خلقت آدم را با این اسطوره شروع نمی‌کند. کیومرث، اولین آدم ایرانی هست که او را «گِل‌شاه» هم می‌گویند. کیومرث کیست؟ گِل‌شاه هست. گِل که ترکیبی از دو عنصر آب و خاک هست. در آیین ما نیز خمیرمایه آدم از گِل هست.
مادر رستم چه کسی هست؟ رودابه. نهرو در کتاب نامه‌هایی به دخترم نوشته فامیلی ما «نهرِ او» هست، نهر آب هست. یعنی در تمدن آریایی هند هم ما یک چنین معنایی داریم. جد مادری رستم، مهرآب نام دارد. یکی از ریشه‌شناسی‌های نام رستم، رود بالنده و جاری هست. حتی از خون شهید شاهنامه، سیاووش، هم پرسیاووشان سبز می‌شود و خرمی می‌آفریند تا نشان دهد خون شهید، رویش دارد و این همان مضمونی هست که پس از قرن‌ها عارف قزوینی سروده: «از خون جوانان میهن لاله دمیده». در نهایت فردوسی هم به معنایی که مولوی می‌گوید اهل دل بوده هست:
نطق آب و نطق خاک و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل
در نهایت فردوسی هم به معنایی که مولوی می‌گوید اهل دل بوده هست: در نتیجه آن چیزی که وجود دارد، نسبت بی‌واسطه‌ آدم ایرانی با طبیعت طبق خردورزی هست.
اکنون از آن سو، ماجرا را نگاه کنید! ضحاک دشمن ایرانیان هست. او دو خواهر ایرانی، شهرناز و ارنواز، را در اسارت می‌گیرد که یکی نماد آب و دیگری نماد خاک هست؛ یعنی ضحاک، آب و خاک ایران‌زمین را در چنگال خودش گرفته هست. در بی‌بی‌شهربانو که در جنوب تهران واقع شده، آنجا یک چاه آب دارد که شما باید آنجا بروی و عریضه‌ات را در آن بیندازی. نام همسر حسین سیدالشهدا هم شهربانو هست. مهریه حضرت زهرا(س) هم، در باورهای مردم، آب هست. درمجموع این آمیختگی با طبیعت به طور متعدد در شاهنامه و مرام و مسلک ایرانیان دیده می‌شود. این خردورزی ایرانی- شاهنامه‌ای در زندگی عینی و عادی ایرانیان هم تحقق داشته و دارد.
ما شخصیتی به‌ نام هوشنگ داریم. او اولین خانه را ساخت، یا به تعبیر من معمار بود. اولین دانه را کاشت، اولین نان را پخت، اولین آبراهه را ساخت، اولین قانون را درج کرد و مبنای داد و دادگری را گذاشت و پایه‌گذار و پدرِ تمدن ایرانی گردید. بعد سلسله پیشدادیان می‌آیند و قواعد دادگستری که در حقیقت قانون بوده را برقرارمی‌کنند؛ یعنی شما برای دادگستری باید یک کلیدی را دارا باشی و بگویی همه در مقابل این قانون یکسان می باشند.
اما یک نکته‌ با اهمیت دیگر نیز وجود دارد که باز به مسأله‌ خرد برمی‌گردد. نگاه کنید! خرد منحصرا نزد ایرانیان نیست. خرد منحصرا از آسمان نیست. خرد منحصرا از سیمرغ نمی‌آید. خرد منحصرا از سروش آسمانی نیست. خرد منحصرا از نزد زال نمی‌آید. خرد‌ ای بسا که از دیوان برآمده باشد. در حقیقت دانش که محصول خرد هست، از دیوان (کسی که در مقابل ایرانیان است) نیز گرفته می‌شود. دیو به لحاظ زبانی با دئوس «Deos» هم‌ریشه هست. منتهی دیو آن قدرت آسمانی و خارق‌العاده را دارد؛ ولی آن لطافت را ندارد. این هست که حتی می‌شود از دیوان کمک گرفت. چنانکه دیوان اولین سوادآموزان مردم بوده‌اند.
دیوان، سیامک پدرِ هوشنگ را می‌کشند، ولی او چندان مدیریت دارد که از دانش دیوانی که پدرش را کشتند، برای آبادی سرزمین خودش استفاده نماید. او مرزها را تعیین می‌کند، فاصله می‌گذارد و در نهایت این قدرت و این دانایی را دارد که دشمنانش را به خدمت بگیرد.
این نیز یک حقیقت هست که طبیعت و موقعیت جغرافیایی ایران چندان هم مهربان نبوده هست. ایران سرزمینی هست که زندگی در آن به سختکوشی و کوشش پهلوانانه احتیاج دارد. ایران بنا بر موقعیت جغرافیایی، همیشه در فراروی حمله اقوام صحرا نشین قرار داشت. طبیعت خاص و چندوجهی و موقعیت جغرافیایی ایران از زمان ایرج که چهارراه تمدن‌ها بوده، باعث خصومت برادرهای و باعث ظهور پهلوانان می‌شده هست. و همین لزوم عقلانیت را در شرایط دشوار زیادتر می‌کند. این پهلوانان امکان دارد پهلوانان عرصه‌ دانایی باشند، پهلوانان عرصه خرد باشند، پهلوانانی باشند که اولین گرمابه‌ها را ساختند. جمشید اولین کسی هست که گرمابه یا به گفته قدیمی‌ها تن‌شور‌خانه را ساخت. این پهلوانان، کسانی می باشند که آبراهه ساختند. رستم یک پهلوان مستقلی هست و جایگاه مستقلی دارد. در شاهنامه خیلی از پهلوانان، مربوط به خاندان پهلوانی‌اند، خاندان پهلوانی سامِ نریمان، گودرز و سیاوش و فرزندش فرود که علاوه بر شاهزادگی، پهلوان هم می باشند.
  ایران و انیران
کوشش مستمر دیگری که شاهنامه روایت می‌کند محافظت سرزمین در مقابل بیگانگان هست که در ساحت این کوشش، روح پهلوانی و حماسه شکل می‌گیرد. این پهلوانی در اندیشه و زبان ایرانی پایگاهی بلند دارد. منتها این پهلوانی منحصرا اوصاف جنگاوری و کشورگشایی و فتح سرزمین‌ها نیست، لکن پهلوانی همراه با اخلاق و سلوک خاصی هست که بعدها به طور فتیان در ادبیات عرفانی نمودار می‌شود.
از خصوصیات پهلوانی دعوت به گفت‌و‌گو، خویشتنداری، آرامش و خرد هست. شاهنامه کتاب گفت‌و‌گو هست و روایت‌هایی که می‌دهد، مشحون از گفت‌و‌گوست و پهلوانان، با دشمنان و دوستان، در حال گفت‌و‌گو می باشند. این گفت‌و‌گوها گاهی هم کتبی هست و با شاهان و سپهسالاران داخلی و بیگانه انجام می‌شود. حتی گفت‌و‌گو به زندگی عاشقانه راه می‌یابد و در شرایط و زندگی روزمره خود را نشان می‌دهد.
آری پهلوانان اخلاق و سلوک خاص خود را داشتند. من بعضی از این مورد ها را می‌گویم. مهم‌ترین ویژگی‌ پهلوانان همین خردورزی‌شان بوده که در قالب گفت‌و‌گو اتفاق می‌افتد. رستم می‌گوید، اسفندیار می‌گوید، سهراب می‌گوید. اصلاً فضا، فضای گفت‌و‌گو هست و پهلوان کسی هست که اهل گفت‌و‌گو هست، پهلوان کسی هست که تبارش را می‌شناسد، پهلوان کسی هست که سختکوش هست، گاهی فرّه پهلوانی هم دارد. ولی این‌ها دستمایه این نیست که پهلوان تن‌آسایی کند. آن نبردی که بین رستم و اسفندیار پیش می‌آید، همه می‌دانیم چه اتفاق هایی می‌افتد. بعد رستم از زال و از سیمرغ کمک می‌گیرد. رستم مطمئن است که با این تیری که در نزد اوست، انتهاء عمر اسفندیار فرا دست یافته، ولی دو مرتبه هم آغازگر جنگ نیست.
دگر باره رستم زبان برگشاد
مکن شهریارا ز بیداد یاد
مکن نام من در جهان زشت و خوار
که جز بد نیاید ازین کارزار
ز دل دور کن شهریارا تو کین
مکن دیو را با خرد همنشین
اسفندیار خرد را به تعصب می‌سپارد که به‌هر قیمتی شده کار خود را انجام دهد و تمام پیشنهادهای رستم را رد می‌کند اما رستم به‌نظر می‌رسد اوج روح ایرانی هست. اسفندیار معتقد و مقدس هست و برای خودش مأموریتی ماورایی قائل هست و عمری را با دیوان و بددینان در دوئل بوده. رستم هم می‌دانسته که با قتل اسفندیار دیگر رستمی هم نخواهد بود. این را به وی عنوان کرده بودند، ولی اینجا فوت را، بر اینکه دستش را ببندند، ترجیح می‌دهد؛ این اهمیت آزادگی و آزادی در نگاه رستم هست.
که گفتت برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخ بلند
همه چیز می‌گوید، بحث و گفت‌و‌گو می‌کند. می‌گوید تو باش، من پهلوان تو می‌شوم و در کنارت می‌آیم. اما او هم برای خودش یک مرزی و حیثیتی دارد، می‌گوید عنان به عنان با تو می‌آیم؛ یعنی با اسبمان با همدیگر می‌آییم. یعنی من پهلوانم و تو پادشاهی ولی زیر بار حقارت دست بسته رفتن نمی‌رود. می‌گوید تو پادشاهی برای خودت باش، من هم پهلوانم. پهلوان در شاهنامه نماد مردم هست اما رستم در انتهاء به جایی می‌رسد که می‌گوید ولو اینکه من بمیرم اذن نمی‌دهم دست من را ببندی؛ این‌جا آن تفاوتی هست که رستم را به قهرمان قهرمانان مبدل می‌کند.
مشی او با کیکاووس هم همین‌گونه هست. مواظب محافظت حریم پهلوانی و انسانی خود هست. می‌گوید:
به چه سبب دارم از عصبانیت کاووس باک؟
چه کاووس پیشم، چه یک مشت خاک
او شاه هست، این هم پهلوان هست:
سرم گشت سیر و دلم کرد بس
جز از پاک یزدان نترسم ز کس
   کلام آخر
می‌گوید: بعضی از مهم‌ترین خصوصیاتی را که فردوسی برای ایرانیان بر می‌شمرد عبارت هستند از دوستداری طبیعت، روحیه پهلوانی، کوشش برای زندگی در شرایط دشوار و آموختن از تجارب دیگران، گفت وگو و اخلاق‌مداری که در فرهنگ و تمدن ایران، اسطوره‌وار تکرار می‌شود و همه ریشه در خرد ایرانی دارد. ورای همه اینها، پیام فردوسی همان نکته‌هایی هست که در مقدمه به آن می‌پردازد:
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار
ورای همه اینها، پیام فردوسی همان نکته‌هایی هست که در مقدمه به آن می‌پردازد: فروغ فرخزاد هم گویی به همین بیت فردوسی نظر داشته که گفته: «تنها صداست که می‌ماند».
نکته انتهایی اینکه اسطوره‌ها و روایت‌ها در زمان‌های گوناگون و به شکل‌های متفاوتی تکرار و بازتولید می‌شوند. الان هم پس از هزاران سال همچنان می‌بینیم که دشمنان ایران می‌خواهند بر این آب و خاک مسلط ‌شوند. زمانی جنگ بر سر سرزمین و خاک هست و زمانی هم بر سر آب هست. اگر بخواهیم تطبیق بدهیم، مورد ها فراوان هست. در شاهنامه جمشید پادشاهی هست که در اوج بوده، اما مردم از نا عدالتی او به دشمن پناه می‌برند و ضحاک را به سروری می‌پذیرند.
فردوسی با وجود اینکه مقید هست کلمه‌ عربی را کم به‌کار بگیرد، ولی ذکر می‌کند که ضحاک، در آنسوی اروند رود و در خارج از سرزمین ایران، در بیت‌المقدس بوده. فریدون برای اینکه آب و خاک ایران را رهایی دهد، به آنجا می‌رود.
به خشکی رسیدند سر کینه جوی
به بیت‌المقدس نهادند روی
و هنگامی که ضحاک را می‌گیرد، گرز را بالا می‌برد که بر سرش بکوبد، سروش آسمانی به وی می‌گوید نه، ضحاک را نکش. او را در بند کن. فریدون او را به زنجیر می‌کشد و به بالای کوه دماوند می‌برد، زنجیرهای گرانی بر دست و پایش می‌زند. گمان افسانه‌ای آن هست که این آتشفشان و بخاری که از کوه دماوند برمی‌خیزد درحقیقت همان آه ضحاک هست.
در میان آهنگران تهرانی سنتی رایج شدن داشت که اوائل صبح که به‌ سرکار می‌رفتند، ضربه‌ای با پتک بر سندان تهی می‌کوفتند و معتقد بودند که با این ضربه زنجیر ضحاک را محکم‌تر می‌کنند.
در اینجا باز اهتمام می‌کنم که شاهنامه در عین آنکه کتاب پهلوانی هست، کتاب خردورزی ایرانیان هم هست، کتاب داد هست، کتاب گفت‌و‌گو هم هست و نه منحصرا یک اثر باستانی. راهکار امروز ما ایرانیان در جهان پرچالش هم همان هست که در این روزگار از سوی ایران مطرح گردید و در جهان پذیرایش گردیدند: گفت‌و‌گوی ادیان، گفت‌و‌گوی فرهنگ‌ها و تمدن‌ها.

این مطلبو از دست ندید!  مدیرعاملی که خود را درگیر جایگاه نکرد/ اسب و ارابه برای تألیف آشغال وسیله کار مدیر