گروه: بلیط
تاریخ: ۱۶:۴۶ :: ۱۳۹۶/۱۱/۲۷

به احمدرضا می نگرد و نمی دانیم، شاید دزدکی بغضش می ترکد. اینکه یک مادر، پس از مرگ پسرش، بغضش را بخورد. وقتی مادر احمدرضا برای مان صحبت می کند، دل مان قصد دارد گریه کنیم.از اینکه گاهی انسانی که هیچ کدام مان شاید وی را نشناسیم، توان دارد این چنین قهرمانانه از بین مان […]

به احمدرضا می نگرد و نمی دانیم، شاید دزدکی بغضش می ترکد. اینکه یک مادر، پس از مرگ پسرش، بغضش را بخورد. وقتی مادر احمدرضا برای مان صحبت می کند، دل مان قصد دارد گریه کنیم.
از اینکه گاهی انسانی که هیچ کدام مان شاید وی را نشناسیم، توان دارد این چنین قهرمانانه از بین مان برود ؛ درست نظیر قصه ها و آن قهرمان هایش که نظیر افسانه می باشند. روز گذشته میزبان پدر و مادر احمدرضا شاکر، بازیکنی که در تصادف جنجال برانگیز چند هفته پیش از دنیا رفت و همین گونه خانم نسیم خضری نژاد مدیرعامل باشگاه آبی پوشان ماندگار بودیم. سخن هایی در این گفت و گو بیان گردید که هم شیرین بود و هم تلخ.
* از اینجا آغاز می کنیم که هنوز خیلی از ابعاد تصادفی که پسر شما در آن جان خود را از دست داد، افشا نگردیده است. خودتان در این باره توضیح می دهید؟
خودتان در این باره توضیح می دهید؟مادر احمدرضا: ما از سه جا گلایه داریم؛ اول از نیروی انتظامی، دوم از اورژانس و سوم از راننده ماشین. به چه سبب وقتی که مصدومان را به بیمارستان بردند، اورژانس دو قسمت گردید؟ برخی مجروحان را هم بردند بیمارستان تأمین اجتماعی. به طور مثال خانمی که در ماشین بود، به این بیمارستان انتقال یافت. بعد تا ساعت ۶ صبح تصادف را به نیروی انتظامی خبر ندادند. همان طور که می دانید، سامانه اورژانس به نیروی انتظامی وصل است. به چه سبب ساعت یک و چهل و پنج مصدومان را تحویل گرفتند و بچه من را تا ساعت ۱۲ ظهر به سی تی اسکن مغز نبردند؟ به سر پسر من حتی یک بخیه هم نزدند. امین حسن پور، مالک ماشین، خانه اقوام ما را در بوشهر بلد بود. به چه سبب یکی را دنبال عموی احمدرضا نفرستاد که بیمارستان بیاید؟ وی مگر به هوش نبود؟ به چه سبب این کار را نکرد؟ خانواده همه مصدومان در بیمارستان بودند بجز پسر من. بچه من بی مالک بود. ۶ ۶ صبح تازه به اقوام ما در بوشهر خبر دادند. بعد هم که بیمارستان رفتند، گفتند ریاست بیمارستان گفته اذن ندهید کسی داخل برود، به چه سبب؟ چون یک فوتبالیست هم آنجا بوده. اظهار می کردند مهدی را ساعت ۵ صبح از اتاق عمل بیرون آورده اند. مگر خون مهدی از احمدرضا پررنگ تر بود؟ به چه سبب پسر من را به اتاق عمل نبردند؟ یکی از خانم هایی که در صحنه تصادف بود به اقوام من اظهار کرد وقتی احمدرضا را از خارها کشید بیرون، به هوش بود و آن طور که ما متوجه شدیم به بیمارستان دست یافته، ضریب هوشی اش ۸ بوده است.
پدر احمدرضا: بله، یعنی پسر ما به هوش بوده است.
مادر احمدرضا: به چه سبب به بچه من نرسیدند ولی به مهدی که فوتبالیست بود، رسیدگی کردند؟ اگر مهدی هم فوتبالیست نبود، به وی هم نمی رسیدند؟ حال بچه من وخیم تر بود. مهدی را بردند اتاق عمل آن وقت پسر من را تا ۱۲ ظهر برای یک سی تی اسکن نگه داشتند. به چه سبب اذن ندادند خانواده من بالای سر پسرم بروند؟
* در مورد راننده بحث به کجا دست یافته؟ به چه سبب هنوز مسئولین واضح سازی نمی کنند؟
به چه سبب اذن ندادند خانواده من بالای سر پسرم بروند؟مادر احمدرضا: باید مشخص گردد چه کسی راننده بوده است. اصلاً جریان پرادو چه بوده که از پشت به ماشین آنان زده؟ راننده آن چه کسی بوده است؟ جایی که آنان پیش از تصادف بودند، کجا بوده؟ بنویسید ما پیگیری کردیم ولی اطلاعی نداریم. باید بدانیم بچه مان کجا بوده است و با چه کسانی بوده و چگونه این اتفاق افتاده است؟
* شما با خانواده قائدی ارتباط بسیار نزدیکی داشتید؟
باید بدانیم بچه مان کجا بوده است و با چه کسانی بوده و چگونه این اتفاق افتاده است؟بله، هیچ دری بین مان نبوده. ما سفره مان یکی بود. قلب ما را رخدادهای پس از سانحه زیادتر به درد آورد. آنهایی که در اورژانس بیمارستان بودند به نیروی انتظامی گفتند، بابا موبایل این بچه را بدهید اگر تلفن زدند، اطلاع دهیم و یا خودمان ارتباط دریافت کنیم. نیروی انتظامی گفته نه، منحصرا تلفن همراه را به اقوام درجه یکش می دهیم.
* شما با حسن پور مالک ماشین سخن نزدید؟ نگفتید به چه سبب به شما اطلاع نداد؟
من اصلاً دلم قصد ندارد با آنان سخن بزنم. حسن پور به عقیده من یکی از مقصرهاست. مهدی مکررا به شوهر من گفت سوئیچ ماشینت را بده، او نداد چون گواهینامه نداشت. به مهدی چند بار اظهار کردم تو رو خدا نکن این کار را، اگر خدای نکرده تصادف کنی، برایت مشکل درست می گردد. به چه سبب وی بدون گواهینامه ماشین را به مهدی داده است؟ در کمال تأسف برای بچه من کم کاری کردند چون یک فوتبالیست در بیمارستان بوده... به خدا من در فرودگاه مهرآباد به مادر مهدی اظهار کردم. اظهار کردم به خدا که اگر مهدی بلند گردد و در گوش احمدرضا بگوید بلند شو، پسرم بلند می گردد. آنان نظیر دو تا برادر بودند. به خدا که دلم قصد داشت مهدی را بغل کنم و بگویم تو بوی احمدرضای من را می دهی. رخدادهای پس از این سانحه اما قلب من را به درد آورد. سخن هایی که زده گردید، رفتارهایی که گردید. خیلی قلبم به درد آمد.

خانواده زنده یاد شاکر
خانواده زنده یاد شاکر

* الان راننده پرادو را پیدا نکرده اند؟
پرادو نیست و نابود شده. امین پور گفته تا روز دادگاه سخن نمی زند و باید وکیلش صحبت کند. من در انتظار بودم مهدی به خودش بیاید و حقیقت ها را بگوید. بگوید که خودش راننده بود ولی یک نفر در این ماجرا راستش را به من نگفت.
* * خانم باقری شما دقیقاً چه زمانی متوجه شدید احمدرضا مرگ مغزی شده؟ چون از روز اول شایعه فراوان بود و حتی همان موقع گفتند از دنیا رفته است.
مادر: به ما روز دوشنبه ای که تصادف گردید، تلفن زدند و گفتند پایش شکسته و باید در آن پلاتین بگذارند. عمه اش به من تلفن زد. اظهار کردم پس پدرش را نمی آورم ولی عمه اش اظهار کرد نه بابای احمدرضا هم بیاید. یادتان باشد آن روز خیلی برف سنگینی آمد. برای من و مادر مهدی بلیت گرفتند که ساعت ۱۵:۴۵ به بوشهر برویم. برخی ها هم ساعت ۲۰ شب بلیت گرفتند. پدرش زودتر از ما رسید و روز بعد توانستیم با هزار بدبختی بلیت دریافت کنیم و به بوشهر برویم. من وقتی آمدم بیمارستان، اصلاً گریه نمی کردم چون اظهار کردم نباید بالای سر پسرم گریه کنم.
* * ظاهراً در فرودگاه مردم به شما تسلیت عنوان کرده بودند.
مادر: بله در فرودگاه بوشهر هرکس ما را می دید، تسلیت اظهار می کرد. در تهران از همین خبرها متوجه شدیم که پسرم به کمای عمیق رفته است. حتی شایعه گردید پسرم به دیار باقی شتافته است. احمدرضا ورزشکار بود و من می دانستم توان دارد تحمل کند. بیان می کردم بچه من برمی گردد. جوان بود و نیرومند. وقتی رسیدیم بیمارستان، نگاه کردم احمدرضا نظیر یک توپ باد کرده. در فرودگاه تهران بودیم، یک خانم از کادر پزشکی استقلال تلفن زد بوشهر و به ما گفت دلواپس نباشید. دکتری مرگ مغزی را تأیید کرده ولی دکتر اورولوژی تکذیب کرده است چون با قلب خودش نفس می کشد و در کمای عمیق است. من اظهار کردم احمدرضای من برمی گردد. روز اول تا عصر بیمارستان بودم. مرتب قرآن می قرائت کردم. جوشن کبیر می قرائت کردم. برادرم من را بغل کرد و اظهار کرد خدا حوصله بدهد. اظهار کردم به چه سبب این طوری می گویی؟ پسر من زنده است. رسیدیم خانه، دو مرتبه همه تسلیت اظهار می کردند. اظهار کردم به چه سبب این طوری می گویید؟ بچه من زنده است. به چه سبب تسلیت می گویید. نگاه کردم جو این طوری است، به برادرم اظهار کردم من را دو مرتبه ببر بیمارستان. پشت شیشه ایستاده بودم و برای احمدرضا زیارت عاشورا می قرائت کردم که پرستار به شیشه زد و اظهار کرد بیا داخل. می دانستم احمدرضا صدایم را می شنود گریه نکردم. پسرم انگار منحصرا خوابیده بود و می دانستم صحبتم را می شنود. وقتی زیارت عاشورا تمام گردید، به پرستار اظهار کردم چند دقیقه می گردد صحبت کنیم؟ به وی اظهار کردم برای من مرگ مغزی را توضیح می دهی؟ اظهار کرد یعنی بافت گردویی حالت خودش را از دست می دهد و قاطی می گردد. اظهار کرد من منکر معجزه نمی شوم ولی تا کنون نشده کسی مرگ مغزی کند و برگردد. شاید یک ساعت دیگر و شاید ۸ ماه دیگر تمام اعضای بدنش یکی یکی از کار بیفتد. از بینی احمدرضا آب بیرون می آمد که پرستار به من اظهار کرد این آب مغزش است. از احمدرضا آزمایش قند هم گرفتند نگاه کردم قندش ۱۸۵ است. اظهار کردم مگر می گردد؟ اظهار کردند سامانه بدنش به هم ریخته است. آن موقع بود که ترسیدم نکند قلب پسرم از کار بیفتد. فوری پیش برادرم بازگشتم و اظهار کردم من می خواهم اعضای بدن احمدرضا را اهدا کنم. اظهار کرد چه می گویی؟ فوری به خانه برگشتیم و همسر و دخترم را به یک اتاق کشیدم. نمی خواستم جلوی فامیل صحبت کنیم. دخترم همان اول اظهار کرد مامان من راضی ام ولی پدرش اندکی شک داشت. آخر سر هم اظهار کرد هر تصمیمی خودت صلاح بدانی. به برادرم اظهار کردم، تلفن زد به دکتر باقری از علوم پزشکی. اظهار کرد می آییم دم خانه، اظهار کردم نه اینجا اقوام مان می باشند و بی تابی می کنند و بیایید بیمارستان. رفتیم بیمارستان تا برای اهدای عضو کاغذها را امضا نماییم. 
* چقدر سخت بود آن لحظه؟
 مادر: نمی گویم من آدم قوی ای هستم ولی پاهایم می لرزید. دلم خوش بود که دست کم جان سه، چهار نفر را رهایی می دهیم، بعداً متوجه شدیم احمدرضا جان ۸ نفر را رهایی داده است. پسر من نه اهل دود بود و نه اهل الکل. در ووشو مقام داشت. ساعت ۲۳:۱۵ بود که امضا را دادم. به همه گفتم دعا کنید احمدرضا از الان به بعد طاقت بیاورد. آن موقع فشار او افت کرده بود و قلبش را یک بار احیا کردند. این بیم در وجودم افتاد که نکند... دست پسرم را در بیمارستان گرفتم که طاقت بیاور. آخر شب متوجه شدم در بیمارستان همه از احمدرضا وداع کردند. نگاه کردم همه دو مرتبه پیش احمدرضا می آیند. به پرستار اظهار کردم تو رو خدا کسی را داخل نفرست. زیارت عاشورا را بلند بلند قرائت کردم. دستم را گذاشتم روی قلب پسرم. اظهار کردم به من تحمل بده. برای هر پدر و مادری دشوار است. اظهار کردم احمدرضا به من تحمل بده. همه برای پسرم حمد و یاسین قرائت کردند ولی من تصمیم گرفتم سوره ملک را بخوانم. آیه اول را قرائت کردم. به آیه دوم آمدم و تا قرائت کردم الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ ارتباط برقرار کردند که احمدرضا را به اتاق عمل ببرند. متوجه شدم در همه این چیزها یک حکمتی بوده است. مگر می گردد دقیقاً به این آیه برسم و بگویند احمدرضا را بیاورید؟ من می گویم بچه ام نمرده. احمدرضای من زنده است. بیان می کنند آدم ها با قلب شان نمی میرند. اگر ایست قلبی کنید، می میرید ولی با سکته مغزی شما نمی میرید. پسر من زنده است. قلبش می زند.
پدر احمدرضا: باورتان می گردد در بیمارستان اصلاً احمدرضا را ندیدم؟ حتی به مراسم خاکسپاری پسرم هم نرفتم چون قدرتش را نداشتم. حاضر نبودم حتی به بیمارستان بروم و احمدرضا را روی تخت نگاه کنم. به خدا که منحصرا بیان می کردم پسر من خوب می گردد.
مادر احمدرضا: ما زیادتر از همه از پدرش بیم داشتیم.
پدر احمدرضا: الان من باید سرپا باشم؟ حالت عادی بود من الان در بیمارستان بستری بودم ولی اصلاً فکر نمی کنم بچه ام جان خود را از دست داده است. شما نگاه کنید چه گردید که من به بیمارستان رفتم و پای برگه اهدای عضو پسرم را امضا نمودم. ( (دست می کند و از جبیش یک قرآن درمی آورد) این قرآن موجب گردید من قدرت بگیرم و به بیمارستان بروم.
مادر احمدرضا: موقعی که آن سندهای را امضا نمودم، تنها شرطم این بود که قلب احمدرضا در بدن هرکسی باشد، به کربلا برود. گفتم پولش را خودم می دهم. شنیدم که قلب پسر من دو نفر را رهایی داده است. قلب احمدرضا را تیکه تیکه کردند و دریچه هایش را به دو نفر دادند و قلب شان احیا گردید. الان خرج دو تا کربلا می دهم.
پدر احمدرضا: من منحصرا در حیاط بیمارستان می ماندم. نماز می قرائت کردم و دعا می کردم. گفتم خدایا همه مریض ها را شفا بده، پسر من و مهدی را هم همین گونه. (سکوت می کند)
(سکوت می کند)مادر احمدرضا: احمدرضای من مبدل به ۸ آدم گردید. یک شبه ۸ نفر به اعضای خانواده من اضافه شده اند. باورتان نمی توان. مادر کسی که پانکراس احمدرضا را به وی دادیم، با شیرینی آمد ختم پسر من. گفتم این شیرینی قبولی احمدرضا در یکی از آزمون هاست. من منحصرا ۴ تا استخوان بچه ام را خاک کردم، او زنده است. اعضای بدنش در بدن چند نفر کار می کند.
پدر احمدرضا: من همیشه شکرگزارم. به مردم کرمانشاه می اندیشم. به کشتی سانچی می اندیشم. چه نابغه هایی در آن کشتی از دنیا رفتند!
چه نابغه هایی در آن کشتی از دنیا رفتند!مادر احمدرضا: مرگ حق است. به هر حال عزرائیل هرکسی را به گونه ای می برد.
پدر احمدرضا: خدا را سپاس می کنم دخترم و خانمم می باشند. خدا به مردم کرمانشاه حوصله بدهد که کل خانواده شان را از دست دادند.
مادر احمدرضا: ما منحصرا بچه های مان را امانت نگه می داریم. خدا خودش احمدرضا را به ما داد. برای هیچ پدر و مادری چیزی بالاتر از این نیست که بچه اش سالم و صالح باشد. می دانستید او قهرمان ووشو می گردید، اصلاً به ما نمی گفت؟ استادش به ما اظهار می کرد. در مسابقات کشوری ارومیه دوم گردید، به ما نگفت. عکسش را در روزنامه ها زدند. او ووشو را به علت فوتبال رها نمود.
پدر احمدرضا: از دو نفر باید تشکر کنیم؛ یکی استاد احمدرضا در ووشو، آقای رجبی که ۶ سال بچه من را به خوب ترین شکل تربیت کرد. یکی هم خانم خضری نژاد و همین گونه آقای حیدری. کاش ما پیش از این ماجراها با خانم خضری نژاد آشنا شده بودیم.
مادر احمدرضا: واقعاً. به خدا آقای رجبی از ما یک ریال پول نگرفت. گفت منحصرا احمدرضا پیش من بیاید. ما وامدار او و خانم خضری نژاد هستیم. منحصرا دعای شان می کنیم.
* خانم باقری از استقلالی ها کسی با شما در این مدت ارتباط برقرار کردند؟
البته از جایی به بعد دیگر وی هم زنگ نزد. پلاکارد فرستادند. باید از بازیکنان استقلال خوزستان من جمله دانیال ماهینی تشکر کنم که با تصویر پسر من به زمین رفتند. باید از دانشگر، مدافع سایپا، تشکر کنم که گلش را تقدیم احمدرضا کرد. او اظهار می کرد به خدا من دفاع آخرم و با نیت احمدرضا به زمین رفتم و گل زدم. باید از بازیکنان و مسئولین تیم ایرانجوان بوشهر و شهرداری بوشهر هم تشکر کنیم. پلاکارد زدند. هیچ کدام شان احمدرضا را ندیده بودند ولی خیلی لطف داشتند. خیلی جالب است هر تیمی که با تصویر احمدرضا به زمین رفت، نباخت. دانشگر اظهار می کرد اصلاً به چه سبب من باید گل بزنم؟ من که دفاع آخرم ولی تصویر پسرم را زیر لباسش داشت و خودش اظهار می کرد به علت آن گل زد.
پدر احمدرضا: برخی از بازیکنان استقلال هم ارتباط برقرار کردند که باید از آنان هم تشکر کنم. باید از خانواده ماهینی خیلی تشکر کنم. از روز اول در بیمارستان حضور داشتند. ما در مراسم ختم پسرم نظیر مهمان بودیم. پسر من نظیر شهید بود. در بوشهر هم ما را تنها نگذاشتند.
* خودتان سخن مهمی ندارید؟ چیزی جا نمانده که بخواهید بگویید؟
خودتان سخن مهمی ندارید؟ چیزی جا نمانده که بخواهید بگویید؟مادر احمدرضا: من یک چیز بگویم که واقعاً موجب تأسف است. در کمال تأسف نزدیک بود پسرمان را بدون گواهی مرگ خاک کنند. پزشکی قانونی هنوز گواهی مرگ را صادر نکرده بود ولی قصد داشتند پسر ما را خاک کنند.
* واضح تر می گویید؟ یعنی در آن صورت ممکن بود دیگر نتوانید حق پسرتان را بگیرید؟
مادر: دقیقاً. نگاه کنید دل و روده پسر من را تهی کرده بودند بعد گواهی مرگ از پزشک قانونی نگرفته بودند که دلیل مرگ چیست.
* چگونه متوجه این مبحث شدید؟
مادر: دایی احمدرضا و آقای رجبی مربی اش متوجه شدند. گفتند پس تأیید پزشک قانونی کجاست؟ این قدر در بیمارستان بر علیه ما بودند. به خدا وقتی می اندیشم، باورم نمی توان. مرگ احمدرضا این قدر دل من را به درد نیاورد که آنان با کارهای شان دل ما را به درد آوردند. واقعاً چگونه قصد داشتند چنین کاری کنند.
* ..
مادر: نگاه کنید اگر احمدرضا را آن طور و بدون گواهی خاک می کردند، ما نمی توانستیم ثابت نماییم احمدرضا بر اثر تصادف جان خود را از دست داده است. اصلاً نمی توانستیم ثابت نماییم در ماشینی که قائدی بوده، حضور داشته یا نه؟ اصلاً نمی توانستیم ثابت نماییم بر اثر تصادف مرگ کرده یا نه؟ مغز ما سوت کشید. در بیمارستان به ما گفتند دلواپس کفن و دفن احمدرضا نباشید، با ما. آقایان نباید عامل مرگ احمدرضا را اظهار می کردند؟ نباید اظهار می کردند در اثر چه چیز از دنیا رفته است؟ ما در آن لحظه های حس و حال خوبی نداشتیم. دایی و مربی اش رفتند پزشک قانونی و گواهی مرگ گرفتند. همان جا بود که کروکی را هم گرفتند. اگر نمی گرفتند، ما حتی نمی توانستیم در کلانتری شکایتی کنیم. خواست خدا بود خون پسرم پایمال نشود. آقایان انگار قصد داشتند یک مرغ را چال کنند نه پسرم را. نظیر مرغی که دل و روده اش را درآورده اند و قصد دارند خاکش کنند. (بغض مادر احمدرضا)
* کلانتری واکنشی نشان نداد؟
(بغض مادر احمدرضا)مادر: به چه سبب، عنوان کرده بودند بیمارستان با چه مجوزی می خواسته این کار را کند؟ مگر می گردد بدون گواهی مرگ کسی را دفن کرد؟ آنان بیان می کنند بیمارستان می خواسته روز تصادف هم چه چیزی را قایم کند که ۵/۴ ساعت بعدش به آنان اطلاع داده است؟ اصلاً به چه سبب مجروحان را به دو بیمارستان فرستادند؟ به چه سبب خانمی که در ماشین بوده به بیمارستان دیگری رفته است؟ از چه چیز فرار می کردند؟ کسی در این ماجرا راست و حسینی جلو نیامد. در مرگ بچه من بیمارستان مقصر بود. جان بچه من برای شان اهمیت نداشت چون قائدی برای شان با اهمیت بود.

این مطلبو از دست ندید!  تعطیلات خود را چه طور در فضا بگذرانیم؟