تاریخ: ۱۷:۲۴ :: ۱۳۹۷/۰۲/۲۶
امید را در آینده می یابیم یا گذشته؟

  اسپایکد ریویو| گفت‌وگوی نشریۀ اسپایکد ریویو با زیگمونت باومن، نُه دهه عمر زیگمونت باومن در مغز استخوانِ تاریخ گذشته هست. او در سال ۱۹۲۵ در شهر پوزنان، از پدر و مادری لهستانی-یهودی که به دستورات دین تعهد نداشتند زاده گردید.     در سال ۱۹۳۹، زمانی‌که تانک‌های ارتش نازی به لهستان سرازیر شدند، خانواده‌اش […]

هجرت امید از آینده به گذشته   اسپایکد ریویو| گفت‌وگوی نشریۀ اسپایکد ریویو با زیگمونت باومن، نُه دهه عمر زیگمونت باومن در مغز استخوانِ تاریخ گذشته هست. او در سال ۱۹۲۵ در شهر پوزنان، از پدر و مادری لهستانی-یهودی که به دستورات دین تعهد نداشتند زاده گردید.     در سال ۱۹۳۹، زمانی‌که تانک‌های ارتش نازی به لهستان سرازیر شدند، خانواده‌اش به وحدت جماهیر شوروی فرار کرد. پس از خدمت ممتاز در ارتش سرخ، با انتهاء جنگ جهانی دوم به لهستان برگشت تا در دانشگاه ورشو جامعه‌شناسی بخواند.     اما ازآنجاکه کمونیسم مدت‌ها بود درخشش خود را از دست داده بود و سامی‌ستیزی مانعی دربرابر شغل دانشگاهی‌اش بود، در سال ۱۹۶۸ به بریتانیا کوچ کرد و آنجا در دانشگاه لیدز، کرسی جامعه‌شناسی را از آن خود کرد.     اما پس از بازنشستگی در سال ۱۹۹۰ هست که هوش کاوشگرش که به‌خاطر آن چنین شهره هست، کتاب پشتِ کتاب، آغاز به آفرینش کرد. نشانه‌های پست‌مدرنیته ۱ (۱۹۹۲)؛ مدرنیتۀ سیال ۲ (۲۰۰۰)؛ جامعه در محاصره ۳ (۲۰۰۲)؛ غریبه‌ها پشت درهایمان ۴ (۲۰۱۶) و …، ، لیست ادامه دارد.     درحقیقت، طی ربع قرن گذشته او حدود ۴۰ کتاب منتشر نموده هست، نه به‌خاطر نفس انتشار کتاب، بل ازآن‌رو که جهان این‌سان که هست، همانی نیست که به‌نظر او باید باشد. یا همان‌طور که در سال ۲۰۰۳ گفته هست: «چرا کتاب می‌نویسم؟ به چه سبب فکر می‌کنم؟ به چه سبب باید پرشور باشم؟ زیرا چیز‌ها می‌توانند جور دیگری باشند، می‌توان آن‌ها را خوب تر کرد».

مصاحبۀ زیر اوایل سال کنونی (۲۰۱۶) انجام شد، پس‌ازآنکه سوال خستین دربارۀ ارزش نتیجه های رفراندوم اتحادیۀ اروپا (که در شمارۀ ماه اوت اسپایکد ریویو منتشر شده)، زمینه‌ساز گفت‌وگوی ذیل دربارۀ آینده، گذشته و سرنوشت پروژۀ روشنگری گردید.

اسپایکد ریویو: شما قبلاً دربارۀ سرخوردگی مردم از سیاست‌های ملی‌گرا در دنیای جهانی‌شده گفته‌اید و فهم مردم از اینکه سیاستمدار‌های ملی‌گرا قدرت انجام تغییر را ندارند. آیا دیدگاه‌های شما در سایۀ رفراندوم اتحادیۀ اروپا و برکسیتِ پیشِ‌رو تغییر کرده هست؟

آیا دیدگاه‌های شما در سایۀ رفراندوم اتحادیۀ اروپا و برکسیتِ پیشِ‌رو تغییر کرده هست؟زیگمونت باومن: اعتقاد دارم فروپاشیِ اعتماد به قدرت همۀ (تکرار می‌کنم، همۀ) اجزای تأسیساتِ سیاسیِ دولت‌های حاکم، در سراسرِ کشور‌های جهان توسعه‌یافته، برای برآورده‌کردن تغییراتِ مطلوب (یا درواقع هر تغییر موعود)، دقیقاً همان چیزی هست که به‌نحوی متناقض، در پدیدۀ برکسیت رسوب کرده هست.

با درنظرگرفتن درماندگی تمام‌عیار رأی‌دهندگان دربرابر نخبه‌های سیاسی، و سرباززدن تمام‌وکمال آن‌ها از اعتماد به هر قسمتی از [طبقۀ]نخبگان سیاسی، این رفراندوم مجال بی‌سابقه‌ای فراهم کرد برای مطابقت‌دادن گزینه‌های رأی‌دادن با احساساتی که کوشش می‌کردند به زبان بیایند. ازاین‌لحاظ، فرصتی بی‌همتا و بسیار متمایز از انتخابات‌های معمولی پارلمانی بود!

ازاین‌لحاظ، فرصتی بی‌همتا و بسیار متمایز از انتخابات‌های معمولی پارلمانی بود!در یک انتخابات سراسری، شما می‌توانید درماندگی و عصبانیت خود را بر علیه تازه‌ترین حلقه‌های زنجیره‌ای دراز از قدرتمندان و وعده‌دهنده‌ها بیان کنید. اما بهایی که برای این تسکین احساسی می‌پردازید، صرفاً دعوت از اپوزیسیون علیاحضرت ملکه ۵، یعنی بخشی از جدایی‌ناپذیر هستۀ قدرتمندان سیاسی، هست تا دولت علیاحضرت ملکه را شکل داده و به مناصب وزارتی برسند. در این صندلی‌بازی ۶ بی‌پایان، شما به بیان کامل و جامعی از ماهیت اعتراضتان حتی نزدیک هم نمی‌شوید.

فرصتی که رفراندوم برکسیت فراهم کرد کاملاً متمایز بود. با موضع‌گیری تقریباً تمام اجزای تأسیساتِ سیاسی در جبهۀ ماندن در این دوگانه، شما می‌توانستید از تک رأی خود برای خارج شدن استفاده کنید تا در یک حرکت، عصبانیت خود را از تمامِ آن‌ها بروز دهید. هرچه درماندگی شما فراگیرتر باشد، انجام این کار -چنگ‌انداختن به این مجال یگانه برای بروز خشم- وسوسه‌برانگیزتر می‌شود.

اسپایکد: شما از انتهاء پیشرفت نوشته‌اید، از فقدان باور به این ایده که آینده خوب تر از گذشته می باشد. آیا چیزی در پدیدۀ برکسیت (و درواقع، سایر جنبش‌های پوپولیستی در اروپای قاره‌ای) هست که وعدۀ دورۀ جدید و شاید حتی بهتری برای اروپا را بدهد؟

آیا چیزی در پدیدۀ برکسیت (و درواقع، سایر جنبش‌های پوپولیستی در اروپای قاره‌ای) هست که وعدۀ دورۀ جدید و شاید حتی بهتری برای اروپا را بدهد؟باومن: ما هنوز به «پیشرفت» معتقدیم، اما اکنون آن را مثل نعمت و نفرینی توأمان می‌بینیم که بخش نفرین‌شدۀ آن ملحق شده رشد می‌کند درحالی‌که بخش موهبتی آن آب می‌رود. این را با نگرش متأخرترین نیاکانمان قیاس کنید؛ آن‌ها هنوز اعتقاد داشتند که آینده امن‌ترین و امیدبخش‌ترین مکان برای امیدهاست. ولی ما گرایش به قراردادن ترس‌ها، اضطراب‌ها و دلهره‌هایمان در آینده داریم: از رشد کمیابی شغل؛ از درآمد‌های روبه‌کاهش و درنتیجۀ آن نیز زوال فرصت‌های زندگی خود و فرزندانمان؛ از شکنندگی روزافزون موقعیت‌های اجتماعی و موقتی بودن دستاورد‌های زندگی‌مان؛ از گسترش شکاف توقف‌ناپذیر میان ابزار، مراجع و مهارت‌هایی که در اختیارمان هست و عظمت چالش‌های زندگی؛ از سریدن کنترل زندگی‌های از دست‌هایمان.     انگار ما، و فردیت‌هایی که ما باشیم، درحال نزول به وضع سرباز‌هایی در حاشیۀ یک بازی شطرنج‌ایم که افرادی ناشناخته دارند آن را بازی می‌کنند. آن‌ها به نیاز‌ها و رؤیا‌های ما بی‌اعتنایند، اگر نگوییم که بی‌پرده نسبت به ما کینه‌توز و بی‌رحم‌اند و همگی کاملاً آماده‌اند تا ما را در جست‌وجوی اغراض خود قربانی کنند.

در نتیجه، آنچه احتمالاً امروزه از فکرکردن به آینده به ذهن ما خطور می‌کند، تهدید فزایندۀ کشف و دسته‌بندی‌شدن به‌منزلۀ بی‌عرضه و نامناسب برای انجام وظیفه، تهدید انکار ارزش و شأن، رانده‌شدن به حاشیه، بیرون‌گذاشته و مطرود شدن هست.

اکثریت روبه‌رشدی از مردم تاحالا از تجربیات خود، و از تجربیات نزدیک‌ترین و عزیزترین‌هایشان، دریافته‌اند که نباید برای آیندۀ نامتوازن، دمدمی‌مزاج، پیش‌بینی‌ناپذیر و به‌نحوی رسوا مأیوس‌کننده، به‌منزلۀ مکانی برای امیدبستن، اعتباری قائل گردند. آخرین کتاب من، رتروتوپیا ۷، دقیقاً به همین مباحث می‌پردازد. اذن بدهید قسمتی از مقدمۀ آن را نقل کنم:

«این همان حرف والتر بنیامین در «تز‌هایی دربارۀ فلسفۀ تاریخ» هست که در اوایل دهۀ ۱۹۴۰ نوشته شده و دربارۀ پیامی هست که آنجلوس نووس (فرشتۀ بازنامیدۀ تاریخ) -یکی از نقاشی‌های پل کلِه در دهۀ ۱۹۲۰- می‌رساند:

’ اذن بدهید قسمتی از مقدمۀ آن را نقل کنم:’چهرۀ [فرشتۀ تاریخ]رو به‌سویِ گذشته دارد. آنجا که ما زنجیره‌ای از رخداد‌ها را رؤیت می‌کنیم، او منحصرا به فاجعه‌ای واحد می‌نگرد که بی‌وقفه مخروبه بر مخروبه تلنبار می‌کند و آن را پیش پای او می‌افکند. فرشته سرِ آن دارد که بماند، مردگان را بیدار کند، و آنچه را که خُرد و خراب گشته هست، مرمت و یکپارچه کند؛ اما طوفانی از طرف فردوس در حال وزیدن هست و با چنان خشمی بر بال‌های وی می‌کوبد که فرشته را دیگر یارای بستن آن‌ها نیست.     این طوفان وی را با نیرویی مقاومت‌ناپذیر به درون آینده‌ای می‌راند که پشت بدان دارد، درحالی‌که تلنبار مزبله‌ها پیشِ روی او سر به فلک می‌کشد. این طوفانی هست که ما آن را پیشرفت می‌نامیم. ‘۸

‘۸اگر کسی بخواهد با دقت به نقاشی کلِه، تقریباً یک قرن پس‌ازآنکه بنیامین این بصیرت -با ژرفای سنجش‌ناپذیر و قیاس‌ناشدنی‌اش- را عرضه داد نگاه کند، باری دیگر فرشتۀ تاریخ را در گریز خواهد دید. لیکن آنچه وی را بیش‌ازهمه شگفت‌زده خواهد کرد، تغییر جهت فرشته -گرفتاری فرشتۀ تاریخ در هنگامۀ یک دور برگردان- هست.     چهره‌اش دارد از گذشته به‌سوی آینده می‌گردد؛ بال‌هایش را طوفانی به عقب می‌راند که این‌بار از طرف آینده‌ای تخیل‌شده و موردانتظار می‌وزد، آینده‌ای که نیامدهْ هراسناک هست، طوفانی که به‌سوی بهشتِ گذشته (که خودِ این گذشته نیز، پس از گم‌شدن و دچارآمدن به ویرانی، به‌صورت گذشته‌نگرانه تخیل‌شده است) می‌وزد؛ و بال‌ها اینک نیز همان‌گونه که آن‌زمان، با خشونتی به‌همان‌اندازه قدرتمند فشرده می‌شوند، آن‌چنان که اکنون نیز، چون گذشته ’فرشته را یارای بستن آن‌ها نیست‘.

می‌توان نتیجه گرفت که گذشته و آینده، درگیر روال تعویض فضایل و رذایلی می باشند که صد سال پیش کلِه برایشان لیست کرده بود و بنیامین پیش نهاده بود. حال این آینده هست که ابتدا به‌دلیل غیرقابل‌اعتماد و مدیریت‌نشدنی‌بودن، به‌دلیل داشتن رذایلی بیشتر از فضایل، نکوهیده و نامش در ستون بدهکار‌ها ثبت می‌شود، درحالی‌که وقت آن دست یافته هست که گذشته با فضایلی زیادتر از رذایل، در طرف بستانکار‌های دفتر ثبت شود؛ گویی گذشته جایی هست که اختیار هنوز در آن مفهوم دارد و امیدبستن به آن هنوز بی‌اعتبار نشده هست.»

»معتقدم که رویداد برکسیت، و همین‌طور «سایر جنبش‌های پوپولیستی در اروپای قاره»، بروزاتی از «تمایلات رتروتوپیایی» اند که در بالا بحث گردید. در غیاب ابزار‌های تاثیرگذار کنش که قادر به فائق‌آمدن بر مشکلات وضع کنونی‌مان باشند، و با درنظرگرفتن شمار فزایندۀ ناکامی‌های به‌بارآمده به‌دستِ آینده‌های پیاپی، که اعتبارشان [وعدۀ]توسعۀ این ابزار‌های کنشی بوده هست، تعجب چندانی ندارد که پیشنهاد دوربرگردانِ اکتشاف به‌نحو گمراه‌کننده‌ای جذاب شده باشد.     هنوز امکان ظهور «دورۀ جدید و شاید حتی بهتری برای اروپا» در سایۀ برکسیت، به‌مثابۀ پیامدی ناگهانی، اما محتمل، هست. اما دلیل آن درماندگی ما از کاربرد قبیله‌گرایی‌های نخ‌نما برای مقابله با چالش‌های امروز می باشد، چالش‌هایی زاییدۀ وضع نوپدید بشر جهانی‌شده با وابستگیِ متقابل عالمگیر.

اسپایکد: ایدۀ گرایش رتروتوپیایی، با درنظرگرفتن هراس فراگیر از آینده، قابل‌درک هست. اما چه طور گرایش هم‌زیست با آن، برای درنظرگرفتن گذشته به‌مثابۀ امر اخلاقیِ مطلقِ منفی، یا به‌عبارت‌دیگر، راهی برای جهت‌گیری اخلاقی‌مان در زمان حال با گفتن اینکه «می‌دانیم که با فلان‌چیز مخالف‌ایم» یا «دوباره هرگز» را توضیح می‌دهید؟   مد نظرم مرکزیت هولوکاست برای گفتمان سیاسی و تاریخی معاصر هست که طی ۲۰ سال گذشته واقعاً به مرکز توجه آمده هست؛ و علاوه بر این تمرکز تازه، اما دنباله‌دار بر جرائم جنسی در بریتانیا، جایی که در آن اغلب به‌نظر می‌رسد گذشتۀ نسبتاً متأخر، درحال تبدیل‌شدن به مکان فساد و بی‌اخلاقیِ به‌سختی باورپذیری هست که ما امروزه [با موضع‌گیری بر علیه آن]خود را اثبات می‌کنیم. امروز، آینده قطعاً بی‌اعتبار به‌نظر می‌رسد، اما آیا گذشته نیز به‌همین‌اندازه چنین نیست؟

امروز، آینده قطعاً بی‌اعتبار به‌نظر می‌رسد، اما آیا گذشته نیز به‌همین‌اندازه چنین نیست؟باومن: آیزاک نیوتون اصرار داشت که هر عملی باعث عکس‌العملی می‌شود… و هگل تاریخ را مثل نزاع یا تنشی میان قطب‌های متضادی عرضه کرد که به‌یک‌اندازه مشوق و تقویت‌کنندۀ یکدیگرند (فرایند درهم‌تنیدۀ کنسل و جذب که به آن «دیالکتیک» می‌گویند). چه از نیوتون آغاز کنید چه هگل، به نتیجه‌ای یکسان می‌رسید: اینکه واقعاً عجیب می‌بود اگر گرایش رتروتوپیایی از تاج‌گذاری و سرنگونی آینده تغذیه نمی‌شد و آن را تغذیه نمی‌کرد (در ضمن، این سوال شما مثال خوبی برای دیالکتیک است).

رتروتوپیا هم درست مثل یوتوپیای راستین آینده، به سرزمینی خارجی ارجاع دارد: سرزمینی ناشناخته، نادیده، ناآزموده و، روی‌هم‌رفته، تجربه‌نشده. دقیقاً به‌همین‌علت هست که هرگاه دنبال بدیلی برای حال می‌گردیم، متناوباً رو به رتروتوپیا‌ها و یوتوپیا‌ها می‌آوریم. به‌همین‌علت هر دو رؤیا‌هایی گزینشی‌اند، و در هر دو مورد، رؤیا‌هایی گزینشی که سربه‌زیر و آماده‌به‌خدمتْ پذیرای دستکاری‌اند.     در هر دو مورد، تمرکز نورافکن‌های توجه بر جنبه‌هایی از، به‌قول لئوپولد فون رانکه «آنچه واقعاً بوده» ۹ هست، اما زیر سایه‌ای انبوه. این مساله به هر دو امکان می‌دهد تا سرزمین‌هایی ایدئال (تخیل‌شده) باشند که می‌توان بر آن‌ها وضع ایدئال (تخیل‌شده) امور، یا دست‌کم نسخه‌ای اصلاح‌شده از وضع جاری امور را بنا نهاد.

تااینجا یوتوپیا و رتروتوپیا تفاوتی -دست‌کم در کارهای و جانبداری نتایجشان- ندارند. آنچه یکی را واقعاً از دیگری متمایز می‌سازد جابه‌جایی اعتماد و بی‌اعتمادی هست: اعتماد از آینده به گذشته و بی‌اعتمادی درجهت عکس آن حرکت می‌کند. مثال خود شما این روال را به عکس می‌کشد و به‌شیوۀ خودش تلویحاً می‌گوید که ناگزیری «گرایش رتروتوپیایی» با محبوبیت «دوباره هرگز» مصادف شده هست.     علی‌رغم همۀ این حرف‌ها، جذابیت رتروتوپیا، در کنار سایر عاملان، از چنین درکی از «دوباره هرگز» مشتق می‌شود که ممکن و محتمل هست که آینده «دوباره تکرارش کند». آن «مرکزیت هولوکاست برای گفتمان سیاسی و تاریخی معاصر [..]]که طی ۲۰ سال گذشته واقعاً به مرکز توجه آمده است»، که شما به‌درستی به آن اشاره کردید، درغیراین‌صورت رخ نمی‌داد. این گواهی به فروپاشی اعتماد به قدرت آینده در بالابردن استاندارد‌های اخلاقی هست.

این مطلبو از دست ندید!  قارچ ها اعتبار به خطر انداختن جان را ندارند

اسپایکد: شما به‌عقیدۀ من به‌درستی از این بی‌اعتمادی شدید به آینده می‌گویید که به‌نوبۀخود، مولد رؤیا‌های رتروتوپیایی دربارۀ گذشته‌ای می‌شود که هرگز وجود نداشته هست. اما به چه سبب آینده دیگر مکان امید‌های ما نیست، فضایی که در آن ما نحوۀ درست امور را گمان و تجسم می‌کنیم؟   وقتی اشاره کردید که «اکثریت روبه‌رشدی از مردم دریافته‌اند که نباید برای آیندۀ نامتوازن، دمدمی‌مزاج، پیش‌بینی‌ناپذیر و به‌نحوی رسوا مأیوس‌کننده به‌منزلۀ مکانی برای امیدبستن، اعتباری قائل شوند»، تاحدودی به این سوال جواب داده‌اید. اما چهرۀ تاریخ اروپا آبله‌گون هست از تجربۀ انواع‌واقسام رویداد‌های ترسناکی که لزوماً منتج به ازدست‌رفتن فراگیر ایمان به آینده نشدند.     برای مثال، اولین تکانه‌های عصر روشنگری، یکی از آینده‌محورترین و خوشبین‌ترین برهه‌های فرهنگی، به‌دنبال جنگ سی‌ساله اتفاق افتاد. حتی پس از فجایع جنگ‌های جهانی و هولوکاست، دورۀ پساجنگ تا سال‌های دهۀ ۱۹۷۰، قطعاً نشان از میزانی از خوشبینی داشت، این احساس که همه‌چیز خوب تر می‌شود؛ یا درحقیقت احساس اینکه «هرگز به این خوبی نبوده» وجود داشت، و البته، علاوه‌برآن سال‌های دهۀ شصت، برهه‌ای از تجربه‌گرایی‌های شگرف اجتماعی و فرهنگی هم بودند؛ در نتیجه چه چیز زندگی در جامعۀ امروز، آینده را مثل امری تشریح می‌کند که باید به آن بی‌اعتماد بود، یا حتی باید از آن ترسید؟

حتی پس از فجایع جنگ‌های جهانی و هولوکاست، دورۀ پساجنگ تا سال‌های دهۀ ۱۹۷۰، قطعاً نشان از میزانی از خوشبینی داشت، این احساس که همه‌چیز خوب تر می‌شود؛ یا درحقیقت احساس اینکه «هرگز به این خوبی نبوده» وجود داشت، و البته، علاوه‌برآن سال‌های دهۀ شصت، برهه‌ای از تجربه‌گرایی‌های شگرف اجتماعی و فرهنگی هم بودند؛ در نتیجه چه چیز زندگی در جامعۀ امروز، آینده را مثل امری تشریح می‌کند که باید به آن بی‌اعتماد بود، یا حتی باید از آن ترسید؟باومن: اندیشیدن به آینده مثل «چیزی که باید به آن بی‌اعتماد بود، یا حتی از آن ترسید» به‌هیچ‌وجه در تاریخ بشر تازه نیست. درحقیقت، عقبۀ آن به دوران پیشاسقراطی بر می‌گردد، یا دقیق‌تر، به قرن هشتم پیش‌ازمیلاد، به کار‌ها و روز‌ها اثر هسیود، و به‌طورخاص داستان «اعصار آدمیان» که در آن آمده هست. این داستان انحطاط، فساد و تنزل مدام از اوج «عصر طلایی» به حضیض‌ترین حضیض «عصر آهن» هست که هسیود خود و معاصرانش را در آن جای می‌دهد.     وصف او از شرایط و پویایی ساکنین عصر آهن به‌نحو چشمگیری، یادآورِ ویژگی‌هایی هست که هم‌عصران خودمان، زمانی‌که عازم سفر رتروتوپیایی‌شان می‌شوند، به شرایط قرن بیست‌ویکم نسبت می‌دهند؛ یعنی اینکه سفاک، ترسناک و مشمئزکننده هست.

به‌دیدۀ هسیود «نژاد آهن» محکوم به این بود که «هرگز از کار و اندوه روز، و نابود شدن به‌دست شب نیاساید». در عصر آهن، «نه پدر قبول کننده فرزند می باشد، نه فرزند قبول کننده پدر، نه میهمان قبول کننده میزبان، نه دوست قبول کننده دوست»، و «هیچ ره‌آوردی برای آن‌ها که پای سوگندشان می‌ایستند، یا عادلان، یا خوب‌ها در کار نخواهد بود؛ لکن درعوض آدمیانْ شر و مشی خشن وی را خواهند تحسین کرد.     قدرت برحق می باشد، و فروتنی حقی نخواهد داشت؛ و شر به آدم والا زیان خواهد رساند، به وی نسبت کذب خواهد بست و بر آن سوگند خواهد خورد». در عصر آهن، آیدوس (واژۀ یونانی برای احساس فروتنی، و علاوه بر این شرمی که مردم را از زشتکاری باز می‌دارد) تنها ازرهگذر غیبت روزافزونش معلوم می باشد.

اروپای مسیحی در عکس العمل به میراثِ پاگانیِ یونان، عنصر سومی به چرخۀ هسیودیِ زوال و سقوط افزود: رستگاری، چشم‌اندازِ واژگونیِ ترتیبِ زمانیِ عصرِ طلایی و عصرِ آهن. برای مثال، سنت آگوستین، مفهومی خطی از زمان عرضه داد که جریان آن از شهر آدم، که پست‌تر هست و نشانه‌های فراموش‌نشدنی گناه کلیدی آن را پوشانده‌اند و مشابه عصر آهن هسیود اقلیم فاسدی دارد، به‌سوی کمالِ شهر خدا هست که کلیسای مسیحی آن را رهبری می‌کند؛ شهری پیشرو و مکان جنگ افزار ها. هرچند از قرون وسطا تا دورۀ ارتقا یافته، مدل غالبِ جریانِ زمانی به مدل هسیود نزدیک‌تر بوده هست تا مدل سنت آگوستین.

چیز‌ها در عصر رنسانس تغییر می‌کنند. فرانسیس بیکن شهامت به‌خرج می‌دهد تا حاکمیت سلیمان را عکس کند، دانشکده‌ای ایدئال در اثر آرمان‌شهری او، آتلانتیس جدید، که نقطۀ اوج صعود طولانی، لغزنده و پردست‌انداز بشریت به یک عصر طلایی تازه هست؛ و آیزاک نیوتون برای فرارفتن از کشمکش کهن‌ها و مدرن‌ها، کوشید تا در هر دو لانۀ مورچگان جنگی، چوبی فرو کند. او در نامه‌ای که در تاریخ ۵ فوریۀ ۱۶۷۵ به رابرت هوک نوشت، مدعی گردید: «اگر من دورتر را دیده‌ام ازآن‌روست که بر شانۀ غول‌ها ایستاده‌ام».

به‌منظور ساده‌کردن داستان بسیار پیچیدۀ این دو خط فکری متقاطع، درهم‌تنیده، متقابلاً الهام‌بخش و به‌شکلی دوطرفه کاهنده، من سال ۱۷۵۵ را به‌عنوان نقطۀ محکم جداکنندۀ این دو بینش پیشنهاد می‌کنم. بینش‌هایی دربارۀ زوال آخرالزمانی که از آغاز تاریخ طراحی‌شده و دست‌ساختۀ آدم حریف بوده‌اند. در این نقطه تصوری از پیشرفتی مداوم و ضرورتاً توقف‌ناپذیر ظهور می‌کند.     در این سال، ترکیبی از یک زلزله، و از پی آن آتش و سیل، شهر لیسبون را از صفحۀ روزگار محو کرد. در آن زمان، لیسبون به‌منزلۀ یکی از ثروتمندترین و قدرتمندترین پایتخت‌های اقتصادی و فرهنگی آنچه، در مقیاس خود، جهان آوانگارد و متمدن را شکل می‌داد، ستوده و تکریم می‌شد. به‌طورخلاصه: حال لازم بود طبیعت -آن نظم استقراریافته توسط دئوس (تا آن زمان پنهان، که سرنوشت انسان‌ها را به نبوغ و نوآوری خودشان سپرده بود) – که با بی‌طرفی بومی، کرختی و گنگی اخلاقی، و علاوه بر این بی‌اعتنایی به اخلاقیات و ارزش‌های انسانی، آمادۀ هجوم ایستاده بود، تحت کنترل انسانیِ جدید قرار گیرد.

این مدیریت جدید سرسختانه و مصممانه آینده‌نگر بود. « «جدید» بدل گردید به همانگویی «پیشرفته» و «بهتر»، همان‌قدر که «قدیمی» بدل به حشو قبیحی گردید برای «ازمدافتاده» و «تاریخ‌گذشته». این روند، آنچه موجود بود و به‌زودی قدیمی می‌شد را به محدودۀ نقصانِ درخور سرزنش جابه جا کرد و برای دورریختن علامت گذاشت؛ و فضای مطلوب و مغتنمِ تازه‌ها را پهنه بخشید تا زمانی‌که بازار‌های مصرفی تقریباً همه‌چیز را آنی کردند. زندگی آینده‌محور و بیش‌ازپیش شتاب‌زده گردید.

اما به‌طور فزاینده، نشانه‌ها می‌گویند که آن دورۀ مدیریت انسانی زیادتر انحرافی موقتی هست تا پارادایمی نوین. وسوسه شده‌ام بگویم که اگر در سایۀ نگاه به گذشته بنگریم، این «زندگی درجهت آینده»، به‌زعم ارنست بلوخ، در سندهای تاریخ بشری مثل اتفاقی نامتعارف و قطعاً غیرمعمول -ماجرایی رمانتیک و بسیار شورانگیز، اما کوتاه- بایگانی خواهد گردید.

اسپایکد: دربارۀ ارزش زلزلۀ لیسبون حق با شماست. احتمالاً مشهورترین جواب به آن -پاسخی که انعکاس تبیین شماست مبنی‌براینکه عکس العمل به زلزله، به زیر مدیریت انسانی کشیدنِ طبیعت نابکار است-، کاندید اثر ولتر هست. خط آخر آن که جوابی دندان‌شکن به رسولان پیشرفت پانگلوسی هست، اینجا طنین‌انداز هست: «ما باید باغچۀ خود را بکاریم».     این به‌خوبی درکی از عصر روشنگری به دست می‌دهد که به‌قول کانت، آدم می‌تواند از «صغارتی که خود بر خود تحمیل کرده است» بیرون آید، این فهم که ازطریق منطق خودمان (اینکه هیچ مرجع اقتداری بالاتر از منطق خودمان نیست/نبود!)، می‌توانیم قوانین جهان طبیعی و اجتماعی را متوجه شویم و جهان را طبق غایت‌هایی که با منطق انتخاب کرده‌ایم، شکل دهیم. پس به چه سبب در قرن ۲۱، در زمانه‌ای که قدرت ما برای «مدیریت» طبیعت، «کاشتن باغچه‌مان»، برای «زندگی درجهت آینده» بی‌نظیر هست، پروژۀ روشنگری (اگر بتوانم نامش را چنین بگذارم) مثل میان‌پرده‌ای «کوتاه» به‌نظر می‌رسد؟

پس به چه سبب در قرن ۲۱، در زمانه‌ای که قدرت ما برای «مدیریت» طبیعت، «کاشتن باغچه‌مان»، برای «زندگی درجهت آینده» بی‌نظیر هست، پروژۀ روشنگری (اگر بتوانم نامش را چنین بگذارم) مثل میان‌پرده‌ای «کوتاه» به‌نظر می‌رسد؟باومن: جورج استاینر زمانی گفت که امتیاز ولتر، دیدرو، روسو، هولباخ، کندورسه و امثال وی ، نادانی‌شان بود: آن‌ها آنچه را که ما می‌دانیم و نمی‌توانیم فراموش کنیم، نمی‌دانستند. « «اورشلیم نوِ» ۱۰ اشعیا درحال نزول -با اکراه و بدون مقاومت- از آیندۀ آسمانی هست، و این کار را در همراهی آشویتس، کُلیما و هیروشیما ۱۱ انجام خواهد داد.

اسپایکد: شما حتی رابطۀ ترقی‌خواه با زمان، و با طبیعت را به ماجرایی پرشور تشبیه می‌کنید. آیا فکر می‌کنید متعاقب این ماجرا، ما به رابطۀ بلندمدتمان با موقتی‌بودن، با مفهومی تقریباً الهیاتی-تمثیلی از زمان، از سقوط و آخرالزمان، از انحطاط و رستگاری بر می‌گردیم؟ باهمۀاین‌ها، از محیط‌زیست‌گرایی گرفته تا اسلام تندرو، هیچ کمبودی در احساس های آخرالزمانی نداریم.

باومن: آنچه گفتم را تکرار می‌کنم: آینده (که زمانی اسب برنده‌ای برای امیدبستن بود) به‌صورتی فزاینده خبر از مخاطرات ناگفتنی (و مرموز!) می‌دهد؛ در نتیجه امید، محروم و بی‌بهره از آینده، در گذشته‌ای که زمانی تحقیر و سرزنش شده و خانۀ خرافات و اشتباه های هست، پناه می‌جوید.

اکنون که گزینه‌های قابل‌حصولی که زمان عرضه می‌دارد بی‌اعتبار شده‌اند و هر یک کوله‌بار وحشت خود را به دوش می‌کشند، پدیدۀ «خستگی تخیل»، یعنی ته‌کشیدن گزینه‌ها، ظاهر می‌شود. نزدیک‌شدن آخرالزمان امکان دارد پوچ باشد، اما قطعاً ناگهانی نیست.   مرجع: ترجمان مترجم: علی امیری

پی‌نوشت‌ها:
•   مرجع: ترجمان مترجم: علی امیری• این مطلب ابتدا در شمارۀ دسامبر ۲۰۱۶ مجلۀ اسپاکد ریویو منتشر گردیده هست و پس از آن با عنوان «Living Toward The Past» در وب‌سایت همین مجله منتشر گردیده هست و وب‌سایت ترجمان در تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷ آن را با عنوان «امید از آینده به گذشته هجرت کرده است» منتشر نموده هست. « «حسرت برای گذشته‌ای که هرگز نبوده است» و «زیگمونت باومن: بحران پناهندگان بحران انسانیت است» من جمله مطالب دیگری هست که ترجمان از این متفکر ترجمه کرده هست.
•• •• زیگمونت باومن، جامعه‌شناس و فیلسوف لهستانی بود که در سال ۲۰۱۷ درگذشت. آخرین کتاب او رتروتوپیا (Retrotopia) اسم دارد.

[۱]Intimations of Postmodernity
[۲]Liquid Modernity
[۳]Society Under Siege
[۴]Strangers at Our Door
[۵]Her Majesty: [۵]Her Majesty: منظور الیزابت دوم، ملکۀ انگلیس هست [مترجم].
[۶]musical chairs: [۶]musical chairs: بازی کودکانه‌ای که در آن بازیکنان باید به‌محض تمام‌شدن آهنگ، روی صندلی بنشینند. تعداد صندلی‌ها از تعداد بازیکنان کمتر هست [مترجم].
[۷]Retrotopia
[۸][۸]ترجمۀ این قطعه از متن زیر اخذ شده: «تز‌هایی در بارۀ فلسفۀ تاریخ»؛ نوشتۀ والتر بنیامین؛ ترجمۀ مراد فرهادپور؛ مجلۀ ارغنون، شماره‌های ۱۱ و ۱۲، پاییز و زمستان ۱۳۷۵ [مترجم].
[۹]wie es ist eigentlich
[۱۰][۱۰]اورشلیم نو در کتاب حزقیال، به‌عنوان تصوری از پرستش‌گاه اورشلیم آمده‌است. مسیحیان اعتقاد دارند در آخرالزمان مسیح رجعت کرده و اورشلیم جدید از آسمان به زمین می‌آید [ویکیپدیای فارسی].
[۱۱][۱۱]شهر‌هایی که در آن‌ها فجایع انسانی رخ داده هست. آشویتس اردوگاه کار اجباری یهودیان، کُلیما مکان اردوگاه‌های گولاگ و هیروشیما یکی از دو شهر ژاپن بود که با بمب هسته ای ویران گردید [مترجم].