تاریخ: ۲۰:۴۵ :: ۱۳۹۵/۱۱/۱۲
آتش گرفتم تا که ببینم چه می‌کشی

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کاشان اول؛ سوختن سخت است. ایمانت باید خیلی قوی باشد که در آن لحظه که همه وجود می‌سوزد، ایمانت نسوزد. چند روز پیش دستم با بخار کتری سوخت، خوب به یاد دارم که مثل اسپند بالا و پایین می‌پریدم. […]

به گزارش راهنمای سفر من به نقل از شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کاشان اول؛ سوختن سخت است. ایمانت باید خیلی قوی باشد که در آن لحظه که همه وجود می‌سوزد، ایمانت نسوزد.

چند روز پیش دستم با بخار کتری سوخت، خوب به یاد دارم که مثل اسپند بالا و پایین می‌پریدم. به لحظه‌ای فکر می‌کنم که آتش گرفتی ولی جایی برای بالا و پایین پریدن نداشتی. چرا که در میان کوهی از آوار محبوس شده بودی. به یاد دارم که دستم را زیر شیر آب سرد گرفتم و از شدت درد، پشت پلک‌هایم داغ شده بود؛ ولی تو حتی فرصت نکردی آوار را ببینی و در چشم به هم زدنی با آن در آمیختی. از فکرش هم اشک‌هایم سرازیر می‌شوند رفیق.

اصلا مگر می‌شود آنقدر شجاعت داشت که بی‌مهابا دل به آتش زد؟ مگر می‌شود؟ مگر فکر پدر و مادر و زن و فرزند می‌گذارد؟ چگونه این همه مردانگی در یک انسان جمع می‌شود؟ چگونه می‌شود جان بر کف گذاشت و در دل شعله‌ها جنگید؟ قطعا چشمانت بیناتر از ما بود که در عمق شعله‌ها خدا را دیدی و به سویش قدم برداشتی. قدم هایی از جنس کوه و به زیبایی نور.

دلم آشوب می‌شود از دل آشوبی‌ات. ناله کردی اما صدایت در میان رفت و آمدهای شلوغ شهر گم شده بود. قلبم فشرده می‌شود وقتی اشک‌های منتظرانت را می بینم. آنجا که چشم‌هایشان خیس و نفس‌هایشان لرزان بود، خدا دیده می‌شد.

حتما شب قبل تو هم پُر بودی از فکر و خیال. فکر مهمانی جمعه شب، فکر اجاره خانه‌ی سر ماه، فکر ساعت برگشت و ترافیک پنجشنبه‌های تهران، فکر جلسه‌ هفته‌ آینده و لباسی مناسب.

و صبح… صبح چه با نشاط راهی محل کارت شدی تا به آسمان‌ها پَر بکشی… چه عاشقانه با پروردگارت ملاقات خواهی کرد… سرت را بالا بگیر قهرمان! و با بال‌هایت در آغوش خدا آرام بگیر.

 مهناز جدیدی